ناشناس در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
سلام دوستان
آریان عزیز
گل نرگس به خاطر شباهتش با چشم انسان در اشعار فارسی نماد بیداری و آگاهیست. اینجا شاعر میخواهد بگوید: حتی نرگس هم اگر می توانست ببیند نمیتوانست بزرگی و جلال و عظمت تو را درک کند و ببیند.
این موضوع ارتباطی به انتظار داشتن ندارد
خیام در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۵۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
کمال داودوند در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲:
4573
ابوذر سعیدیabu۲۲۷۵۸@g.com در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف:
تیغ چون برسری فراز کشند
ریگ ریزند و نطع بازکشند.
نظامی .
نطع بیفکند و بر او ریگ ریخت
دیو ز دیوانگیش می گریخت .
نظامی .
ابوذر سعیدیabu۲۲۷۵۸@g.com در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف:
با سلام به قرینه اشعار دیگر شعرا ریگش بریز محتمل تراس
نطع انداختن و ریگ ریختن به کرات با هم امده است.
همایون در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
هستی به یک میهمانی تشبیه و از زوایای گوناگون به آن نگاه میشود
بعضی مانند یک بوزینه اند که بطور تصادفی در جمع شیران شکم سیر پرسه میزند
در حالیکه شیر مالک همه طعمه هاست و نقش آن با موجوداتی که طعمه اند بسیار متفاوت است
نوح ظاهرا به شکل بقیه انسان هاست ولی او در حقیقت برابر و همزاد همان طوفانی است که برای نابودی انسانها پیدا شده است
شمشیر قهر پادشاه این میهمانی بالای سر گستاخانی است که خود را با بقیه برابر میدانند در حالیکه فقط شکم پرستی بیش نیستند
من همان شمشیر و همان شیری هستم که با شیران بزرگ شده است و آتشی هستم که خرمن نه بکاران را به آتش میکشد
به ظاهر این جهان نگاه نکنید که خوش و خرم است بلکه از ورای آن به تناقضها آن باید پی برد تا جای خود را دریابیم
محمدصادق در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳:
سپاس از مجتبی عزیز
نفط اندازی صحیح است
کامل حکایت در کتاب گلستان از روی نسخه تصحیح شده مرحوم محمدعلی فروغی چنین است:
هندوی نفط اندازی همی آموخت، حکیمی گفت: ترا که خانه نئین است بازی نه اینست
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
سیدعلی (رضا) ساقی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
لَعلِ سیرابِ بخون تشنه،لبِ یارمن است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
لعل: جواهر،سنگی قیمتی سرخ رنگ که دارای خواص گوناگون نیزهست.
لَعل سیراب: سنگی قیمتی که سرخی آن درحدّ اعلا وکمال بوده باشد.لب یارازلحاظ سرخی به چینین جواهری تشبیه شده است.
سیراب به خون :ایهام دارد هم به معنای سیرشده ازخون عاشقان وهم به معنای سرخی درحدکمال است .درعین حالی که ازخون عاشقان سیراب هست تشنه به خون نیز هست!
معنی بیت: لب ِ یار من همانندِ لعلی که درسرخی به کمال است، درعین حالی که ازخون عاشقان سیراب شده همچنان تشنه ی خون عاشقان است!. من ِعاشق نیز به همان اندازه که اوتشنه ی خون است به دادن خون مشتاقم. هرروزفقط برای دیدن او جان دادن کارمن است
خونم بخور که هیچ مَلِک باچنان جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناهِ تو
بسیاری ازغزلهای عاشقانه ی حضرت حافظ ازجمله همین غزل موردبحث،مخاطب مشخصی ندارند ومعلوم نیست که محبوب دل حافظ چه کسی هست؟ باید دانست که حافظ دلی عاشق پیشه داشت وعشق ازنظراو قائم به شخص مشخصی نبود واگرعاشقانه دل به کسی می سپرد هماننداغلب آدمیان، درحقیقت به خودِواقعی آن شخص دل نمی باخت بلکه شیفته ی تصویری می شد که ازاو درکارگاه ذهن عاشق پیشه اش نقش می بست وعواطف درونی اورابرمی انگیخت. عاشق پیشگان ممکن است درطول زندگانی خویش بارهاوبارها بامشاهده ی زیبارویان مبتلا به شیفتگی وشیدایی شده و هرازچندی اززیارت عشقی به زیارت عشقی دیگر رفته وازقلّه ای به قلّه ی دیگرصعودکنند واندرون خویش راباعشقبازی، لطف وصفایی دیگر بخشند. حافظ نیز باهمین روند، طبع جوشان وعواطف خودرا دچارچالش احساسات برانگیزمی نمود. شاعری همچون حافظِ شیدا وبیقرار، بایدکه زندگانی خودرابرمدارعشق ودلدادگی نهاده وروزهای زندگی راعاشقانه سپری می نمود تاتوانسته باشد شعربسراید، آوازبخواند وفشارهای روزمرّه ی زیستی راتحمل کند.
