گنجور

حاشیه‌ها

ساعد هاشمی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲:

با عرض معذرت ، شماره برنامه گنج حضور ، 214 صحیح است

ساعد هاشمی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲:

این غزل بسیار زیبا را استاد پرویز شهبازی در برنامه شماره 512 گنج حضور به طور کامل شرح و تفسیر نموده اند .
از طریق لینک www.parvizshahbazi.com می توانید به برنامه مذکور و سایر برنامه های گنج حضور دسترسی داشته باشید .

وحید معینی جزنی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶:

در گذشته‌ی دور، استادان خوشنویسی از این قطعه شعر قاآنی بواسطه صناعت حروف تکراری و متوالی برای مشق و تحریر استفاده مینمودند.
خوشنویسی این قطعه توسط مرحوم استاد حبیب اله فضائلی در کتاب تعلیم خط یکی از نمونه های زیبا و منحصر بفرد این نوع مضق و تحریر است.

ساعد هاشمی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

در این که مولانای بزرگوار ارادتی خاص به مولا علی (س) داشته هیچ شک و شبهه ای نیست ولی با توجه به روح این غزل و اشارات گوناگونی که دارد نظیر :
* والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
* یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا
* تعز من تشا
* تا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
* بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
* کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو
کاملا مشخص است که این غزل عاشقانه در وصف ذات اقدس الهی سروده شده است .

ساعد هاشمی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

این غزل در برنامه شماره 213 گنج حضور توسط استاد پرویز شهبازی به طور مفصل شرح و تفسیر شد www.parvizshahbazi.com
از طریق لینک فوق می توانید به برنامه های گنج حضور دسترسی داشته باشید

محمدامیر کسمائی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

عرض ادب و احترام به همه عزیزان
درباره معنای بیت عربی، فکر می‌کنم بسیاری از دوستان اشتباه برداشت کرده‌اند.
معنای «أدر» را از ریشه دوران و به معنای چرخاندن ترجمه کرده‌اند و برای «ناولها» از ریشه تناول به معنای خوردن رسیده اند.
اما باید گفت أدر در معنای اصطلاحی عرب به معنای ریختن است. ریشه شاید همان دور باشد اما مفهوم احتمالا این است که جامه را بچرخانید تا مایع بیرون بریزد. وحتی در گفتگوی عامیانه عربی برای ریختن آب از واژه دیر استفاده میکنند.
درباره ناولها بازهم درست است که با تناول هم ریشه است اما به معنای خوردن نیست. بلکه ریشه در این کلمه نیل است یعنی رسیدن. بنابراین ناولها میشود مرا به آن برسان. در حقیقت ناولها یعنی آن را به من بده.
البته در ریشه نیل، رسیدن همراه است با کامیابی و لذت. بنابراین ناولها فعل امریست به معنای آن را به من بده که در آن مفهوم نیاز به کامیابی نهفته است‌.
پوزش از دوستان

شاهد در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۸ - دزد و قاضی:

اتفاقا من با این که بار اول خوندمش اما انگار برام کهنه ست

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۳:

حجابها را حل کردن.. ذوب شدن.. مجموع شدن

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

در بی‌دلی دل بسته بین..

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷:

به غایت خوش بلایی...

حسین،۱ در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴:

تصحیح:
چون این آهوست که شرم دار د ، نه سعدی

شهریار در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:

"ان مع العسر یسرا"
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

IVIosi در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۶۵:

کلمه آدینده به معنی رنگین کمان به اشتباه آدنیده نوشته شده‌است.

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۴:

احسنت
جمع این رباعی از 4730

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

 

پیوند به وبگاه بیرونی

 

صوفی بیاکه آینه صافیست جام را

تا بنگری  صفای ِ می ِ لَعل فام را


حافظ یک شاعرروشن ضمیر باهوشی فوق العاده بود وتوانمندی خاصی درمشاهده ی ریشه های نهان ساختارهای اجتماعی داشت.

🔹 اوالگوهای فرهنگی،دینی، سیاسی واجتماعی راکه هزاران سال قدمت داشت بخوبی می شناخت ودرعین حال همانندیک کودک معصوم رویاپردازی میکرد.
 
