گنجور

حاشیه‌ها

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

روزگاریست که سودای بُتان دینِ من است

غم ِ این کار نشاط ِ دل غمگین ِ من است

 

سودا: معامله کردن،شیدایی و شیفتگیِ شدید به کسی یاچیزی تاسرحدِّ جنون، عاشق پیشگی مستمر

بُتان: بت‌ها، زیبا رویان وخوش چهره ها

دین: مذهب، راه وروش، کیش و آیین.

✍️معنی بیت: زمان زیادیست که من پیشه ی عاشقی درپیش گرفته وخیال عشق زیبارویان را در سر می پروانم عشقبازی با خوش چهره ها دین ومذهب من است مدام اززیارت عشقی به زیارت عشق دیگرمی روم ودراین مسیرعشقبازی ازقلّه ای به قلّه ی دیگر صعودمی کنم. من آنقدردر اینکاراشتیاق وذوق دارم که غم واندوه عشقبازی، سببِ نشاط وشادمانی درونی من می گردد!.

حافظ ازمیان مسیرهای گوناگون مانند: شریعت، طریقت وتصوّف وغیره طریق عشق رابرگزیده وآن راخیال انگیزترین، میان بُرترین وبهترین راه برای رسیدن به سرمنزل سعادت ونیکبختی می داند. بایددانست که حافظ درعشقبازیهای زمینی، بر خلاف مردم عادی، هرگز

درشخص معینی متمرکزنبود البته که اوبُتان موردعلاقه ی خودرا ازصمیم دل دوست دا‌شته اما عشقبازی حافظ به انها وهیچ شخص مشخصی محدودنبوده است عشق کیفیت وماهیّت وجودحافظ بود او به زمین وزمان وهمه ی انسانها وبه زندگی عشق می ورزید وعاشقانه زندگی می کرد.

حافظ درمسیردلباختن ودلدادگی حقیقت خودعشق راکشف کرده، به ژرفای آن رفته وشیوه های عاشقی راتمرین می نمود وازاینطریق، طبع شعری وعواطف درونی خویش رابه چالش می کشید. درعشق حقیقی محدودیتهای نژادی وجنسی محوشده و مرزهاازبین می روند وتمام هستی عاشق سرشارازعشق می گردد.

من نخواهم کردترک لعل یاروجام می

زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

وین کجامرتبه ی چشم جهان بین من است

 

این غزل کلاً درموردِ عشق زمینیست وبرداشت عرفانی،زیبائیها ولطافت وظرافت سخن راازبین می برد. بعضی ها بارسیدن به این بیت دچار اشتباه شده وچنین تصوّرکرده اند که منظور حافظ دراین بیت دیدن خداوند است! درحالی که چنین نیست وبرای دیدن خداوند،نیازی به چشم جان بین وچشم دل وچشم بصیرت نیست،با همین چشم جهان بین نیزمی توان بامشاهده ی زیبائیها،به منبع مطلق زیبائیها رهنمون شدوپرتوی ازرخسارخالق زیبائیهارامشاهده نمود. خداوند ازهمه چیز آشکارتر ودر دسترس تراست، درهمین نزدیکیست، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند ،رویِ آگاهی آب، روی قانونِ گیاه و... کسی که بخواهد اوراببیندکافیست خودرا وپیرامون خودرا ببیند. واگرکسی نخواهداوراببیند باچشم مسلّح وبصیرت وجان بین نیزنمی تواند اورا ببیند.

شایدعارفان دیگر برای دیدن خدا نیاز به چشم جان وبصیرت داشته باشند امّاحافظ باهمه ی عارفان تفاوت دارد وبامعیارهای آنان نمی شود حافظ راشناخت. اودرهمه چیزخدارامی بیند، بااینکه شراب می خورد، امّا مثل یک دوست دربرابرخدا می نشیند وچشم درچشم او می دوزد وبااودرد دل می کند. برای حافظ ،این معشوق زمینیست که ستاره ی سُهیل شده وازعاشق خود دوری می گزیند. دربیتهای پایانی کاملاً روشن است که صحبت ازیک سلطان است احتمالاً (شاه منصور،شاه یحیی یاشاه شجاع) که حافظ باآنها ردابط بسیارصمیمانه وعاطفی داشت.