هرچندکه عشقورزی مستمر، سختی ها ومشکلات فراوان خودرا دارد لیکن عاشقان چاره ی دیگری پیش رو ندارندو بایدکه زندگی را عاشقانه سپری کنند چراکه زندگانی براساس مصلحت گرایی ومنطق وعقل درنظرگاه آنها هیچ جذابیت و لطف خاصی ندارد.
زندگانی بربسترعشق به سبک حافظانه، شرایطی را رقم می زند که شادمانی، جاودانگی وسعادتمندی درلحظه لحظه های زندگی جاری وقابل لمس باشد. درچنین حضورآگاهانه وعاشقانه، دل عاشق به رودخانه ای ازشعرهای جهان، تبدیل شده و زیبائیها ولطافتهای خیال انگیزی پدیدارمی شودوبه پیرامون خویش صفاوطراوت وتازگی می بخشد.
همیشه پیشه ی من عاشقیّ و رندی بود
دگربکوشم ومشغول کارخود باشم
🌿━━━━━━━━━━🌿
شَرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردنِ او دید ودرانکارمن است
معنی بیت: هرکس که دلبری ودلستانیِ معشوقِ مرادید وهمچنان به عشقورزی من خُرده وایراد می گیرد وبه من این حق راقائل نمی شود که عاشق او باشم ازآن چشم سیاه ومژگان دراز معشوق خجالت بکشد! آیا این ناز وغمزه و جذابیّت وگیرایی رانمی بیند که دلدادگی وعشق مرا بی پایه واساس تلقی کرده وانکارمی کند؟!
به حُسن وخُلق ووفاکس به یارمانرسد
تورادراین سخن انکارکارمانرسد
🌿━━━━━━━━━━🌿
ساروان رَخت به دروازه مبرکان سرکو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
✍️معنی بیت: ای ساربان وای سالارقافله، دستوربستن بارسفرمده وکاروان را به دروازه های شهرهدایت مکن، آنجا که عزم سفرداری شاهراهیست که منتهی به کوی معشوق من است.
امّا چرا شاعرازساربان می خواهد که کاروان رابه سمتِ کوی معشوق هدایت نکند؟ مگرنه این است که عاشق ازخدا می خواهد که ازکوی معشوق عبورکند؟
دونکته می تواند دلیل این درخواست باشد: نخست اینکه عاشق نمی تواند تحمّل کند وببیند که جزاو کسانِ دیگری نیزازکوی معشوق می گذرند.! عشق است وبدگمانی، اوبیم آن دارد که ممکن است تمام اهل کاروان معشوق اوراببینند وآنهانیزعاشق اوگردند!
دودیگراینکه، بعضی اوقات عشق به حدّی می رسد که عاشق توانایی گذراز کوی معشوق راندارد وبه بهانه های مختلف راهِ خودراکج می کند تا ازکوی معشوق عبورنکند! چون می داند که درکوچه ی معشوق،حالتی دست خواهد داد که ازشدّتِ اشتیاق از حال خواهدرفت ونخواهد توانست روی پاهای خودبایستد!
یادِ روانشاد استادشهریارافتادم که می فرمود: پس ازآنکه منظومه ی جادویی حیدربابا رانوشتم وبا آن سرعت مرزهارا درنوردید واین کوه کوچک وبی نام ونشان ِ حیدرباباشهرتِ جهانی پیدا کرد، من نسبت به حیدربابا یک احساس عمیق عاشقانه پیداکردم وروزبروز این احساس درژرفای جان من عمیق ترشد، بطوریکه تصوّراینکه اگر دوباره من باحیدربابا روبروشوم چه اتّفاقی خواهد افتاد به یک تابو تبدیل شد! ومن دیگرحتّی ازتصوّراین دیدار به حالتی غریب فرو می رفتم وسعی می کردم ازاین تصویربگریزم. تااینکه سی سال سپری شد ومن جرأت نکردم که به قریه ی خشکناب که کوه حیدربابا درآنجابود بازگردم. من شهامتِ روبروشدن بااین کوه رانداشتم واطمینان داشتم که اگر چشمم به این کوه بیافتد درجا جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد! بعدها پس ازگذشت سی سال بااصرار اهالی روستا قدم به حیدرباباگذاشتم وبه محض دیدن این کوه اسرارآمیز ازحال رفتم ومردم مرا دردوش خود به داخل روستا بردند....!
آری دنیای عشقبازی دنیای غریبیست وعجایب گوناگونی دارد. بعضی اوقات عاشق توان وجرأتِ عبورازکوی معشوق راندارد وترجیح می دهد درفراق بسربرد تااینکه چشمش به در ودیوارکوی معشوق بیافتد! شاید حافظ نیزهمانندِ شاگرد خوداستاد شهریار،چنین حسّ وحال غریبی داشته که ازساربان خواسته، کاروان رابدانسوهدایت نکند!
البته که این قائده مطلق نیست وبرای همه ی عشّاق چنین حس وحال غریبی رقم نمی خورد. برای عاشق، حتّی گرد وغبار منزل معشوق،روشنی چشم است و کیمیای مراد. لیکن عشق است وازهر زبان که می شنوی نامکرّر است وناشنیده!
هیچکس نیست که درکوی توآش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می آید
🌿━━━━━━━━━━🌿
بنده ی طالع خویشم که دراین قحطِ وفا
عشق آن لولی ِسرمست خریدارمن است
طالع: اقبال وشانس
قحط وفا: کمبود وفا
لولی : عشوه گر،شهرآشوب
✍️ معنی بیت: من چقدر خوش اقبالم، دراین دوران که عشق و عشقبازی ووفاداری ، واژه های غریبی هستند ومحبّت ووفاداری نایابند، عشقِ آن عشوه گرسرمست،ازمیان این همه مردم مرا انتخاب کرده ومحبّت او بر دل من فرودآمده است. خوشا به سعادت من که عاشق چنین دلبرشوخ وطنّازی شده ام من غلام وبنده ی این اقبال نیکوهستم.
زاهدبرو که طالع اگرطالع من است
جامم بدست باشد وزلف نگارهم
🌿━━━━━━━━━━🌿
طَبله ی عطر گل و زلفِ عبیرافشانش
فیضِ یک شمّه ز بوی خوش عطّار من است
طبله: صندوقچه ای که درآن عبیروعطر نگاهداری می کنند.
عبیر: نوعی عطر که اززعفران وگلاب ومُشک گیرند.
زلفِ عبیرافشانش: مربوط به شاخه های گل وسنبل است که عطر وعبیر می افشانند.
✍️معنی بیت:ازصندوقچه ی عطّاران وازشاخه های مُعطّرگل وسنبل وازهرآنچه که بوی خوش ودلپذیر منتشرمی شود وبه مشام ما می رسد، تحتِ تاثیر وبرگرفته ازعطر ِ دلنوازمعشوق من است. اگربوی خوش ِ معشوق نبود گل هانیزرنگ وبویی نداشتند،زلفِ سُنبل نیزدلکش وخوشبونمی شد.
مفروش عطرعقل به هندوی زلفِ ما
کانجاهزارنافه ی مُشکین به نیم جو
🌿━━━━━━━━━━🌿
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
"باغبان" کنایه ازمعشوق است.
همچونسیمم: مانندنسیم مرا
گلنار: شکوفه وگل انار که درسرخی بی نظیراست. کنایه ازاشک سرخ
گلزار: کنایه ازرخسارمعشوق است
✍️ معنی بیت: ای معشوق، ازدرگاهِ خویش مرا همانند نسیمی مَران وزحمات مرانادیده مگیر، که اگرنیک بنگری سُرخی گونه ولب توازاشک خونین من مایه گرفته است. اشک گلگون من سبب طراوت و جلوه ی رخسار تو وگرمی بازارتوشده است.
یارمن باش که زیبِ فلک وزینتِ دهر
ازمَهِ روی تو واشک چوپروین من است
🌿━━━━━━━━━━🌿
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
نرگس : استعاره ازچشم است.
✍️معنی بیت: چشمان معشوق که طبیبِ دل بیمارمن است برای بهبودی من، بوسه تجویزکرده است. بوسه ای ازلب شیرین معشوق که گواراترازشربت گلاب وقند است وتنها داروی شفابخش برای بیماری دل می باشد.
چولعل ِ شکّرینت بوسه بخشد
مَذاق جان ما زو پُرشکرباد
🌿━━━━━━━━━━🌿
آنکه درطرزغزل نکته به حافظ آموخت
یارشیرین سخن نادره گفتار من است
بعضی ازحافظ پژوهان، ازجمله استادسعیدنفیسی براین باورندکه مخاطب بسیاری ازغزلهای عاشقانه ی حافظ، خانم جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو، شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمه دوم سده هشتم هجری میزیست. او هم دوره با حافظ و عبید زاکانی بوده ومشاعره هایی بایکدیگر داشته اند. لیکن باتوجه به اینکه هیچ اسمی از وی دردیوان حافظ نیامده بنظر میرسد این برداشت صحت نداشته باشد. تنها دلیل استادنفیسی، مشابهت موضوعات غزل وهم قافیه وهم ردیف بودن تعدادی ازغزلهای دوشاعر می باشد. درصورتی که این دلیل نمی تواند سندی مطمئن بر روابط عاطفی این دوشاعربوده باشد. چراکه درآن روزگاران معمولا درمحفل شعرا یک وزن وقافیه ازسوی پادشاه یا ریش سفیدمحفل مطرح می شد وشاعران برهمان وزن وقافیه غزل می سرودند وباهم مشاعره می نمودندوقدرت نبوغ خویش رابه رخ یکدیگرمی کشیدند. بدیهی است که بااین شیوه، اغلب غزلهای شاعران ازلحاظ، مضمونها وموضاعات وهمچنین کلمات وواژه های انتخابی، تقریبا مشابه هم سروده می شد ودرنتیجه این ظن وگمان رادراذهان بعضی ایجادمی نمودکه این شاعران احتمالا باهمدیگر ارتباطات عاطفی داشته اند که اینچنین دریک ردیف وقافیه غزل سروده اند. به هرحال چون اسم خاصی دراین غزل برده نشده، هرنظریه ای دراین مورد چیزی جزحدس وگمان نخواهدبود.
✍️معنی بیت:
کسی که درشیوه ی غزلسرایی، نکته های لطیف وظریف را به حافظ آموخت، عشوه ها وغمزه های یارشیرین سخنم بود همان شیرین سخنی که حرف های جالب ونغزولطیف می زند. من تحتِ تاثیر شیرین سخن گفتن اونکته دان شدم وتوانستم غزلهای اینچنین دلنشینی بسرایم.
دلنشین شدسخنم تاتوقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد.
🌹🙏
🌿━━━━━━━━━━🌿
سهیلا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱ - وسوسهٔ دیو رامشگر و تصمیم کاووس برای لشکرکشی به مازندران و فراخواندن زال:
قلمرو ایران بزرگتر از قلمرو کنونی بوده چه بسا کل سرزمین های بخش شمال مازندران نام داشته چیزی که باید دقت کرد اینه که در مسیر رسیدن به مازندران رستم به سرزمینی برمیخوره که تاریکی اون رو فرا گرفته " گویی خورسید را به بند کشیدند" و به نظر نمی رسه منظور شب بوده باشه چون این تاریکی شب چیزی نبوده که رستم ندیده باشه به نظر میادبخشهای شمالی نزدیک به قطب که شبهای طولانی دارند و یا 6 ماه شب و 6 ماه روز شاید منظور بوده و از اونها گذر کرده باشه
حسام بیگ مرادبیگ در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:
شاهو نازنین فرموده :
نسانِ عاقل مِیخوارگی را زائلکنندهی مغز میداند، و کامجویی و بهرههای زندگی را تنها مشروط بر لذّتهایی میداند که سعادت و رُشد وی را در پِی داشته باشد.........
عزیز دل برادر ، اتفاقا خیام این اشعار را اختصاصا برای افرادی با افکار جزمی و تعصبات خشک بیان داشته . شما با کدام متر و معیاری میتوانی کامجویی و بهره های زندگی اشخاص را که سعادت و رشد آنها را در پی دارد اندازه بگیری ؟ جز اینکه آنچه را که خودت لذت مشروع میپنداری به دیگران تحمیل کنی وگرنه چطور اینچنین نسخه ی خیام را پیچیدی که گویی الان در قعر جهنم ذغال در آتشدان میریزد !!!!
اتفاقا خیام ابدا بر عقل تاکید ندارد. همانی که شما بر آن تاکید موکد داری عقل است که خیام از آن گریزان است. خیام خرد را می ستاید نه عقل را دوست عزیز.همه ی آدمیان کمتر و بیشتر عقل دارند ، خرد است که نایاب است.شما که دستی در زبان لاتین داری بیشتر از امیلی دیکنسون مطالعه کن تا خیام را بهتر بشناسی .
انشالله
سعید سلطانی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
بیت چهارم مصرع اول (( بخودی )) باید اصلاح بشه به (( بیخودی )) و همینطور مصرع دوم همین بیت (( ببین )) باید با (( بین )) اصلاح بشه .
آریا والا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵:
به یاد دارم زمانی که استاد من که همچون شمسی برای مولانای وجود پر جوشش من زمانی که خبر فوت عزیزترین کسش را شنید ،
هر آنچه را سالها به ما آموخته بود خود عمل کرد
بر روی فلیپ چارت نوشت:
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
مشاهری در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص:
بیت 82 در تازیانه های سلوک دکتر شفیعی کدکنی به این صورت آمده
از درون جان برآمد نخوت و حقد و حسد
تا گز و سیمرغ رستم گشت بر اسفندیار
و درست هم همین قول دکتر کدکنی است. «نخوت» و «حقد» و «حسد» به صورت «گز» و«سیمرغ» و «رستم» اسفندیار را به کشتن داد.
فرشته در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸:
بیانی فراتر از بیان یک انسان هنگامی که کلمات توانایی ندارن چطور میشه یک انسان انها را به رقص بیاره..
احمد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
به نام خدا که تزلزل هارو از کلام بگیره،، گلاب شاهده و و گل کعبه (روح) ،به دیده دیده را هرگز که دیده، و در دایره قسمت ، نقطه پرگاره که اشاره به ولی داره، و بعدش صبر دوری و نزدیکی )از تو راجع به روح میپرسند بگو شما هیچ جیز راجه به ان نمیدانید، و خداوند عزوجل از روح خود امانت در زمین گمارد و چون یک بیشتر نیست فرمود اسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه نام من دیوانه زدند همون دایره و معنی ، ،،، و این روح وصفش در تورات هست که برای قابل فهم بودن و ادراک انسان به خداوند بعد از مرگ روح رو هدیه و امانت گذاشت که بصورت خود افرید، چون بالاتر از هررررر فهمیست خداوند و فرمود چون از یار خبر نداری دنبال دللللدار باش،
مشاهری در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر:
معنی
بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست
در ره آزادمردی شکر جزوی از جزا
این است که:
او آنقدر آزادمرد است که حتی اجازه نمیدهد در ازای عطایش کسی از او تشکر کند؛ زیرا تشکر کردن هم در آیین جوانمردان بخشی از پاداش است و به نوعی بیچشمداشت بودن معطی را خدشهدار میکند.
مشاهری در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر:
روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان
کاک او در شرع منصف همچو خط استوا
در این بیت کلمۀ اول مصرع دوم باید «کلک» باشد به معنای قلم.
آریا والا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
نمیدونم چه رمزی در این بیته که هر بار خواندش من رو دگرگون میکنه و بال پرواز بهم میده
آیا کسی تجربه نزدیک به این حس من دارد ،در رابطه با این بیت؟
امیررضا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
خواستم از لفظ نابه جای ابتدای حاشیه انتقاد کنم
کیارش و جناب سعید زاده ی عزیز انتقاد مرا به تشکر تبدیل کردند .
دمتون گرم!
مصطفی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۳۴: