عابد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:
شاید بتوان شهد وموم را به شمس ومولانا تشبیه نمود که مولانا در فراغ شمش عمری سوخت وایستاده سماع کرد ومانند شمع سوخت وروشنایی داد انجا که می گوید
برفت انگبین یارشیرن من وو
آریا والا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست
گنج حق را مینجویی در دل ویران چرا
هر کجا در زندگی مساله ای هست
این مسئله میتونه درد و رنجی برای انسان باشه و گوشه یا بخشی از زندگیش رو ویران کرده باشه، انسان دانا به این ویرانه به این شکل نگاه میکنه که اگه این مسئله ( ویرانه ) روحل کنه رشد میکنه ، و یک قدم در زندگی جلو تر میره ، پس رنج و درد ها ، گنج هایی هستند که انسان رو رشد میدن ، پیشرفت های عظیم صورت نمیگیره مگه این که درد عظیمی در درون وجودت ، قلبت داشته باشی ،
کسی که درد عشق عالم رو داره ، عاشق پدیده های خالقه ، به گنج حق میرسه ، که عشقه ، عشق به مهبت به انسان ها ، خدمت به نوع بشر
اگر روزی دلت ویرانه شد و درد عشق بهش افتاد ، میتونی گنج حق رو ببینی
عابد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:
شاید بتوان شهد وموم را به شمس ومولانا تشبیه نمود که مولانا در فراق شمه عمری سوخت سماع مرد وروشنایی داد انجا که می گوید
برفت انگبین جان شیرن من وو
تراوا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ - بازار شوق:
خوبه که ادم هایی وجود دارند که میتونن حرفای تو رو با کلمات به شکل عمیقی بیان کنن...شاعر ها زبان امثال من میشن...
تمممام غم های دنیا رو تو این مصرع ریخته...با چون منی به غیر محبت روا نبود...
زهرا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
ممنون از دوست گرامی هفت
برای اولین بار متوجه طرز درست و معنی این غزل البته بدون شلوغکاری شدم.
کمال داودوند در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷:
8955
ج.و در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
سایت خیلی خوبی دارید. اگر ترتیبی می دادید که یک فایل صوتی هم کنار اشعار باشد خیلی خوب می شد . تشکر
nabavar در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
شهیل قاسمی درست خوانده
که با این درد اگر دربندِ درمانند، درمانند
اگر در پی درمان درد خود هستند ، درمان نتوانند
nabavar در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
چو منصور از مراد، آنان که بردارند، بر دارند
حسن خدابخش در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
با سلام
اگر نیارد را به معنای نیارستن بگیریم، مفهوم درستی ار آن به دست نمی آید و ارتباط معنایی با مصرع اول نیز از بین می رود. پس بهتر است نیارد را به معنای نیاورد بگیریم و هیچ گونه را هم به معنای هرگز یا به هیچ روی بیاوریم تا بیت از نظر معنایی درست باشد.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
گل دربرومی درکف ومعشوق بکام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
✍️معنی بیت: درگلزاری فرحبخش نشسته ام جام شراب ارغوانی دردستانم در حرم وصال معشوق به عیش ونوش مشغولم من به منتهای آرزوی خویش رسیده ام ودرشرایطی هستم که اگربگویم شاه شاهان جهان، کمترین غلام من است سخنی بی پایه وبرگزاف نگفته ام. من پیشاپیش دربهشت سکونت دارم وسعادت ونیکبختی شامل حال من شده است.
ساقیا می بده وغم مخورازدشمن ودوست
که به کام دل ما آن بشد واین آمد
🌿━━━━━━━━━━🌿
گوشمع میارید در این جمع که امشب
درمجلس ماماهِ رخ دوست تمام است
ماه رخ دوست تمام است: یعنی رخسار دوست بی هیچ مانع وحجابی قابل مشاهده هست. رخسارش مثل ماه شب چهاردم که قرص ماه کامل دیده می شود می درخشد بی هیچ نقصی درکمال زیبائیست.
✍️معنی بیت:
بگوبرای روشنایی ِمجلس ما، به شمع وچراغ نیازی نیست، چراکه امشب دراین مجلس، دوست (معشوق) حضوردارد. دوستی که رُخساراوچون ماه شب چهارده می درخشد ومحفل مارا روشن کرده است.
شاهدی ازلطف وپاکی رشکِ آب زندگی
دلبری درحُسن وخوبی غیرتِ ماهِ تمام
🌿━━━━━━━━━━🌿
در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
درمذهبِ ما.... ؟ آیا حقیقتاً حافظ چه مذهبی داشته که باده درآن مذهب حلال شمرده شده است؟
بعضی ها از"باده" تعبیرعرفانی برداشت کرده ومعتقدند که منظور حافظ، باده یِ حضور معشوق است نه باده ی انگوری! این تعبیرگر چه بسیارزیبا و دلنشین است امّانه برای تمام غزلها وابیاتی که درآن واژگان شراب وباده بکارگرفته شده است به ویژه دراین بیت که به هیچ عنوان درچارچوبِ معنای این بیت نمی گنجد! زیرا دراینجا سخن از حلال وحرام بودن به میان آمده وباچنین برداشتی، حلال وحرام بودن باده جایگاهی نخواهد داشت! اگرمنظورشاعر از"باده" عشق،حضور یار ویا هرچیزدیگری غیرازباده انگوری بود لزومی نداشت ازحرام وحلال بودن آن سخن به میان آورد!
بنابراین باده همان می وشراب انگوریست وهیچ شکی درآن نیست. برای دستیابی به معنای موردِ نظرحافظ، ابتدامی بایست بدانیم که اوپیروچه مذهبی بوده که درآن، باده حلال شمرده شده است!
همانگونه که قبلاًنیز گفته شده، حافظ تنها شاعریست که به رغم آنکه درفضایی کاملاً مذهبی چشم به جهانِ هستی گشوده وازخُردسالی باقرآن وآموزه های دینی رشدکرده ،لیکن پس ازسپری کردن دوره ای، با بازاندیشی ِآگاهانه، به آزاداندیشی روی آورده ونظام اعتقادات دینی خودرا فروریخته است کاری که برای رشدهوشمندی ورسیدن به روشن ضمیری، برای هرجوینده ی حقیقت لازم وضروریست.