اوبه راحتی می توانست جلوه های تخیّلاتش رابه مددنبوغ خارق العاده اش به رشته ی تحریر درآورده وغزلهای جاودان وماندگارخلق کند.

غزلهایی که سبب بیداری وآگاهی مردم شده وبستری ارزشمندفراهم می سازندکه مردم عادی نیزباالگوهای ساختارهای دینی وحکومتی آشنایی پیداکنند. 

🔸دراینجا نیز بخشی ازصحبتهای شاعرباشکلها ورخدادهای خیالیست که به غزلی ناب وبی نظیرختم شده است. منبع اصلی اغلب غزلهای حافظ همین تخیّلات بی مانند اوست.

حافظ که همواره ریاکاری ونیرنگ بازیِ شیخ وصوفی وزاهدِ رابرمَلا ساخته وبا سلاح ویرانگر شراب و نظربازی ورندی، آنها را به مبارزه می طلبد در اینجانیزبه همان شیوه به طنز وطعنه ازصوفی دعوت کرده تا بیاید وصافی ِ جام شراب رابنگرد تا شایداونیز نسبت به صاف ویکرنگ بودن وپالایش روح وروان ترغیب وتشویق گردد......

صوفی: پشمینه پوشی که ادّعای پرهیزگاری وتقوا دارد ولی کارهایش بیشتر به ریا ونیرنگ آلوده است تاازاین طریق به منافع شخصی برسد یاساده لوحیست که به امید تزکیه ی درونی، فریب صوفیان حقه باز راخورده وبه دام افتاده است.

آینه صافیست جام را: یعنی جام شراب مثل آئینه ی صاف است(شرابی که درجام است رسیده وناب وخالص است). 

🔹 جام استعاره ازدل نیزهست  آیینه ی دل راببین که چقدرصاف است. صافی دل(جام) دراینجا به لطف صفای شراب نابیست که درجام ریخته شده است. 

همانگونه که شراب انگوری، راستی آورد ویک نفرمست، هرآنچه که درحالت عادی نمی تواند برزبان آرد درحالت مستی برملا می سازد شراب آگاهی ومعرفت نیز، دل راازآلودگیها پاک کرده وراستی ودرستی می آورد ودل وجان راصفا می بخشد.

لعل فام: سرخ رنگ

✍️ معنی بیت: صوفی بیا که شرابی که دردرون جام است همانندِ آیینه صاف وبی غل وغَش است.

(ای صوفی دَغل کار،توکه همیشه به فریبکاری مشغولی وقلب ودلی ناصاف داری) بیاوصفای مِی خوشرنگ راببین وجرعه ای بنوش شاید اثری درتوداشته باشد وتونیز بسان جام شراببه سادگی وصاف زلال بودن تمایل پیداکنی. 

بیا جرعه ای شراب صافِ انگوری بنوش،کسی چه می داند؟ شاید به حقیقت ِ مستی وراستی پی بُردی واز اینطریق به شرابِ معرفت ودانایی نیزرهنمون گردی

 ببین درآینه ی جام، نقش بندیِ غیب
که کس بیادنداردچنین عجب زمنی!


راز درون پرده زرندان مست پُرس

کاین حال نیست زاهدعالیمقام را 


«رند» درنظرگاه حافظ کسی هست که درمسیررشدوآگاهی گام گذاشته وبارهایی ازقیدوبندهای دینی ودنیوی‌؛ خواسته های لجام گسیخته ی نفس رامهارنموده و درخلوص معصومیت وپاکی باطن خویش ذوب شده است.
 
رندان در بینش حافظانه؛ به رغم داشتن ظاهرگناه آلوده، پاکباطن؛ نیک کردار ونیک گفتارانی هستند به سطح قابل قبولی ازهوشمندی رسیده اند . 

زمانی که  آدمی، آن معصومیّت ازلی راکه در درون همگان؛ ازازل تاابد بوده کشف کرده وآن رابه روزسانی کندپرهیزگاری وپارسایی خودبخود دررفتاروکرداراونمایان میگردد نیازی به چیزی تحمیل کردن و وادارساختن خود به معصومیت ازطریق تمرینات سخت زاهدی وقدیسانه نیست. 