حافظ دراینجا به خطاب به معشوق زمینی که به هردلیل ازحافظ دوری می جسته باگوشه وکنایه می فرماید: خیلی دورازدسترس شده ای، سرت زیادی شلوغ است وملاقاتِ توبه هیچ حیلتی میسّر نمی شود، بااین چشم عادی که نمی توانیم توراببینیم ،البته که توجانان مایی و تورا باید باچشم جان بین مشاهده کرد. (تعارف عاشقانه وغلّودرتوصیف وتعریف است،مقام معشوق خودرا بالابرده تابگوید توستاره ی سُهیل هستی ونمی توان تورابه سهولت ملاقات کرد!) اوبه مدد نبوغ بی نظیرخویش،مفاهیم عرفانی و اصطلاحات اختصاصی را درمکالمات روزمرّه بادوستان خویش بکارمی گیرد وکیفیّت شعر وسخن راغنی سازی می کند ضمن آنکه مخاطبین شعر ومردم عادی رانیزبااین مفاهیم عرفانی ومعارف روحانی آشنا ومستفیض می نماید.

✍️معنی بیت: برای ملاقات باتومادچار مشکل هستیم ونمی توانیم تورابه راحتی ببینیم توجانان مایی باچشم جهان بین چگونه می توان تورادید! برای مشاهده ی توچشم جان بین لازم است که بتواندجان راببیند.

خاک ره آن یارسفرکرده بیارید

تاچشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

یار من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر

از مَه رویِ توواشکِ چو پروین من است

 

زیب: زیور،آرایش

اشک چو پروین: استعاره ازقطره‌های پشت سرهم و خوشه ای اشک چشم شاعراست.

✍️معنی بیت: مرا ازخود مَران ویار ویاورمن باش که من وتو درکنارهم روزگار رازیباتر ترکرده وجلوه ی خیال انگیزی به آن می بخشیم. ماهِ رخسارتو واشکهای همچون خوشه ی پروین من درکنارهم، چرخ فلک راهم زیب وزینتی دیگرمی بخشد.

من اَرچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم

مگرتوازکرم خویش یارمن باشی !

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

تا مرا عشق تو تعلیم ِسخن گفتن کرد

خلق راوردِزبان مدحت وتحسین من است

 

✍️معنی بیت: اززمانی که به عشق توگرفتارشده ام به برکت واعتبار عشق تو طبع شعری اَم شکوفا شده وتوانستم غزلهای ناب ونغزبسرایم. اگرامروز مردم ازشعرهای من به گرمی استقبال می کنند به سببِ این است که سخنانم تحتِ تاثیرعشق توشکل می گیرند. عشق توبه من تعلیم سخن گفتن کرد ومن تبدیل به یک سخنورشدم سخنوری که مردم ازاوبه تحسین وتمجید یادمی کنند درحقیقت این توهستی که موردتمجید وتحسین مردم قرارگرفته ای نه من!

آنکه درطرزغزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

دولتِ فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سببِ حشمت وتمکین منست

 

دولت فقر: فقرونیازمندی به دولت تشبیه شده است. فقرذاتاً مایه فساد وبدبختیست لیکن وقتی نگرش وبینش، حافظانه باشد دولت محسوب می شود!

درنظرگاه حافظ، آدم روشن ضمیر، هیچ ازخود ندارد هرآنچه که هست متعلّق به حق است. بنابراین دراینجا حافظ ازخداوند،به عبارتی،روشن ضمیری طلب می کند آن بینشی که اورابه سطحی ازآگاهی برساند که ایمان داشته باشد که من فقیرم هیچ چیزندارم هرچه هست به حق تعلّق دارد.

حافظ می داند که ازفقروقناعت به سهولت می توان به مناعت طبع رسید نه ازجاه وجلال و ثروت کاذب دنیوی. چراکه وقتی انسان درعین فقر وناداری توانسته باشدآبروی فقروقناعت نگاهداشته وخود رادرنزدِ ارباب بی مروّتِ دنیا خواروذلیل نسازد به مقام والای بی نیازی می رسد به مقامی که درمقابل سلطان باغرور وسربلندی ازخداوندبه جای درخواستِ جاه ومقام وثروت، دولتِ فقر طلب کند!

وقتی که سلطان (مخاطب این غزل) می بیند دیگران چگونه باتملّق وچاپلوسی، درخواست جاه ومقام وثروت دارند، امّایکی درمیان آنها،برعکس رفتار دیگران، آبروی فقروقناعت نگه داشته وازفقر به عنوان دولت یادمی کند معلوم است چه حسابی برایش بازمی کند؟ اومی داند که کسی که به فقر وقناعت اینچنین نگرشی دارد هرگز درقبال وسوسه های جاه ومقام وثروت کوچکترین لغزشی نخواهد داشت وتعریف وتمجیدِ اوبرای تملّق وچاپلوسی نیست.

معنای فقر درفرهنگِ حافظانه علاوه بررهایی ازبندِ تعلّقات دنیوی، عطش ونیازمندی به نازمعشوق است وکمتر به گرسنگی شکمی مرتبط می شود. احساس نیاز به عشق، آدمی رادرحس وحال باطراوتِ عاشقی نگاهداشته وموجبِ سربلندی ،عزّت نفس ومتانت طبع می گردد.

ارزانی‌دار: ببخش

کرامت: لطف وبخشش

حشمت :بزرگی و شوکت و احترام، جاه و جلال،

تمکین: مطیع بودن و فرمانبری

✍️ معنی بیت: خدایا به من دولت فقرعطافرما وعطش و نیازمندی من به عشق را بیافزای که فقر ونیازمندی، مرابه سوی کمال رهنمون می شود ومرابیشتربه عشق محتاج می کند. اگراین لطف وعنایت را درحق من رواداری مناعت طبع، شوکت وجاه وجلال بیشتری بدست می آورم واگرنیازمن به عشق فزونی یابد فرمانبردارمطلق معشوق خویش خواهم شدورستگارخواهم گشت.

حافظ غبار وفقرقناعت زرُخ مشوی

کاین خاک بهترازعمل کیمیاگری!

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

واعظِ شَحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

 

شحنه‌شناس: کسی که با پاسبان وداروغه ی شهر دوستی ورفاقت دارد.

✍️معنی بیت: ای واعظی که به دوستی با داروغه می بالی وگمان می بری که دردستگاه دولتی صاحب نفوذ هستی، زیادمغرور مباش که منزلگاهِ سلطان(شاه شجاع) درقلب من است. اگرتوبه داروغه می نازی ماهم به سلطان می نازیم.

دربرداشت عر فانی:

"شحنه " همان مامورین ونگهبانان حرم امن الهی هستند که بیشتر به فرشتگان معروف هستند.

با این‌که فرشتگان به تعبیر قرآنی: "ملائکه" موجوداتی غیرمادی‌ هستند، به‌طور معمول با استفاده از تصویر و تمثیل از آن‌ها یاد شده‌است. در قرآن (سورهٔ فاطر، آیهٔ ۱) فرشتگان با بال‌های دوگانه، سه‌گانه یا چهارگانه معرفی شده‌اند که حکایت از توانایی‌های متعدّد آنان دارد.فرشتگان جایگاه و کار معینی دارند و هیچ‌گاه از فرمان خدا سر بازنمی‌زنند و می‌توانند با چهره انسان، بر پیامبران و برخی از اولیای الهی ظاهر شوند و پیام‌های خداوند را به آنان بدهند یا دستورات خداوند را انجام دهند. آنان در زمان‌های گوناگون به یاری مؤمنان می‌آیند و آنان را در حل مشکلات یاری می‌دهند و هنگامی که خداوند آدم را خلیفه خود در زمین گردانید، تمامی فرشتگان به‌جز ابلیس بر او سجده کردند.

✍️معنی بیت:

ای واعظی که دربالای منبر ومحراب، باآوردن نامهای مقرّبان درگاه الهی مانند میکائیل وجبرائیل واسرافیل .....وشرح وظایف آنها باناز واَدا، به مردن ساده لوح فخرفروشی کرده ووانمودمی کنی باآنها آشناهستی ؟! اگرآشنایی توبانامهای آنان افتخارمحسوب می شود پس اینکه خودسلطان (استعاره ازخداوند) در دل فقیروناتوان من مسکن گزیده چه محسوب می گردد؟! این کجا وآن کجا؟ همیشه دست بالای دست بسیاراست وبیهوده فخرفروشی مکن.

به صدرمصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهرنگه کن که میرمجلس شد!

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست

که مُغیلان طریقش گل ونسرین من است

 

کعبه مقصود: منظورازمقصود همان محبوب(شاه شجاع) است که درحقیقت قبله ی حاجات مردم می باشد وبه کعبه تشبیه شده است.

مُغیلان: درختچه ی خاردار که دربیابان ها می روید،خارشتر

✍️ معنی بیت: خدایا این محبوب من (شاه شجاع) که قبله ی حاجات مردم است وخارهای بیابانش برای من به لطافتِ گل نسرین است درحال حاضر چه کسی بدانجا مشرّف شده وازفیض دیدارش کامیاب می باشد؟

دل کزطوافِ کعبه ی کویت طواف یافت

ازشوق آن حریم ندارد سرحجاز

 

🌿━━━━━━━━━━🌿

 

حافظ از حِشمتِ پرویز دگر قصّه مخوان

که لبش جُرعه کش خسروشیرین من است

 

جُرعه کش: پیاله‌نوش، آن که پیاله می را یکباره سر می‌کشد، دراینجا منظور این است که خسرو پرویزبا آن همه شوکت وعظمت، همانندِ فدایی وغلام شاه که ابتدا برای اطمینان خاطرازسالم بودن شراب، جُرعه ای می نوشد،درمقام غلام جرعه کش است.

خسروشیرین: کنایه ازشاه شجاع است باتوجّه به اینکه اونیزشاعربوده، خسروشیرین به معنای شاه شیرین سخن بکاررفته است. ضمن آنکه پرویز وخسرو وشیرین، داستان شیرین وفرهاد رانیزدر ذهن مخاطبین غزل تداعی می کند.

✍️معنی بیت:

ای حافظ دیگر از شوکت وعظمتِ پادشاه خسرو پرویز سخن به میان نیاور وچیزی مگو که اوغلام جرعه نوش و فدایی شاه شیرین سخن من است.

یارب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری برسرفرهاد کند.

 

🌹🙏

🌿━━━━━━━━━━🌿

سینا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴:

شاهکار افتخاری و ذوالفنون و این شعر رو از دست ندید

سید علی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰:

جسارتاً " ز اشک رنگین در دیار دیده آذین بسته اند" صحیح نیست؟

روفیا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰:

اینگونه اگر بخواهیم بنگریم بر هر نگین سلیمانی خواه نا خواه دست اهرمن دراز است!
اگر رقیب و حریف و دشمن و شیطان و... بر آن دست نیندازند دست روزگار از تطاول باز نمی ماند و سرانجام آن را از ما خواهد ستاند. ولی با وجود این همه ما طالب چنین نگین های سلیمانی هستیم. جوانی، نیرو، زیبایی،عشق و...
درستش هم همین است، چگونه می توان از این مواهب روی برتافت؟
تنها باید دانست که سرانجام دست ما از همه آنها کوتاه خواهد شد.

تبسم در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰:

با صدای رضا یزدانی عالیهههههههه

آرش طوفانی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان:

در تقویت معنای "سغراق" در نظر دکتر سروش و ناظر به این بیت مولوی باید تاکید کرد که معنایی که دکتر سروش برای واژه "سغراق" ذکر کرده اند و آن را به معنای "باده" یا "می" گرفته اند؛ درست بوده و توسط "لغت نامه دهخدا" نیز تایید شده است.
در لغت نامه دهخدا برای واژه "سَغراق", معانی ذیل آورده شده است:
پیاله شراب, پیاله می
و در پایان مطالبش در این باب, معنای "می" را نیز به تنهایی برای واژه "سغراق" آورده است؛ این بیت شعر را نیز به عنوان شاهد مثال از "تاج المآثر" ذکر می کند:
رونق گرفت مجلس ساقی شراب در ده
سغراق آتش افشان یاقوت ناب در ده
بنابراین با توجه مراتب بیان شده, نظر دکتر سروش در معنای واژه "سغراق" دارای پشتوانه ادبی و واژه شناسی بوده و مصون از خطا هست. به خصوص که بسیار سازگار با معنای کلی این بیت مولانا نیز هست.

آریا والا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰:

تا ابد روید نی و شکر بلی

فرهاد در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

نوید عزیز!
من هم درپی معنی این مصراع هستم. حداقل نتایج جستجویم را میتوانم بدون تضمین در اختیارت بگذارم. به شهادت فرهنگ دهخدا "دست بیرون کردن" به معنای دست قطع کردن است.شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان ).
- بیرون کردن پوست ؛ سلخ . کندن پوست . باز کردن پوست . جدا کردن پوست از اندام و من اینطور میفهمم که: کو آن کس که دست دشمن مرا که قصد جان و دل مرا کرده است قطع کند؟ امید دارم کمکی شده باشد.

دکتر محمدعلی شیوا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:

من کامل رباعی نخست که در متن تکمیلی آقای آرش نیز نیامده چنین است:
خیزم چو نماند بیش ازین تدبیرم
خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر دست دهد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
حق

منصور قربانی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۸:

چقدرغلط املائی دارد

آریا والا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است:

ابلیس از نگاه خودش به انسان نظاره میکنه ، آنچه از انسان میبینه به خاطر درونیات خود ابلیسه ، از پلیدی و پیچیدگی ،
کما اینکه خداوند که خوبی محضه ، چیزهایی درون انسان میبینه که دیگران قادر به دیدنش نیستند
کما اینکه کسی که به وحدت رسیده ، بر همه عالم عاشق است ، و به جز خوبی و زیبایی چیزی نمیبینه

آریا والا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود:

درد مریم را به خرما بن کشید

آریا والا در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما

شهرام در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام:

پدرخوب و مهربانم ،خونه بی تو ساکت و کوره، اصلا خونه رو با خودت جمع کردی و بردی یادت هست با هم به دشت و صحرا میرفتیم برای من از اون قدیما میگفتی این اواخر که مریض شدی خیلی دعا کردم که از پیش ما نری ولی صد افسوس که مارو تنها گذاشتی حاجی (پدرم) خیلی تنها شدیم تواصلا کی بودی که دنیا رو جمع کردی بردی کاش تورا در این حال بد مریضی ندیده بودم کاش ما رو هم با خودت میبردی بچه هات خیلی غمگین هستن تو بدون من هیج جا نمیرفتی چطور شد که این دفعه تنها رفتی به امید آن روز که باهم جمع شویم یک جا

حسین در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱ - وسوسهٔ دیو رامشگر و تصمیم کاووس برای لشکرکشی به مازندران و فراخواندن زال:

اونهایی که مازندران رو سیستان میدونن یا قطب شمال
یکم شعرای دیگه ی فرودسی رو حداقل بخونید..
به نظر شما ساری هم فکر کنم ترکیه بوده.. چون ایران به اون سمت درازا داره :))) بیخیال.. شعرتونو بخونین..