چراکه بافروریختن باورها واعتقادات کهنه هست که فضایی برای ورودهوای تازه وامکان پذیریش نظرات متضاد ومتفاوت ممکن می گردد. پس ازهمین دوره ی بطورکلی درنظرگاهِ او نه تنهاهمه ی مذاهب ، بلکه همه ی ادیان وباورهای دینی نیز دریک طبقه قرار گرفتند:
جنگِ هفتاد ودوملّت همه راعذربنه
چون ندیدندحقیقت رهِ افسانه زدند.
ازهمین روست که درغزلیّات اوهیچ اسمی ازبزرگان مذهبی،خلفای راشدین یاهمان اربعه وحتّی نام پیامبراسلام به چشم نمی خورد. واین درحالیست که وی بیش ازصدهاغزل درمدح دوستان خویش شاه شجاع،شیخ ابواسحاق،شاه منصور،تورانشاه، قوام الدّین و......دارد!
بنابراین مذهبِ حافظ نیز درهاله ای ازابهام فرورفته وهرکسی به ظنّ وگمان خود والبته با استناد به چندبیت ازاشعاراو،وی رادرفرقه وگروه خاصّی قرار داده اند! بعضی اورا به کفرورزی وخروج ازشریعت متّهم کرده،بعضی دیگر اورا عارفی روشن ضمیر،بعضی سنّی مذهب (حنفی، شافعی،اشعری) بعضی شیعه، بعضی ملامتی، بعضی اهل طریقت وبعضی اهل حقیقت پنداشته اند وبعضی بااستناد به ابیاتِ زیادی براین باورند که اوبعدها به دین زرتشت گرویده بود به رغم آنکه مستندات زیادی درعلاقمندی حافظ به حضرت زرتشت درسراسردیوان حافظ وجوددارد لیکن به قطعیت دراین مورد نیزنمی توان اظهارنظرنمود جزآنکه اذعان کنیم که حافظ ازمیان تمام پیامبران ورهبران دینی،حضرت زرتشت راازصمیم دل وجان دوست داشته وهمه ی ارادت واحترام قلبی خودرانثاراوکرده است.
ازآن به دیرمغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست
حافظ عاشقی تمام عیار بوده وعاشق رامذهب ودین، همان عشق او است. اگرازیک عاشق بپرسید که چه مذهبی داری؟ قطعاً پاسخی جزصدای خنده ی اونخواهید شنید! چنانکه خودحافظ می فرماید:
من نخواهم کرد ترکِ لعلِ یار وجام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
بنابراین بهترآن است که درموردِ مذهب حافظ پیشداوری نکنیم وهیچ برچسبی به اونزنیم و بگوییم حافظ نه مسلمان است نه کافر،نه زردتشتیست نه مسیحی، نه صوفی نه ملامتی، نه عارف،نه فیلسوف، بلکه حافظ فقط حافظ بود وبس.
حافظ اندیشه های فرامذهبی داشته و نه تنها متعلّق به همه ی تفکّرها وباورهاست بلکه به کل هستی تعلّق دارد و درچارچوب هیچ فرقه ومذهبی جای نمی گیرد، اوخود پیامبر عشق ومحبّت و روشنائیست وبنابررسالتی که داشته، مکتب جهانی رندی رابه کل بشریت پیشکش نموده است.
نتیجه اینکه دراین بیتِ موردبحث، وقتی حافظ می فرماید: "درمذهبِ ما باده حلال است" بی هیچ تردید منظوراوهمین مکتب ومسلک رندیست که خودبنیانگذار آن می باشد. گرچه بسیاری براین باورند که در این بیت وصدها بیت مشابه، واضح است که منظورحافظ مذهب زرتشتی هست که درآن مذهب شرابخواری مجازشمرده شده است. امابنظرنگارنده ی این شرح، حافظ صرفاً به دلیل نزدیکی وهمخوانی افکارواندیشه ی خود باحضرت زرتشت،ارادت وعلاقه ی خاصی به زرتشت پیداکرده وگرویدن به مذهب زرتشتی چیزی جز حدس وگمان نیست.
✍️معنی بیت:
ای محبوب، درمَسلک ومکتبِ رندی، (برخلافِ شریعت) نوشیدن باده حلال است به شرطی که درحضورتو(دوست ومعشوق) وبا تو نوشیده شود. درغیراینصورت وبدون حضورتوباده نوشی درمسلک مانیز حرام شمرده می شود!.
البته نکته ی حافظانه ای که دراین بیت زیبا وجود دارد این است که حافظ می خواهدبگوید ای دوست ما حلال وحرام نمی شناسیم ما تورا می شناسیم هرچه با تو ودررکاب تو وبارضایتِ توباشد برای ماحلال وهرآنچه که بی حضور تو،بی یادتو وبی رضایت تو باشد برای ماحرام است. ما تورامی خواهیم نه باده وبهشت وحور وقصر را . مابی توبهشت راهم نمی خواهیم، امّا اگردرآتش ِ دوزخ، حتّی خیالِ رخ تو دست دهد ما مشتاقیم که داوطلبانه به دوزخ برویم!
درآتش اَرخیالِ رُخ اَش دست می دهد
ساقی بیا که نیست زدوزخ شکایتی
🌿━━━━━━━━━━🌿
گوشم همه برقولِ نی ونغمه ی چَنگ است
چشمم همه بر لَعلِ لب و گردش جام است
قول نی: آوازنی
نغمه ی چنگ: صدای چنگ که ازآلات موسیقی قدیمی هست.
حافظ دراین بیت می فرماید: من عاشقم ازمن مپرسید که چه مذهبی دارم، آیامی خواهید بدانید که درذهن واندیشه ی من چه می گذرد ودرچه حس وحالی به سر می برم ؟
معنی بیت: درهمه حال گوشم رابه آوای نی وآهنگِ چنگ سپرده ام که ازهمه ی شنیدنیها دلنوازتراست. چشمانم رابه لبهای شیرین وسرخ ِ معشوق وچرخش ِ پیاله ی شراب دوخته ام که ازهمه ی دیدنی ها، چشم نوازتر وجانفزاترهستند.