آن خلوص ومعصومیّت؛ پیشاپیش درفطرت همگان وجود دارد وکافیست بااندکی هوشمندی وآگاهی کشف وگردوغبارآن زدوده شودتا آشکارگردد.

 این نوع فضلیت، ازالطاف خداوندی بوده وازنوع پرورشی ودستکاری شده نیست. همانگونه که نفس کشیدن ما‌‌‌؛  گردش خون دررگها؛ تپیدن قلب  وبسیاری ازفعالیتهای درونی ما؛ هیچ نیازی به تلاش ودستکاری بیرونی ندارند وتابع قوانین پیچیده ی خاصی هستندکه ازدرک وفهم آدمی خارج است.
 
 بی شک چنین فرزانه ای بدون ترس وواهمه؛ همواره درمنزل آرامش وسکون ورضایت ساکن خواهدبود. 

زاهدان وبه ظاهرقدّیسان برعکس این موضوع، پیوسته باانجام رفتارهای سخت وآزارنده‌؛ سعی وتلاش می نمایندکه برای خود چهره ای پرهیزگار ومعصوم وباتقوا نقّاشی کنند آنهاباتمام قدرت، ازترس ازدست دادن این مقام ساختگی؛ به شیوه های گوناگون حتّی حُقّه بازی وتزویر متوسّل می شوند تاازاین چهره ی نقّاشی شده بشدّت محافظت کنند ونیک می‌دانند که اگر برای یک لحظه هم غفلت کنند، تمام تقوا وفضلیتهای پرورشی را از دست خواهند. 

آنها در سکون وخلوص ومعصومیّت باطنی  منزل ندارند، چهره ی قدیّسانه ی آنها طبیعی نیست، چیزی مصنوعی و قراردادیست که  بر خودشان تحمیل کرده‌اند.

راز درون پرده: اسرارزندگانی که برهمگان پوشیده است وکسی نمی داند که ازکجا آمده ،برای چه آمده وبه کجا خواهدرفت امّا دراینجا منظوراز(راز درون پرده) ، رابطه ی عاشق ومعشوقیست.

 عاشقان(رندان) معشوق(خالق هستی)
 درنظرگاهِ حافظ رندان سرمست، به برکت صفای دل وجان، که ازشراب ِنابِ رندی به دست آورده اند به بخشی هرچندناچیز ازاین اسرارواقف هستند.
 
حافظ به طنز وطعنه وتمسخر،زاهد  را "زاهدعالی مقام" و شیخ را"شیخ پاکدامن" می نامد وبه زبان خودشان سخن می گوید آنها خودرا مقّدس وعالی مقام ومنزّه می پندارند! 

🔸ازنظراو این قشرِ خشکه مغزوخودبین، دون پایه ترین وناپاک ترین افراد جامعه هستند. چنانکه دراصطلاح عامیانه نیزچنین است مثلاً به شخصی که بی ادب وبی شخصیّت است ازروی تمسخر می گویند آقای بسیارباشخصیّت! 

✍️معنی بیت:

چون‌وچرای عشق و رموزِ دلدادگی را از رندانِ سرمست بپرس؛ از آنان که به برکتِ شرابِ نابِ معرفت، از قیدِ ریا و تظاهر رسته‌اند و به صداقت، صفا و پاکیِ باطن دست یافته‌اند. اینان راهِ عشق را نه در کتاب‌ها، که در سوزِ تجربه و آتشِ آزمون آموخته‌اند و از رازهایی آگاهند که در زبان نمی‌گنجد و در قلم نمی‌آید.
امّا زاهدانِ به ظاهر پاکدامن و بلندمرتبه، هرچند در چشمِ مردم صاحبِ شأن و منزلت باشند، غالباً از این احوالِ شورانگیز بی‌خبرند؛ زیرا عشق، دانشی نیست که از درس و بحث حاصل شود، بلکه رازیست که تنها بر دلِ سوخته و جانِ آزموده آشکار می‌گردد. آنان که هرگز طعمِ بی‌قراریِ عشق را نچشیده‌اند و در آتشِ شوق نسوخته‌اند، چگونه می‌توانند از اسرارِ ناگفته و رموزِ نهفته ی این راهِ پرخطر و شگفت سخن بگویند؟

 ریاکاری وفریب کاری چشم وگوش آنهارابسته وآنها همچون کوران وکرانی هستند که از حقیقتِ زندگی وعشق ورندی هیچ ندیده ونمی شنوند.

ملامتگوچه دریابد میانِ عاشق ومعشوق؟
نبیندچشم نابینا خصوص اسرارپنهانی !


عنقا شکار کس نشود دام باز چین

کانجاهمیشه بادبه دست است دام را

عنقا: مرغ افسانه ای، سیمرغ ، دراینجا منظور شاعر،معشوقِ اَزلیست که برای صوفیان وزاهدان ِ دغل کار دست نیافتنیست.

دام بازچین: دامی را که گسترده ای جمع کن، بیهوده تلاش نکن

باد به دست است دام را: جزباد چیزی دردام نمی افتد!

✍️معنی بیت:

خطاب به صوفیست. ای صوفیِ فریبکار، آیا با این همه ریاکاری و تظاهر، در اندیشه ی آنی که نظرِ معشوق را به سوی خود جلب کنی؟ آیا پنداشته‌ای که با نیرنگ و سالوس می‌توان سیمرغِ حقیقت را به دام افکند و به چنگ آورد؟

شاید این ظاهرآرایی‌ها و فریبکاری‌ها در میانِ مردمانِ ساده‌دل و عوام کارگر افتد و گروهی را به تحسین وادارد، امّا در پیشگاهِ خالقِ هستی، که از نهان و آشکارِ بندگان آگاه است، این نقاب‌ها ارزشی ندارد و این بازی‌ها خریداری نخواهد یافت.

🥏 آن که از رازِ دل‌ها و اندیشه‌های پنهان خبر دارد، چگونه ممکن است فریبِ زهدِ نمایشی و پارساییِ ساختگی را بخورد؟

ای بی‌خبر از حقیقتِ راه، دامِ تزویر و ریا را که برای شکارِ عنایتِ الهی گسترده‌ای، برچین و از این کوششِ بیهوده دست بردار؛ زیرا حقیقت را با نیرنگ نمی‌توان به بند کشید و سیمرغِ معرفت را با دامِ تظاهر نمی‌توان شکار کرد. 

سرانجام، چون دامِ خویش را بازبینی، خواهی دید که جز بادِ خیال و پندار، هیچ چیز در آن گرفتار نشده است؛ و آنچه باقی مانده، حسرتِ عمری است که در پیِ سرابی بی‌حاصل سپری گشته است.
به خُلق ولطف توان کردصید اهل نظر
به دام ودانه نگیرند مرغ دانارا


دربزم دوریک دوقدح درکش وبرو

یعنی طمع مدار وصال ِ دوام را


بزم : محفل عیش ونوش ودورهمی

دَور: زمانه، نوبت،دایره وارنشستن و دست به دست سپردن ِ جام های باده در میهمانیهای دورهمی؛ اشاره به بی ثباتی زندگانیست ازآن رو که هرکسی چندروزه فرصتی بدست می آورد وسپس همه چیزتمام می گردد به مانندِ محفل های عیش و عشرت، گذرا وناپایداراست.

طمع مَدار: توقّع  وانتظارنداشته باش

وصال دوام : وصلتی که همیشگی وپایدار باشد، دوام واستمرارداشته باشد.

✍️معنی بیت: 

در محافلِ عیش و عشرت، به یک یا دو پیاله قناعت کن و لحظه‌های زندگی را با رضایت و شادمانی سپری ساز.
توقّعاتِ بی‌پایان، خون به دلِ آدمی می‌کند و او را از لذّتِ آنچه در اختیار دارد محروم می‌سازد. 

🔹در این جهان، هیچ چیز پایدار و جاودانه نیست؛ سراسرِ زندگانی، در برابرِ بی‌کرانگیِ هستی، به اندازه ی نوشیدنِ یک یا دو قدحِ شراب می‌گذرد.

پس چشمِ انتظارِ جاودانگی مباش. هجران و وصال، دو رویِ سکّه ی زندگی‌اند؛ یکی بدون دیگری معنا نمی‌یابد. همان‌گونه که وصال را با آغوشِ باز می‌پذیری، هجران را نیز به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از سرنوشتِ آدمی بپذیر و بدان که هر دو، آموزگارانِ بزرگِ زندگی‌اند.

ای حافظ اَروصال میسّرشدی مدام
جمشیدنیزدورنماندی زتختِ خویش


ای دل شباب رفت ونچیدی گلی زعیش

پیرانه سر مکن  هنری  ننگ و نام را


شباب: جوانی
نچیدی گلی زعیش: خوشی نکردی ونتوانستی به عشرت بپردازی
مکن هنری: هنرنمایی مکن
ننگ ونام: آوازه وشهرت، دراینجا "ننگ"  رساننده ی این مطلب هست که جوانی را برباد داده ای وجزننگ حاصلی بدست نیاورده ای و"نام" رساننده ی این مطلب است که به دوران پیری رسیده وبرای خود آبرویی دست وپاکرده ای.
خطاب به دل خویش می فرماید:
 ای دل، بهارِ جوانی سپری شد و اکنون خزانِ پیری از راه رسیده است. روزگاری که می‌توانستی گلِ عیش و شادمانی از بوستانِ عمر بچینی، گذشت و در گردنه‌های زمان ناپدید شد. اگر در آن فصلِ سرسبز، کامِ جان از میوه ی عشق و طرب شیرین نگشت، اکنون نیز سودی ندارد که در این واپسین منزلگاهِ راه، خویشتن را به آب و آتش افکنی.
پیرانه‌سر هوسِ هنرنمایی مکن و آبروی خویش را در معرضِ بادِ ملامت قرار مده. آنچه بود، گذشت؛ نه دستِ حسرت به گذشته می‌رسد و نه اشکِ ندامت جوانیِ رفته را بازمی‌گرداند. گردونه ی روزگار هرگز به عقب نمی‌چرخد و هیچ تدبیری شکوفه‌های پژمرده ی عمر را دوباره بر شاخه نمی‌نشاند.
پس به آنچه نصیبت گشته است رضایت ده و با خویشتن آشتی کن. هرچه بیشتر در پیِ بازگرداندنِ روزهای از دست رفته باشی، جز رنج و شرمساری بهره‌ای نخواهی برد. جوانی پرنده‌ای است که چون از قفسِ عمر پرید، دیگر به دامِ هیچ آرزو و تمنّایی بازنمی‌گردد.
نشاط وعیش وجوانی چوگل غنیمت دان
که حافظا نبُوَد بررسول غیر ِ بَلاغ


درعیش ِنقد کوش که چون آبخورنماند

آدم  بِهِشت  روضه ی دارالسّلام را


عیش ِ نقد: خوشی های همین دنیا
 آبخور: محل آب خوردن، نَهری که ازآن آب بردارند. بهره، قسمت، نصیب.
بِهِشت: ازدست داد
روضه ی داراسّلام: بهشت
معنی بیت: در همین جهانِ خاکی، بکوش تا از شادی‌ها و نعمت‌های زندگی بهره‌مند شوی. دَم را غنیمت شمار و این نقدِ حاضر را سخت در آغوش بگیر؛ دل به نسیه‌ی زاهد و وعده‌های فردای او مبند. چه، آن بهشتی را که زاهد پیوسته نویدش می‌دهد، پدرمان آدم ،به بهای دو دانه گندم از کف داد و عطای ان رابه لقایش بخشید. پس آنچه در اختیار توست همین لحظه‌ی زنده و تپنده است؛ قدرش را بدان و آن را به امید فردایی نامعلوم از دست مده.
چمن حکایتِ اردیبهشت می گوید
نه عاقل است که نسیه خرید ونقد بِهِشت
 

مارابرآستان توبس حق خدمت است

ای خواجه باز بین  به ترحّم غلام را


 این بیت، خطاب به محبوب یا ممدوحِ مورد نظرِ حافظ است. از آنجا که شاعر نامی از شخصی معین به میان نیاورده، نمی‌توان با قطعیت اظهار نظر کرد که مخاطب او چه کسی بوده است. با این همه، حافظ در بسیاری از غزل‌های خود با همین لحنِ سرشار از مهر و دلدادگی، با شاه شجاع یا شیخ ابواسحاق سخن گفته است؛ زیرا میان او و این دو، پیوندی عاطفی و صمیمانه برقرار بوده و رابطه ی آنان از حدودِ متعارفِ میان شاعر و پادشاه فراتر می‌رفته است.
ای محبوبِ عزیز!
ما سال‌ها بر آستانِ خانه ی تو سرِ خدمت و ارادت نهاده‌ایم و از این رهگذر، بر گردنِ تو حقی داریم. اینک در حقِّ غلامِ خویش نامهربانی مکن؛ بار دیگر در کارِ ما نظر کن و این بار از سرِ لطف و ترحّم بنگر. دستِ کرم بگشا و بنده ی خویش را از عنایت و مهربانیِ خود بهره‌مند ساز.

جبین و چهره ی حافظ خدا جدا مکناد 

ز خاکِ بارگهِ کبریایِ شاه شجاع


حافظ مُریدِ جام مِی است ای صبا برو

وز بنده بندگی  برسان  «شیخ جام» را

بعضی ازشارحان محترم درمورد "شیخ جام" داستانهای زیادی ساخته وپرداخته کرده و اشخاص زیادی را به عنوان شیخ جام معرّفی کرده وچنین متصوّرشده اند که منظور حافظ فلان شیخ ابن فلان معروف به فلان.....بوده ، درحالی که مثل آفتاب روشن است که حافظ هرگز مُرشدِ مشخصّی غیرازپیرمُغان نداشته وگرنه قطعاً دردیگرغزلیّات نیز نامی ازمرادِ خویش به میان می آورد وهمچون پیرمغان بارها وبارها ازاوبه تمجید وتعریف می نمود!

 حافظ که دراغلب غزلیات، به وارونه سازی ارزشها به ویژه عناوین زاهدانه علاقه ی زیادی دارد دراینجانیز از "شیخ ِ جام" طعنه زدن به شیخ وزاهد وعابد را اراده نموده  وبه طنز ومزاح،جام باده را "شیخ جام" لقب داده است. 
ازآنجا که زاهدان وعابدان برای خود عناوینی مانندِ شیخ وحضرت و... انتخاب می کنند حافظ نیز برای جام باده واژه ی «شیخ» را اختصاص داده تابه طنز وطعنه واژه ی شیخ را ازانحصار زاهد وعابد خارج سازد ضمن آنکه در مصرع اوّل همین بیت است که حافظ به روشنی وبی هیچ ایهام وابهامی به روشنی می فرماید: 
حافظ مُریدِ جام می است نه شیخ احمدابن فلان ابن فلان!......امّا این آقایان ادیب و دانشمند! باآسمان وریسمان به هم بافتن سعی دارند از زوایای تاریک تاریخ، شیخی پیداکنند وبا استدلالهای من درآوردی! ثابت کنند که منظور حافظ فلان شیخ بوده  که به شیخ جام معرف بوده است! 

 به جرأت می توان گفت که حافظ درغزلی نبوده که ازشراب وجام وقدح سخن به میان نیاورده باشد! اوبه جام شراب ارادتی تمام نشدنی دارد ودرهرغزل به مقتضای موضوع ،با عناوین خاصّی ازجام وپیاله یاد می کند.

جام شراب درنظرگاهِ حافظ شخصّیتِ زنده وحتّی انسانی دارند.! جام شراب حافظ گاهی نورآگاهی ومعرفت می پراکند، به فیض می رساند، رموزی دردل خود دارد،گاهی می خندد، گاهی همچون آینه صاف است تاصوفی صورتِ ناصاف خودرا درآن ببیند، گاهی همچون آئینه ی سکندر،حقایق پوشیده ی تاریخ را منعکس می کند، گاهی سرشارازشرابِ غرور است وگاهی خون دل، گاه عکس یاررا انعکاس می دهد وگاه.......

بنابراین منظورحافظ ازشیخ جام خود جام باده هست که لقب "شیخ جام" گرفته است.

نکته‌ی ظریف دیگری نیز هست: اگر «شیخ» را بدون اضافه و به صورت «شیخِ جام» بخوانیم، معنای «شیخِ وابسته به جام» یا «پیرِ میخانه» به ذهن می‌آید؛ اما اگر  «شیخ جام» را بدون کسره و یک ترکیب واحد و لقبی برای خودِ «جام» بدانیم، طنز بیت بسیار نیش دار و حافظانه‌تر می‌شود.

✍️معنی بیت:
من پیرو وشیفته ی «حضرت شیخ جام می» هستم و بدینوسیله مراتب بندگیِ خود را نیز به همان شیخِ حقیقی، یعنی جام باده اعلام می کنم ای پیک صبا،درودودعاوارادت قلبی مرا به محضرمبارک او برسان» 

من نخواهم کرد ترکِ لعل یار وجام مِی
زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است

 

سبحان در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

به نظر من " من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم" هم میتونه صحیح باشه...و اینطور معنی میشه که پدرم(حضرت آدم) بهشت را(که مالکش بود) با آن همه خوبی و عظمتش فروخت....دیگه زمین به این بی ارزشی را (که مالکش هستم) چرا نفروشم؟....همان معنی ناخلف بودن هم در بطنش داره...یا اینکه؛ پدرم که بهترین ملکو داشت در راه چیزی که میلش میکشید فروخت....منم امیالی دارم...این جان بی ارزشی که دارم هم فدای امیالم.

۷ در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت:

بزرگیش سر در تباهی نهاد
عطارد قلم در سیاهی نهاد
عطارد عربی که ریشه آن را اشتاروت خدای بابلی میدانند در فارسی تیر و در انگلیسی مرکوری.یونانیان آن را خدای سخنوری و بازرگانی میدانستند و جیوه(آبک) را به این نام خوانند.در فارسی هم تیر میرزای آسمان و قلم سرنوشت آدمی در دستان اوست چنانکه در همین بیت آمده است.
عطارد یا تیربا 57 میلیون کیلومتر راه تا خورشید، نزدیکترین سیاره منظومه خورشیدی به خورشید است و کم‌ترین مسافتی که با زمین پیدا می‌کند، به 80 میلیون کیلومتر می‌رسد.دمای سمت رو به خورشید آن 465درجه سانتیگراد است و سمت دیگر آن که شب است 148- درجه سانتیگراد افت میکند.

امیر فرشیدفر در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن:

با عرض پوزش از همه عزیزان بمعنای خیانت.

امیر فرشیدفر در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن:

با سلام و درود به روح پاک و بلند مرتبه حضرت پیر مولانا جلال الدین ، بیت هفتم " غدر " بعنای خیانت صحیح است نه " غدو " که در اکثر نسخ اشتباه چاپ شده است.

دل خسته در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

روفیا،
راستش خودم هم در اواخر نوجوانی و در طول سالهای جدایی که قبلا توضیح دادم که باعث شد که همه چیز رو فراموش کنم، عشق رو درک نمی کردم. هرکی میگفت عاشقم می خندیدم. اگه عشق یه طرفه بود میگفتم دیوانست! الان که دوباره همه چیز شبیه قبل شده می فهمم که «علت عاشق زعلتها جداست»
ضمنا بابت راهنمایی متشکرم. متاسفانه اوضاع خیلی پیچیده تر از اینهاست که بشه اینجا توضیح داد. اما راستش خودم هم دنبال یک موقعیت مناسب هستم تا این بلاتکلیفی سالیان دراز رو یکبار و برای همیشه تمام کنم. حال یا وضعیت ما ادامه شعری که گفتی هست و اوضاع به کام میشود...
«اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی»
یا با اینکه تحملش سخته، اما یکبار و برای همیشه فرض میکنم اتفاقی افتاد و دیگر بین ما نیست... تنها امیدوارم هرچه قرار است بشود، خیر شود.

۱
…
۳۴۴۸
۳۴۴۹
۳۴۵۰
۳۴۵۱
۳۴۵۲
…
۵۸۴۳