مهدی کاظمی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمی‌بینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح:

ستون چوبی حنانه (حنین کننده :ناله کننده) از دوری رسول اکرم همچونان صاحبان خرد وفهم ناله ها سر میداد تا روزی پیامبر ازش پرسید چه میخواهی ای ستون و در جواب شنید که جانم از دوری شما خون گشته

استن حنانه از هجر رسول
استن حنانه از هجر رسول
ناله می‌زد همچو ارباب عقول
گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
تکیه گاه و مسندت بودم و از من دوری گزیدی و بر منبر تکیه کردی ؟ پیامبر در جواب ستون میفرماید که آیا تو میخواهی درخت نخلی باشی تا مردم شرق و غرب از تو میوه بچینند؟ و در عالم دیگه ای از تو سروی بوجود بیاد و تا همیشه سبز و تازه باقی بمانی ؟؟ ستون حنانه در جواب گفت بله میخواهم اونی باشم که همیشه زنده است مولانا میفرماید تو ای انسان غافل کمتر از چوبی نباش وخود را نفروش به دو روزه دنیا ...
مسندت من بودم از من تاختی
بر سر منبر تو مسند ساختی
گفت خواهی که ترا نخلی کنند
شرقی و غربی ز تو میوه چنند
یا در آن عالم حقت سروی کند
تا تر و تازه بمانی تا ابد
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل کم از چوبی مباش
پیامبر نیز آن ستون را دفن کرد در زمین تا در روز رستاخیز همچو مردمان محشور شود تا این را بدانی که هر کسی را خداوند بسوی خود بخواند از همه کارها دست میکشد و خود را در کار خداوندی مشغول میدارد و هرکسی که راه به یزدان برد از همه کارهای دنیوی دست میکشد و دعوت حق را لبیک میگوید
آن ستون را دفن کرد اندر زمین
تا چو مردم حشر گردد یوم دین
تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند
هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار
و اونکسی که از احوال روحانی و اسرار دل بهره ای نبرده کی میتونه فهم کنه و نالیدن جمادات رو بر دعوت حق تعالی باور کنه اگر هم بشکل ظاهری تصدیق میکنه برای اینه که دیگران اورا در شمار اهل نفاق به حساب نیاورند ولی از درون باوری به شعور جمادات و تسبیح شون به حضرت حق ندارند .... قرآن در آیات متعددی به جمادات نسبت شعور می‏دهد و حتی خاطرنشان می‏سازد که آنها خدا را تسبیح می‏گویند ولی تسبیح گفتن آنها به صورتی است که برای انسانها قابل فهم نیست و انسان ابزار لازم را در جهت فهم و درک تسبیح گویی جمادات ندارد. به این آیات توجه کنید:
«وَ اِنْ مِنْ شَی‏ءٍ الاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهِ و لکنْ لاتَفْقَهونَ تَسْبیحَهُم». (اسراء /44)
«چیزی وجود ندارد مگر اینکه به عنوان سپاس پروردگار او را تسبیح می‏گوید ولی شما تسبیح‏گویی آنها را نمی‏فهمید»
آنک او را نبود از اسرار داد
کی کند تصدیق او نالهٔ جماد
گوید آری نه ز دل بهر وفاق
تا نگویندش که هست اهل نفاق
مولانا در ادامه میفرمایند اگر در جهان واقفان امر کن نبودند هیچ کسی تسبیح جمادات رو باور نمیکرد (کن فیکون)(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ) امر او تنها چنین است که وقتی اراده چیزی کند، بگوید: بباش، و او موجود شود)
و جمله" فَیَکُونُ" بیانگر اطاعت آن شی‏ء است که مورد اراده خدا قرار گرفته، می‏خواهد بفرماید: همین که هست شدن چیزی مورد اراده خدا قرار گرفت، بدون درنگ لباس هستی می‏پوشد
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن
یک اشکال و شک میتونه صد هزار از ادماییکه اهل فلسفه و استدلال گرایی هستن رو به قعر چاه گمراهی ببره چونکه پر و بال اونها بر پایه شک و تقلید از استدلال عقلی مبتنی ست
صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان
که بظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان
در میان این جماعت که برای هر موجودیتی دلیلی علمی بر پایه گمان میاورند (مثلا خلق جهان را بر اثر یک انفجار میپندارند )شیطان براحتی شبهه ای بوجود میاره و اعتقاداتشون رو سرنگون میکنه
شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون
در فتند این جمله کوران سرنگون
این دسته از افراد که متکی فهم و درک عقلی خودشون هستن و زور میزنن همه جهان رو با عقل خودشون قیاس کنن رو مولانا تشبیه میکنه به پای چوبی که تکیه گاه قابل ااعتمادی نیست و نمیشه با اون درست راه رفت
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
البته بجز از ولی کامل و اگاه و واقف و قطب زمانه به اسرار الهی که کوه از عظمت و ثباتش به حیرت میوفته ...(قطب در دیدگاه صوفیه انسان کامل و ولی خداست که در هر زمان فقط یکی وجود دارد که برخی از آنان علاوه بر خلافت باطنی و معنوی دارای خلافت ظاهری هم می باشند.

ابن عربی در آثارش – خصوصاً فتوحات مکیه – مکرر از این واژه استفاده می کند و تعدادی از سران صوفیه قبل از خود را جزء اقطاب معرفی می نماید و همچنین ادعا دارد که برخی از اقطاب زمان خود را ملاقات نموده است.)
غیر آن قطب زمان دیده‌ور
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر
مولانا در ادامه استدلالیان رو به کوری تشبیه میکنه که تکیه بر عصا داره تا به زمین نخوره
پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا
در امور دین هم کسی یکه تازی میکنه و باعث پیروزی سپاه میشه که اهل شهود باشه و دیگران اگر راه بجایی هم بردند در پناه همین مردمی هستند که راه رو از چاه دیده اند
آن سواری کو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند
اگر این افراد بینا نبودند در جهان دیگران همگی راه رو گم میکردند و دیگه ازونها هیچ کاری برنمیومد و اصطلاحا ادم کور نمیتونه کشت و زرع و تجارت کنه و در نهایت همگی ازین گمراهی میمردند
گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده‌اندی در جهان
نه ز کوران کشت آید نه درود
نه عمارت نه تجارتها و سود
مولانا در ادامه خطاب به این دسته از افراد میفرماید که اگر فضل و دانش خداوند درمیان نبود همین یه مقدار دانشی هم که داارید و به مانند عصا ازون بهره میرید در هم میشکست از بین میرفت
گر نکردی رحمت و افضالتان
در شکستی چوب استدلالتان

جعفر مصباح در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ باباافضل کاشانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

وُریب یا وَریب: اریب، کج، قیقاج.

گرگ در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۱:

ساعد سیمین نوشته اینجا

مصطفی در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۳۴:

افرین به فروغ
حق با ایشان است. اینطور خوش آهنگ تر و وزین تر است.

ناشناس در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

سلام دوستان
آریان عزیز
گل نرگس به خاطر شباهتش با چشم انسان در اشعار فارسی نماد بیداری و آگاهیست. اینجا شاعر میخواهد بگوید: حتی نرگس هم اگر می توانست ببیند نمیتوانست بزرگی و جلال و عظمت تو را درک کند و ببیند.
این موضوع ارتباطی به انتظار داشتن ندارد

۱
…
۳۳۷۹
۳۳۸۰
۳۳۸۱
۳۳۸۲
۳۳۸۳
…
۵۸۵۴