چشمم به روی ساقی وگوشم به قول چنگ
فالی به چشم وگوش دراین باب می زنم
🌿━━━━━━━━━━🌿
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هرلحظه زگیسوی توخوش بوی مشام است
دربیت پیشین شاعر فرمود که درمجلس ما شمع میارید که ماهِ رخ دوست می درخشد. حالا دراین بیت نیز مضمونی مشابه،لیکن باعطروگیسوی یارخَلق کرده است.
مشام: بینی، دماغ، ذهن،فضای مغز
✍️ معنی بیت: درمحفلِ ما عطرافشانی مکن (عطرهای متفرّقه پخش نکن) چراکه هرلحظه مشام دل وجان ما را شمیم دلپذیر گیسوی مُشکین تو می نوازد ومارا مدهوش وسرمست می سازد.
هم گلستان خیالم زتوپرنقش ونگار
هم مشام دلم اززلفِ سمن سای توخوش
🌿━━━━━━━━━━🌿
از چاشنی ِ قند مگو هیچ و ز شَکّر
زان رو که مراازلب شیرین توکام است
چاشنی: مزه ی خوش وشیرین، کنایه از هرچیز خوشمزه ای که درکنارغذایا شراب میل شود.✍️معنی بیت: ازچاشنی قند وشیرینی شکرنیز سخن مگو، ازآن سبب که لبِ تو آنقدر شیرین ودلپذیر است که نیازی به هیچ نوع قند وشکرنیست.
قندِآمیخته باگل نه علاج دل ماست
بوسه ای چندبیامیز به دشنامی چند
🌿━━━━━━━━━━🌿
تا گنج غمت دردل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
مقیم: ساکن.مقام: جایگاه، اقامتگاه.
خرابات: خرابات درفرهنگِ حافظانه، برخلاف معابد ساخت دست بشری، پیش ازآنکه مکانی فیزیکی بوده باشد مکانی مجازی وخیالیست. مکانی مجازی برای گوشه نشینیِ رندان،پاکباختگان و عاشقان، مکانی درست نقطه مقابلِ صومعه وخانقاه ومسجد ومعبد.
خرابات به دومعنی بکارمی رود اول به معنی ظاهری وسطحی: مکانی درحاشیه وحومه ی شهرها که افراد بی خانمان وقماربازان وباده نوشان درآنجاجمع شده وبه دورازچشم ماموران حکومتی به فسق وفجورپردازند.
دوم به معنی باطنی وعرفانی: مکان معنوی ومعبدروحانی فارغ ازهردین ومذهب، که وارستگان ورهاشدگان ازتعلّقات دینی ودنیوی،عاشقان وجویندگان حقیقت درآنجاجمع شده وباراهنمایی پیری خردمندوفرزانه، اقدام به تخریب وویران ساختن هرآنچه(شامل باورهاواعتقادات،نامها،مقامها وموقعیتهای اجتماعی،فرهنگی، دینی، قومی،نژادی و.....) که ازجامعه ،مذهب ومدرسه تحمیل شده درتعیین نوع شخصیت آدمی اثرگذار هستند می کنند وازهرنوع علایقی که وابستگی ایجادمی نمایدخلاص می گردند وبنای شخصیت خودراپس ازفروریختن دوباره بازسازی ،نوسازی وبهسازی نموده وازنو متولدمی گردند تابینش فردی ومسیرخودراپیداکنند.
حافظ معمولا هردومعنی رامدنظرقرارمی دادتاخوانندگان ومخاطبانش هرکدام به فراخور فهم ودانش وطبع ومذاق خویش برداشتهای متفاوتی داشته باشند وازبرداشت معنی مایوس و دست خالی برنگردند.
✍️معنی بیت: تازمانی که گنج غم عشق تو در ویرانه ی دل جای دارد ودراین گوشه نهان است (ازمن توقّع نداشته باش که به زندگی عادی برگردم ویا درجایی دیگرمثل صومعه ومسجد به عبادت بپردازم) همیشه من درکوی خرابات ساکن خواهم بود،به عشقبازی خواهم پرداخت ودل به غم عشق تو خواهم سپرد.سلطان ازل گنج غم عشق به من داد
تا روی دراین منزل ویرانه نهادیم
🌿━━━━━━━━━━🌿
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
ننگ درمصرع اوّل: بدنامی وبی آبرویی
ننگ درمصرع دوم: نفرت وانرجار
مرا نام زننگست: شهرت و اعتباری که من، درحال حاضردارم به لطفِ رندی، لااُبالیگری وبی قید وبندیست از بدنامی وبی آبروئیست! هرآنچه را که جامعه،مذهب ومدرسه به من تحمیل کرده بود بربادسپردم! تا نام ومقام وموقعیت اجتماعی نداشته باشم.
مرا ننگ زنامست: از شهرت و اعتبار نفرت دارم،بیزارم ….
✍️معنی بیت: ازبدنامی وبی آبروی سخن مگوی که من ازهرچه نام وجاه ومقام است بیزارم من خودبه دست خودم هرانچه که ازسوی جامعه ،فرهنگ،مذهب ومدرسه تحمیل شده بودرابرباد سپردم تابینش ومسیر خودِم راپیداکنم. تمام شهرت واعتبار من متاثّرازهمین لااُبالیگری، رندی ،بی قیدی ورهاشدن ازهمه ی تعلّقات دینی ودنیویست.
آزادی ورهایی من مدیون همین رندانگیست ازشهرت واعتباراجتماعی نفرت دارم انهاحجاب چهره ی جان هستند ومانع اصلی برای رسیدن به حقیقت.
حافظ هیچگاه،جویای نام نبود هرگزنخواست که برای خود نامی به یادگذارد وکسی باشد اوهرچه به خودآگاهی نزدیکترمی شد درمی یافت که بایدازنام وشهرت بپرهیزد باید"هیچکس" باشدتابه حقیقت زندگی دست پیداکند اووقتی ازننگ ونام دوری کرد وبه "هیچ" تبدیل شد آنگاه بود که باهمه ی هستی وهمه ی زمانها یکی شد ونامش جاودانه گردید.
در نهایت، همه ی آدمیان هنگام مرگ،کم وبیش درمی یابندکه نام وشهرت واعتباراجتماعی وثروت، پوشالی هستند و هیچ ارزش واهمیتی ندارد. تنهاچیزی که اهمیت دارد این است که لحظات زندگی چگونه سپری شد آیا توانستیم شادی راازمسایل پیش پاافتاده مانند نوشیدن یک فنجان چای، گوش سپردن به آوازپرندگان، قدم زدن دریک روزپائیزی ومحبت کردن بردیگران تجربه کنیم یانه؟ اگرشادمانی رابه کرّات درچنین لحظاتی درطول عمرخویش دریافت کرده باشیم هیچ تردیدی نیست که مرگ برماآسان وخوشآیندرقم خواهدخورد ودرغیراینصورت مرگ برایمان دردناک وسخت خواهدبود ونام وشهرت ومال ومنال هرگزتاثیری درکاهش دردمرگ نخواهندداشت.
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
مانمی خواهیم ننگ ونام را
🌿━━━━━━━━━━🌿
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وانکس که چومانیست دراین شهر کدامست
سرگشته: آواره، دربهدر.
"رند" ازواژگان کلیدی دردیوان حافظ هست ودرهربیتی،متناسب بافحوا ومضمون بیت، معناهای متغییری پیدامی کند. تاپیش ازظهورحافظ، رند به معنای لااُبالی وبی قید وبند بود امّا حافظ به لطف نبوغ خویش، دامنه ی معنای رند راتوسعه وژرفا بخشید وبه عنوان کلیدی ترین واژه ،آن راکدگذاری کرده ودراغلب غزلها ان رابه یک معنای خاص بکارگرفت.
«مراروز ازل کاری بجز رندی نفرمودند» یعنی ذات من اینگونه طراحی شده که بدون نقاب ساده وبی ریا باشم دربند واسارت هیچ خواسته ای نیستم من براساس طبیعت ذاتی خودم رفتارمی کنم نه ازمسیری که مذاهب طراحی کرده اند.
رندانگی دربینش حافظانه حرکت وتلاش فردی به سمت خدایگونگیست امانه ازروی خواهش وآرزو؛ چراکه هرخواهش وآرزویی (چه مادی ومعنوی) یک بندویک زنجیراست وآدمی رابه اسارت می کشد. رند ازروی فطرت خود بسوی تکامل وخداشدن حرکت می کند برعکس عامه ی مردم درهیچ مسابقه ای برای پیشی گرفتن ازدیگران شرکت نمی کند نقاب برچهره نمی زند جاه طلب نیست وبه نظرات وقضاوت دیگران هیچ اهمیتی قائل نیست.
"نظربازی" یکی دیگرازواژگان کلیدی دیوان حافظ هست اصول ومبانی فکری حافظ ومسلک رندی دربستر عاشقی ونظربازی شکل گرفته است.
دراین بینش،زیبایی بهترین وخیال انگیزترین نشانه ی الوهیت وبه عبارتی امضای خالق کائنات هست زیبااندیشان ،زیبادوستان ونظربازان درحوالی مقدّس ربانیّت وکوی معشوق نفس می کشند هرچشمی زیبا؛ هردرخت وگلی زیباهرپرنده ی زیبا،نشانه ی روشنیست که خداوند درهمان نزدیکیست. جاذبه وجادوی همه ی زیبارویان پرتوی ازفروغ رخ ساقی کائنات هستند ومارابه منبع لایزال زیبایی رهنمون می سازند. انسان ِعاشق پیشه ونظرباز، در مشاهده و مکاشفه ی زیباییها(شامل همه نوع زیبایی) هر روز بیشتروعمیقتر به رازهای نهفته ی خلقت و به شکوه وجلال دستگاه آفرینش پی می برد، کمالجویی واشتیاق او در عشق ورزی بر کل تمامیت هستی گسترش یافته وازلذتهای گذرا وفریبنده ی غریزه های حیوانی فاصله میگیردو همین این امر، خود مبنای اخلاقیات وسنگ بنای فضایل انسانی می گردد. درک "عالم زیباشناختی و نظربازی" برای همگان میسّرنیست وتنهاکسانی که عشق حقیقی راشناخته وهمانندحضرت حافظ ، تجربه ی شهود واشراق اندوخته وسرشارازذوق وشوق بوده باشند می توانند دراین عالم ملکوتی به سیروسیاحت پرداخته وازمشاهده ی زیبائیها محظوظ وبهره مند گردند. تنها راه رسیدن به این مقام ودریافت شایستگی،عشق است واخلاص عمل.
درنظرگاه حافظ، روح انسان در عالم مجردات( قبل از ورود به این دنیای خاکی) فروغی ازتجلّی معشوق اَزلی یاهمان "حقیقت زیبایی و حُسن مطلق" رادرزمان خلقت دیده وتجربه نموده است ازهمین رو با مشاهده ی زیبائیها هرچندمجازی ونسبی،به یاد ان زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده،زیروزبر شده وبرانگیخته می گرددوهوای عشق او را برداشته وازخودبیخودمی کند.
✍️معنی بیت: آری ما مِی می نوشیم،ازجادو وجاذبه ی زیبایی حیرت زده وسرگشته می شویم، خودرا ازقید وبند دینی ودنیوی رهاساخته وهرجا ردپایی اززیبایی ببینیم واله وشیدامی شویم. امّا شمامنصفانه قضاوت کنید آیا فقط ماهستیم که به زیبائیها توجّه داریم وازآن به وَجد وشعف می آییم؟ آیا فقط ما باده نوشی می کنیم؟ دراین شهرچه کسی این چنین نیست؟
حافظ دراینجا حقیقتی رابه زبانی روشن وساده مطرح می کند وآن اینکه هرکسی به قدرفهم ودانشی که دارد به دنبال لذت وخوشباشی وتجربه اندوزی درحوزه ها ی گوناگون زندگانیست. یکی با شراب انگوری مست می شود یکی دیگرباشراب مشاهده ی زیبایی، یکی با عبادت خشک زاهدانه دل خودراخوش کرده یکی دیگربانیایشهای خالصانه وحضورآگاهانه در جشن وضیافت باشکوه زندگی. ماهیت وفطرت بشرهمین هست هرکسی برحسبِ سطح آگاهی خود دست به کاری می زند هیچ کس حق ندارد دیگری راقضاوت کرده وباورهای خودرابه دیگران تحمیل کند.
محتسب شیخ شدوفسق خودازیادببرد
قصّه ی ماست که برهرسربازاربماند
🌿━━━━━━━━━━🌿
با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چومادرطلبِ عیش مُدام است
مُحتسب: مامورنهی ازمنکر که رفتارهای دیگران را موردِ تفتیش قرار می دهد.
عیب مگوئید: خُرده مگیرید
عیش مدام: لذّت جویی ِهمیشگی
✍️ معنی بیت: ماموری که رفتارهای دیگران را موردِ بازخواست قرار داده وبه خیال خود آنهارا ازانجام منکرات (شرابخواری وعیش وعشرت) نَهی وبه انجام کارهای بظاهرشایسته امرمی کند، خوداونیز علاقمند به انجام ِ این کارها(باده نوشی وعیش وعشرتست). اوبه نوعی دارد رفتاری به سبک رندی می کند، ظاهر خود را می آراید به ظاهر نهی ازمنکر وامربه معروف می کند لیکن همانندِ واعظانِ بی عمل، که به خلوت می رسند آن کاردیگرمی کنند،درخلوتِ خویش به انجام آن کارهای دیگرمشغول است! اونیز دل دارد ودرپِی لذّت جوئیست، اوراملامت نکنید وبراوخُرده مگیرید.
ای دل طریق رندی ازمُحتسب بیاموز
مست است ودرحق اوکس این گمان ندارد
🌿━━━━━━━━━━🌿
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایّام گل و یاسمن و عیدِ صیام است
✍️ معنی بیت: ای حافظ،غفلت مکن ،مبادا درایّام گل وسبزه وبهاری که مصادف باعیدِ رمضان نیزشده، وباسپری شدن ماه رمضان دیگرهیچ مانعی برای شادیخواری وعیش ونوش نمانده، لحظه ای بی می ومعشوق بنشینی! تنها گناهی که بایدازآن پرهیزکنی دریغ نمودن خویشتن ازشادمانیست. اگربدون شادمانگی زندگی کنی، به بیماریهاییی مانند بداخلاقی،پرخاشگری وتندخویی مبتلاشده وزندگی به کامت روانخواهدبود.
به هرزه بی می ومعشوق عمرمی گذرد
بطالتم بس ازامروز کارخواهم کرد
🌹🙏
🌿━━━━━━━━━━🌿
روفیا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۳:
پوزش می خواهم: تنها داراییش
روفیا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۳:
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
این باد در سر هم می تواند هوای کسی در سر پروراندن باشد :
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
هم باد نخوت و کبریاء،
که نفس خواستن یک بزرگ خود موجبات بزرگی خواهنده را پدید می آورد:
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
...
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
...
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه نانی نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی آنی
...
هر که به جد تمام در هوس ماست ماست
هر که چو سیل روان در طلب جوست جوست
گویند وقتی یوسف را در بازار مصر می فروختند پیرزنی تمها داراییش خروسش را برداشت و بدان سو شتافت. گفتندش چه می کنی، که او را به هم وزنش طلا و جواهر نمی دهند، گفت می دانم، ولی می دوم تا دست کم نامم در فهرست خواستگاران وی باشد!
۷ در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
1-سمن بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند،بستانند
سمن بویان چو بنشینند غبار غم را بنشانند
پریرویان چو بستیزند (لج کنند) آرام دل بستانند
2-به فِتراک جفا دلها چو بربندند،بربندند
زِ زلف عنبرین جانها چو بفشانند،بفـشانند
وقتی به فتراک جفا دلها را بربستند دیگر بربستند(بدجور جفا میکنند)
فتراک چرم زین اسب است و میگوید وقتی محکم به شکم اسب میبندند دیگر بسته اند و یکسر خواهند تازید و سر شل کردن ندارند که ندارند
وقتی زلف عنبرین را رها میکنند جانها رها میشود
3-به عمری یک نفس چو با ما بنشینند، بر خیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند،بنشانند
یک عمر که با ما بنشینند وقتی برخیزند انگار یک نفس بود
و وقتی بلند شدند نهال شوق(غبطه و حسرت) در دل ما کاشته میشود.
4-زچشمم لعل رمانی چو می خندند،می بارند
ز رویم راز پنهانی چومی بینند، می خوانند
معنی نمیخواهد
5-سرشک گوشه گیران را چو دُر یابند دَریابند
رُخ از مِهر سحر خیزان نگردانند، اگر دانند
اگر بدانند اشک گوشه گیران را مانند مروارید دریابند و میدانند(قدردان باشند)
رخ از سحرخیزان گوشه گیر برنمیگردانند اگر بدانند چه مهری به آنها دارند
6-دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیرِ درمانند ،درمانند
این بیت به نظرم ساختگی است
7- چو منصوران مراد آنان که بَردارَند،بر دارند
که با این درد اگر دربند درمانند ،در مانند
مانند حلاج ها آنان به هدف میرسند که بر دار(چوبه دار) باشند
: که با این درد(عاشقی) اگر در بند(زندان)، درمانند(بمانند و ره گریز نداشته باشند) درمان باشند.
8-درآن حضرت چو مشتاقان نیازآرند نازآرند
بر این درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
در آن آستان(آستانان جانان) آنگاه که آرزومندان خواهش آورند پریرویان ناز آورند
بر این آستان هم آنگاه که حافط را فرا میخوانند شگفتا که میرانند
سیدعلی (رضا) ساقی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:
کنون که بر کفِ گل جام ِباده ی صاف است
به صد هزار زبان بلبل اَش در اوصاف است
باده ی صاف: باده ی ناب وبی آلایش ،زلال.اوصاف:تعریف وتوصیفها، به شرح بیان کردن مطلبی
احتمالاً موسم بهاراست که گل به جلوه گری درآمده وبلبل به نغمه خوانی مشغول است. گل درادبیّات ما نمادِ معشوق وبلبل سمبل عاشقیست. این دو درکناریکدیگر مضمونهای ناب، زیبا وخیال انگیزی رقم زده اند. حافظ بیشترازهرشاعری این دونماد، رابکارگرفته و مضمونهای بِکر ونغزی آفریده است
✍️معنی بیت: اکنون که موسم بهاراست وگل باجامی ازباده ی ناب وخالص،به جلوه گری مشغول است وحال که بلبل ِ عاشق، سرمست ازعشق گل، به آهنگ های گوناگون غزل می خواند وترانه می سراید..... ادامه ی سخن دربیت بعدیست:
🌿━━━━━━━━━━🌿
بخـواه دفـتر ِ اشعار و راه ِ صـحرا گیـر
چه وقت مدرسه وبحثِ کشفِ کشّاف است؟
کشّاف: بسیارکشف کننده ، دراینجا اشاره به کتابِ تفسیرقرآن نوشته ی ابوالقاسم محمودبن زمخشریست که درآن روزگاران، درمکتب خانه ها و مدارس تدریس می شد.کشفِ کشّاف: "کشف" ایهام دارد هم به معنای کشف کردن ِ پاسخ مسئله وهم اشاره به حاشیهیی است بر کتاب کشّاف نوشته شده است. درآن روزگاران درس خواندن درمکتب خانه ها ومدرسه ها، به رسم مباحثه بوده ودانش آموزان برسرمسایل مطروحه درکلاس،بایکدیگر به تبادل نظر ومباحثه می پرداختند.
✍️معنی بیت: (اکنون که گل نقاب ازرُخ برداشته وفغان دردل بلبل عاشق افتاده....) چه وقتِ نشستن درکلاس درس وپرداختن به مباحثه های بیهوده وبی حاصل است؟ برخیزتونیزدفتر ودیوان شعری برداروبه باغ وصحرا برو وازاین فرصتِ ارزشمندی که رایگان دست داده بهترین استفاده راببر.
دراینجا حافظ به مخاطبان خویش توصیه می کند که بهترین راه برای بیداری وکسب آرامش، گشت وگذار دردشت ودمن ومشاهده ی زیبائیهای طبیعت وشناورماندن در راز دلبری گل وتامّل دردلدادگی بلبل است نه نشستن درکلاس درسهایی که هیچ محتوای مفیدی نداشته وجزتلف کردن وقت باارزش نتیجه ای ندارند.
به صحرا رو که ازدامن غبارغم بیفشانی
به گلزارآی کزبلبل غزل گفتن بیاموزی
🌿━━━━━━━━━━🌿
فقیه ِ مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی بِه ز مالِ اوقاف است!
فقیه: عالِم دینی وفتوادهنده درموردِ مسایل ازمنظرشریعتفتوا: دستورشرعی
مال اوقاف: پول، زمین یاهرچیزی که برای امورخیریه اختصاص داده می شود وکسی حق ندارد آن را درامورشخصی یاغیرازآن چیزی که تعیین شده بکارگیرد. متاسّفانه درهمه ی دوره ها، همه ی کسانی که دست اندرکار اموروقف وخیریه بوده اند آنقدرصداقت و بی آلایش نبوده اند که توانسته باشند برنفس خودفائق آمده وبه امانتِ خیّرین خیانت نکنند. همواره سودجویان وحُقّه بازانی بوده اند که با ریا وتزویرکاری دراین حوزه نفوذکرده وازاین اموال وقفی به نفع شخصی استفاده کنند. دردوره ی مانیز نمونه های بارز وروشنی ازاین سو استفاده ها درلباس دیانت سابقه دارد! زمین باارزش وقفی درتهران به نام شیخ معروف گریان! که همگان رابه پرهیزگاری دعوت می کرد ثبت شد درحالی که این زاهدعالیمقام هیچ اطلاعی ازموضوع نداشت!!!
✍️معنی بیت:
عالِم ِ متشرّع شهرکه دیشب باده خواری کرده ومست شده بود فتوایی غریب صادرکرد! وبه حکم مستی وراستی گفت: آری مِی گرچه ازمنظرشریعت حرامست ولی نه به اندازه ی خوردن ِ مال وقفی!! خوردن مال وقفی گناهی نابخشودنیست ولی باده نوشی قابل بخشش هست.
حقیقتی که دراین مضمون ِ تامّل برانگیز جاخوش کرده این است که فقیهِ شهرتازمانی که مست نبوده هرگزجرأت بیان چنین مطلبی وصادرکردن چنین فتوایی نداشته است! لیکن زمانی که مستی بروی غلبه کرده،به مصداق مثل معروفِ مستی وراستی، زبان به گفتن این حقیقتِ تلخ گشوده است. ازآن جهت حقیقت است که درنظرگاه حافظِ نکته پرداز، خوردن باده چنانچه ضرری هم داشته باشد تنهامتوجّه کسیست که آن رامی خورد. لیکن تبعاتِ منفی مالِ وقف خواری، متوجّه ِ یک جامعه است وبراعتماد واطمینان مردم یک اجتماع خدشه وارد می سازدونیکی واحسان وهمدردی رادرمیان مردم ازبین می برد. روشن است که جامعه ای که ازجوانمردی واحسان ونوعدوستی محروم گردد چگونه جامعه ای خواهدبود؟حافظ به همین دلیل است که می خواری راازمال ِ وقف خواری بهتر می داند و دوره ای که متشرّعین درلباس دیانت، مال وقف می خورند اینقدر برطبل باده نوشی می کوبد. شجاعت وشهامت حافظ حقیقتاً ستودنیست.
لحظه ی ناب درخشش آگاهی وتابش بیداری همان لحظه ایست که شاعرتصمیمی فراترازمنافع شخصی وامنیت جانی می گیرد تصمیم به پذیرفتن خطر وخَلق یک ارزش اخلاقی برمبنای انسانیت، تصمیم به عصیان علیه خفّت وخرافه وهرچه که پوچ وباطل است. حافظ درآن دوران سیاه حاکمیت تندرویان متعصّب، زیستن رابه کیفیت گره زده وازعزلت گزینی زاهدانه به حضورپیداکردن جسورانه، آگاهانه واثرگذار درعرصه ی زندگانی روی آورده است. حافظ هرگزضدمذهب، مخالف شریعت ودینداری نیست اوباکسانی مبارزه می کند که بسیارزیاد ازخدا ودین واخلاق حرف می زنند اما درعمل بسیار کم، اهل انسانیت وانصاف ومداراهستند! اومخالف زهدخشک وتقوای زبانی ونمایشی هست اودربرابر کسانی عصیان وشورش می کند که ناجوانمردانه مفاهیم باارزش معنوی رابه ابزاری برای نمایش، کسب قدرت، ابرازخشونت وحذف دگراندیشان کرده ودرلباس دیانت ازاعتمادمردم ساده لوح بهره برداری شخصی وفرقه ای می کنند. آنهایی که خودشان رانمایندگان خدا معرفی می کنند ودرپوشش "خدامی فرماید" ازمسئولیت پذیریِ شخصی شانه خالی کرده و هرکارضداخلاقی وانسانی رابنام خدا وبرای خدا انجام می دهند وازانجام فجیع ترین جنایتها درپوشش دین اِبایی ندارند وحتّی آن رادرراستای خشنودی خداوندمی شمارند! درافتادن باچنین موجودات بی رحم وخونخوار، شهامت وجسارت والایی می خواهد وازعهده ی هرشاعری برنمی آید.
بیا که خرقه ی من گرچه رهن میکده هاست
زمال وقف نبینی بنام من دِرمی
🌿━━━━━━━━━━🌿
به دُردوصاف توراحکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
این بیت عارفانه ترین وشایدپُرمایه ترین بیت دیوان خواجه هست. دامنه ی معنا آنقدرژرفا دارد که تمام اشعارخواجه را می توان درتشریح این بیتِ نغز وزیبا به عنوان گواه آورد. تنهاازاین بیت می توان به روحیّات ،معرفت قلبی واخلاص خواجه پی برد وفهمید که خواجه چگونه بنده ای برای ساقیِ کائنات بوده است.!؟دُرد : ته مانده ی شراب، شراب آلوده به رسوبات که درمقایسه باشرابِ صاف و ناب، ازارزش کمتری برخورداربود وتهیدستان وفقیران مشتریان آن بودند.
خوشدرکش: هرچه بود باوَلع و خوشی بنوش، به صاف وناصافی آن دل بد مکن که این لطفِ ساقی می باشد که درجام توریخته است.
صاف : شراب بی آلایش وزلال
ساقی: شراب دهنده، دربیشترغزلیآت حافظ ازجمله همین بیت،"ساقی" همان خودِمعشوق وخالق کائنات است
عین الطاف است: لطف است وعنایت
✍️معنی بیت: تودربندِ آن نباش که شرابِ تو چه مقدارزلال یا کدراست،هرچه هست بامیل ورغبت بنوش که آنچه که درپیاله ی توریخته شده، درحقیقت لطف وعنایت ساقیست.
صاف وناصافی بودن آن چه اهمیّتی دارد؟ تردید دراین امر، کاوش و مقایسه دراینکه سهم من باسهم دیگران چقدر تفاوت دارد نهایتِ بی ادبی وبی معرفتیست! توبایدکه از خودِ ساقی سرمست شوی که برای توشراب می ریزد نه ازشرابی که می نوشی! اگربه آن مرتبه ازعشق رسیدی وتوانستی ازشرابِ حضورساقی، سرمست ومسرورگردی دیگرخُماری نخواهی داشت سردردِ پس ازمستی نخواهی داشت زیراتاقیامت سرمست خواهی بود چنانکه حافظ مست آمد ومست رفت وبه هیچ دوره کسی هوشیاریش را ندید. زَهرهم که باشد وقتی ازدستِ بلورین ساقی ریخته می شود باید مثل شربتِ گوارا بنوشی که ازدوست هرچه رسد نیکوست.
آنچه اوریخت به پیمانه ی مانوشیدیم
اگرازخَمربهشت است وگرباده ی مست
🌿━━━━━━━━━━🌿
بِبُر ز خَلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیتِ گوشه نشینان زقاف تاقاف است
بِبُرزخَلق: خلوت گزینی کن، خلوت کردن وبُریدن ازتعلّقاتِ دینی و دنیوی وچشم پوشیدن ازجاه ومقام ومال ومنال، یک اصل ضروری درپالایش روح وتزکیه ی نفس است. البته خلوت گزینی درنظرگاهِ حافظ، این نیست که کسی برای فرارازمسئولیتِ انسان بودن ، به گوشه ی دنجی پناه ببرد وخودراازمسایل اجتماعی ومشکلات مربوطه فارغ سازد! اتّفاقاً برعکس، خلوت گزینی درنظراو برای پالایش درون وزدودنِ ناپاکیهاازروح وروان است تابدینوسیله توانسته باشددرجامعه ومیان مردم به رسالتِ عظیم انسان بودن عمل کند. حافظ خودنمونه ی بارزاین ادّعاست. اوهرگزبه رسم زاهدان خلوت نشین، به زندگی پشت نکرد ونسبت به مسایل پیرامونی بی تفاوت نماند ودرراستای افشاگری، آگاهسازی ومبارزه با ریاکاران همیشه پیشتاز وپیشقدم بود.
عنقا: سیمرغ، مرغی افسانه ای که وجود خارجی ندارد، ولی اسطوره ی همّت است.
چوعنقاقیاس کاربگیر: همانندِعنقاعمل کن، اوراالگوقراربده.
صیت: شهرت، آوازه.
قاف تا قاف: از قلّه ی کوهی دراینسوی دنیا تاقلّه ی کوهی درآنسوی دنیا. مبالغه است وبرای بیان نهایت فاصله بکارمی رود. ضمن آنکه قاف محل آشیانه ی عنقاست که هیچکس را بدان دسترسی نیست.
✍️معنی بیت: (آنگاه که دیدی وسوسه ی جاه ومقام وطمع ِشهرت پیداکردن درمیان خَلق تورارهانمی سازد) کُنج خلوتی بگزین، ازبندتعلّقات دینی ودنیوی خودرا خلاص کن،مرغ افسانه ای عنقا را الگوی خویش قراربده وهمانندِ اوهمّت کن وآشیانه رابربلندترین قلّه بساز. آنگاه به مقامی می رسی که شهرت تو زبانزد خَلق جهانی می شود.
دراین دنیا، رمز ورازی غریب وشگفت آور وجود دارد. کسانی که مثل حافظ همّتی چون عنقا دارند،هرچه ازشهرت وجاه ومقام دنیوی،باسرعت بیشتری فرارمی کنند شهرت ومقام نیزباهمان سرعت به دنبال آنها روان می گردد! گویی که شهرت وجاه ومقام نیزحسرت ماندگاری بردل دارند ومی خواهند با رسیدن به چنین باهمّتان ِعنقا صفت، به ماندگاری جاوید نایل شوند وهرگزبه فراموشی سپرده نشوند.
بعضی ازانسانها که قدرومنزلت خودرانمی دانند، بانشستن درپشتِ میزی مهّم، زیبابه نظرمی آیند و موقّتاً به بزرگی ومقام می رسند وبه محض برکناری، زیبایی وبزرگی خودرانیزاز دست می دهند. امّا بعضی ازآدمها وقتی پشت میز مهمّی قرارمی گیرند چون خودشان ذاتاً بزرگ وزیبا هستند، به میز وآن مقام، زینت وزیبایی خاصی می بخشند ومیز ومقام را بزرگتروعالی ترازقبل نشان می دهند!
حافظ دراین بیتِ زیبابه ما پیشنهادداده که سعی کنیم خودرا درمیان گروه دوّم جای دهیم. حرص وآز را رهاکرده ،ازشهرت ومقام دنیایی عنقاصفت فرارکنیم وآشیانه بربالاترین قلّه بزنیم تا شهرت ومقام درحسرتِ رسیدن به ما به دنبال ما دوان باشد حیف است که ما درحسرت رسیدن به آنهاهمه ی ارزشهای انسانی واخلاقی رازیرپابگذاریم !
هُمایی چون توعالیقدر حرص استخوان تاکی؟
دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی!
🌿━━━━━━━━━━🌿
حدیثِ مدعیّان و خیال همکارانهمان حکایتِ زردوزوبوریاباف است
حدیث: نو، جدید، تازه، سخن، کلام ، داستان ،حکایت ،مطلب، قضیه.مدعیّان: کسانی که ادّعاهای بی مایه دارند ومزیّتی نیزبرخودقائلند.
همکاران: شاعران
زردوز: دوزندهیی که با الیاف طلا پارچههای گرانقیمت می دوزد.
بوریاباف: کسی که باالیافِ درختان حصیر می بافد.
✍️معنی بیت: حکایت وقضیّه ی کسانی که شعرهای بی مایه می سرایند وبرشعرهای ناب ونغز دیگران خُرده می گیرند،همان حکایت کسیست که کارش حصیربافیست لیکن به کار ِ زردوز که ازتخصّص ومهارت بالاتری برخورداراست ایرادمی گیرد!
روی سخن باکسانیست که دانسته یا ندانسته نمی توانند شعرهای پُرمایه ی حافظ را برتابند. آنها سالهاست که شعرمی سرایند ودرمحافل ادبی برای خودجایگاهی کسب کرده وبرای خودمزیّتی قائلند. آنهاازتنگ نظری وحسادت نمی توانند ببینند که یکی درعرصه ای که به خیال باطل، متعلّق به آنهاست ظهورکرده واشعارش به سرعتِ برق وباد دست به دست می شود ومرزها را درمی نوردد وهمه ی قلبها رافارغ ازهرگونه وابستگی نژادی وزبانی وباورهای دینی تسخیرمی کند!
طیّ ِ زمان ببین ومکان درسلوکِ شعر
کاین طفل یک شبه ره یکساله می رود!
🌿━━━━━━━━━━🌿
خموش حافظ واین نکتههای چون زر سرخ
نگاه دار که قّلّابِ شهر صرّاف است
قَلّاب: کسی که تقلّب می کند وسکّه هایی ازفلّزهای بی ارزش می زند وبه عنوان سکّه ی طلا جا می زند. متقلّب
صرّاف: کسی که کارش تبدیل پولها و معاوضه ی آنهاست.
✍️معنی بیت: ای حافظ! خاموش باش واشعارنغز وهمچون طلای نابِ خودرا دردسترس این متقلّبان وحقّه بازان قرارمده، چرا که کسی که بر جایگاهِ صرّافی تکیه زده، درجعل وتقلّب مهارت دارد ودرچنین شرایطی بهترآن است که ازطلاهای ناب وخالص خود بادقّت بیشتری محافظت کنی.
حافظ توختم کن که هنرخود عیان شود
بامدّعی نزاع ومحاکا چه حاجت است؟
🌹🙏
🌿━━━━━━━━━━🌿
نادر.. در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳:
همه دردم این بود:
"ظلمت پیرامن"
..
و من اما
درونم تاریک!
ن.ت
نادر.. در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳:
بی ظلمت ما، مها تو مایی...
نادر.. در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷:
من تو...
نادر.. در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶:
... جان، دوست گرامی
در این راه، هر یک از ما به درکی از زندگی رسیده ایم و این همه، به نوبه خود زیبا و ارزشمند است.
مبارک راهیست که پایانش نیست...
سرباز عشق در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳: