منوچهر تقوی بیات در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
حافظ برای پنهان نگهداشتن راز خود و برای آن که بهانه ای به دست امیر مبارز ندهد در این غزل از شاه جمال الدین ابواسحاق نام نمی برد و تنها نشانی هایی از او را می نویسد که جمال با آن ها آشنایی دارد. حافظ می نویسد از کسی یاد می کنم که هنگام سفر من را یاد نکرد. حتا نتوانستم او را ببینم و از دیدن او هنگام خداحافظی دلشاد شوم. چون اگر از من خداحافظی می کرد دست کم دل غمگین من شاد می شد. در بیت دوم این غزل؛ جمال را جوانبخت و نیکوکار می نامد. در دوران فرمانروایی شاه جمال همچون شاهان پیش از او هر چند سال یک بار نامِ شماری از بندگان و کنیزانی را که پیر می شدند برای شاه می آوردند و شاه برخی از آن ها را با نوشتن واژه ی خیر، آزاد می کرد. شاه در کنار نام بندگان اگر می نوشت خیر به معنای نخیر بود و آن بنده را آزاد می کردند، اما اگر در کنار نام بنده یا کنیزی می نوشت، قبول؛ به معنای آن بود که او را هنوز به بندگی قبول دارد. حافظ می گوید نمی دانم چرا "دلِ غمدیده" ی من؛ یعنی این بنده ی پیر را شاد نکرد؟ مرا همچنان اسیر و دلبسته ی خود تنها رها کرد و رفت.
برخی از شاهان ایرانی در نزدیکی کاخشان بر بالای سکویی نشان پادشاهی و خانوادگی خود را می افراشتند. آن جا را علمِ داد می گفتند. مردمانی که می خواستند دادخواهی کنند در پای آن علم با نامه خود می ایستادند. هنگامی که دادخواست تقاضای خونخواهی بود، آن دادخواست را با خون بر تنپوشی کاغذی می نوشتند و یا بر تنپوش خود آویزان می کردند. شاه گماشتگانی داشت که این نامه های دادخواهی را گرفته و پیش او می بردند. شاه به این نامه ها رسیدگی می کرد. حافظ در این غزل می گوید جامه ام همچون کاغذین نامه ی دادخواهی، از اشک های خونینم رنگین شد چون روزگار اجازه نداد تا من در پای علم دادخواهی تو بایستم، با فرمانروایی امیر مبارز در شیراز دیگر آن نشان خانوادگی شاه جمال برچیده شده بود.
حافظ در این سرود غمگین، سینه ی خود را به کوهی از غم مانند می کند، می گوید؛ دلِ من در درونِ این کوه از دوری تو ناله هایی کرد که فرهاد در بیستون نکرد. [پاورقی ـ در داستان ها آمده است که فرهاد مهندس نگاره های کوه بیستون بوده است. مانند رومئو که عاشق ژولیت بود، فرهاد نیز عاشق ناکام دختری ارمنی به نام شیرین از کنیزان پرویز شاه ساسانی بود. حافظ در غزلی دیگر می سراید؛ "ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم // که لاله می دمد از خونِ دیده ی فرهاد6/97" ]
در این غزل حافظ برای جمال می نویسد؛ از آن هنگام که سایه ات بر سر چمن نمی افتد، مرغ سحر یعنی بلبل هم در میان شاخه های شمشاد آشیان نمی کند. شاخه های شمشاد را به زلفِ شمشاد مانند می کند که در بالای شمشاد است. حافظ در شعر خود فرار جمال را از شیراز، تندتر از باد توصیف می کند. می گوید؛ نسیم سپیده دم که پیک عاشقان است، باید حرکت کردن را از تو بیاموزد چون فرار کردن تو از باد هم چالاک تر و تندتر بود. شاعر در ادامه ی سرود خود می نویسد؛ هر کس که به زیبایی تو اقرار نکند امیدوارم که نقش آرزوهایش هرگز عملی نشود و آن قلمی که زیبایی های جهان را می آفریند نقش آرزوهای چنین کسی را هرگز نیافریند. حافظ سپس در شعرش با رمز از یک دستگاه موسیقی نام می برد به نام "راه یا دستگاه عراق" و به مطرب می گوید؛ دستگاه موسیقی را عوض کن و "راه عراق" را بنواز، چون یار من به راه عراق ( اصفهان)رفت و یادی از من نکرد. حافظ که خود موسیقی دان است این سرود را در دستگاه و سبک عراقی نوشته شده است که بسیار غم انگیز است. می پرسد چه کسی هست که چنین سرودهای غمگینی را بشنود و ناله و فریاد از او برنخیزد؟ (غزل 138 ـ تصحیح پرویز ناتل خانلری)
منوچهر تقوی بیات
رهام در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳:
بسیار زیبا
بیگانه در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید...
داریم از این بهتر؟ فوق العاده ست...
منوچهر تقوی بیات در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
از لغزشی که در نوشتن پیش آمد پوزش می خواهم:
حافظ به ...
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
منوچهر تقوی بیات
منوچهر تقوی بیات در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
چل سال رفت و بیش که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
...
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده از کارت برافکنم
این ادبیات حافظ است، البته اگر کسی فرهنگ و ادب پارسی را به درستی دریابد.
فتأمل!
منوچهر تقوی بیات
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳:
حال و هوای من در روبه رو شدن با این غزل
▓ آسمان غُرُنبِه شاید برای بچه هایی که تازه دارند تجربه اش می کنند ظاهر وحشتناکی داشته باشد اما خیلی زود با گوش آن ها خودمانی می شود . مگر خودمان نبودیم ترسیده و نترسیده عاشق و شیفته ی آسمان غُرُنبِه ها شدیم . درست مثل صداهای عجیب و غریبی که گاهی بزرگ ترها حین بازی و شوخی برای بچه هایشان در می آورند و ذوق آن ها را می شکفانند ، شکفتیم .
و اما آسمان غُرُنبِه های اسفند ماه مرا یاد پسربچه های مدرسه ای می اندازد که زنگ خانه با چاقویی کوچک ، پی گُوالَک ها می گشتند . بعدها فهمیدم گُوالَک همان قارچ است . قارچ های بسته بندی شده در مغازه ها یا قارچ هایی که وانتی ها برای فروش در کوچه ها می آورند ولی خوب این قارچ ها هرگز طعم آن گُوالَک هایی را نداد که خودمان از زمین بیرون می آوردیم . بین بچه ها در پیدا کردن محل گُوالَک ، همیشه کُری وجود داشت ، هر کدامشان خود را متخصص تر و متبحرتر از دیگری می شمرد .
الان چند دقیقه ای است که آسمان از تیرگیِ بارانی خود کم کرده است و به خورشید که تاب مَستوری ندارد اجازه داده است که از روزنش سر بیرون بیاورد ، و من یاد حرف پدرم افتاده ام که وقتی در بچگی از او پرسیدم : «آقا چرا این موقع ها آسمان تاریک و روشن می شود؟» به من گفت : «خدا دارد چراغ خانه اش را خاموش و روشن می کند.»
▌ احمد آذرکمان ـ چهارم اسفند 96
رضا در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
ساقی بیا که یار ز رُخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
دانستن شان نزول غزل به ما در درک بهترزیبائیها ولطافت وظرایف شعری کمک می کند تا لذّتِ بیشتری بُرده وبا روح لطیف وملکوتی حافظ احساس نزدیکی بیشتری داشته باشیم. بعضی ازحافظ خوانان عزیز که ضرورت واهمیّتِ شانِ نزول غزل را نادیده گرفته ودوست دارندازتمام غزلیّات حافظ برداشتهای منطبق با میل وخواستِ خود داشته باشند مثل همیشه درمورد این غزل نیزبه بیراهه رفته ومعنی های حقیقتاًخنده داری برداشت نموده اند.
یکی ازهمین عزیزان این غزل را درمدح پیامبراسلام دانسته وبا شور واشتیاقی کودکانه ازاین کشف بزرگ ذوق ها نموده وفرموده اند:
"منظور ازشمع محمد(ص) است منظور از پیرسال خورده درخت توحیداست عبارت شیرین دل فریب قران است عیسی دم منظور اسلام است"!!
غافل ازاینکه موضوع غزل دررابطه با اتّفاقیست که درزمان حافظ رخ داده واودرحال بازگویی ِ یک اتّفاق زنده و مهّم اجتماعیست که خودنیز ناظرآن رویداد وبخشی ازآن است.!
یکی دیگرازبه اصطلاح شارحین عزیز بااستنادبه "عیسی دَم" دربیت پنجم،قلمفرسایی نموده وبا یادآوری چندآیه ازکتاب انجییل، ناباورانه غزل را دررابطه با آمدنِ حضرت عیسی دانسته ومعانی نابجا ،غیرقابل فهم والبته خنده دارارایه داده است.!
یکی دیگرنیز افاضه ی فیض فرموده وغزل را دررابطه باظهوراستادی بادانش فوق بشری!! وانفجارحقیقتی بزرگ دانسته که همگان حتّا کوته نظران هرکس به فراخور فهم خویش ازعلم ودانش این استاد گمنام بهره مندشده وازاین حقیقت مستفیض گشته اند. درهفت آسمان به خاطرظهور این استاد غوغایی برپاشده است!!! این دوست عزیز بی آنکه کمترین آشنایی با زبان رمزآلود حافظ داشته باشد بی آنکه توضیح مشخصّی درمورد این حقیقتِ پرسروصدا ونام ونشانِ این استاد ِاعظم داده باشد سخن رابه پایان برده و سرانجام چنین نتیجه گیری کرده واعلام نظرفرموده که :
"در آخرین بیت حافظ خود را لو می دهد و میگوید این شمع و چراغ که باعث تنویر افکار است خود من هستم ولی مرا هم استادی بوده است که ازو آموخته ام. اگرچه به معلومات آن استاد من هم چیزهای زیادی اضافه نموده ام.!!!
آنانکه به خود زحمتی نمی دهند تا ازشان ِ نزول غزل آگاهی یابند و دانستنِ شان نزول غزلها را امری بیهوده می پندارند چنانکه ملاحظه می شود به بیراهه کشیده شده وباتصوّراتِ خودساخته ی خویش سبب سردرگمی وگمراهیِ دوستداران حافظ شده وظرایف شعری وادبی رانیزکمرنگ وپایمال می کنند.
درشان ِ نزول ِ این غزل زیبا وپُرشور، باید دانست که شاه شجاع همدم ِدل ومونس جان حافظ، آنگاه که پس ازحدود سه سال برکناری ازحکومت، دوباره شیرازرا فتح وبرادرش شاه محمود رابرکنارنمود سروده شده است. درمدّت غیبت او روشن است که حافظ شدیداً درمضیقه بوده وازسوی متشرّعین متعصّب ودشمنان شاه شجاع آزارها دیده ومرارت هاکشیده که اینسان بابازگشت ظفرمندانه ی او به وجد وشَعف آمده است. زیبایی وشیرینی زبان حافظ بیشتردراین نکته نهفته است که اوبه مددِ نبوغی که دارد مفاهیم ومضامین بلند عرفانی رادرتوصیف معشوق زمینی وبازگویی رخدادهایِ روزمرّه ی پیرامونی بکارمی گیرد. برای مثال شاه شجاع را که محبوب ومعشوقی زمینیست به عنوان عیسی دم معرفی می نماید. ازپیروزی اودرهفت گنبد افلاک هنگامه ای به پا می شود وباعشوه ی عشق مُفتیِ کینه توز ازرَه می رود ودشمن بالطف دوست عقب نشینی می کند. پیوندزدن مفاهیم عرفانی با وقایع روزمرّه هنریست که درانحصارحافظ است وتاکنون کسی نتوانسته ازعهده ی چنین کاری اینچنین سرافرازانه برآید. اوبااین شرینکاری ضمن آنکه به عشق زمینی جهت می دهد به مفاهیم عرفانی را نیزعینیّت می بخشد تا عرفان را ازانحصارخواص ِ خودشیفته درآورده وبه میان توده ی مردم بکشد.
حافظ آرایه های ادبی،تمثیلات،ایهام ،ابهام ومبالغه را بااستادی ومهارتِ بی نظیرخَلق می کند و آنچنان واژه ها وعباراتِ بکر وبدیع را به جا وهنرمندانه بکارمی گیرد که توانسته باشد مخاطبین اَش را در فضای یک سفرزمینی -آسمانی قراردهد. اوهرگز مخاطبین اَش را همانند عرفان زدگانِ خودپسند درآسمان لایتناهی تنهارها نمی کند تاسرازناکجاآباددربیاورند ونتوانند راه بازگشت را پیداکنند. اودست مخاطبین خودرا به مهربانی می گیرد تا ازمناظرخیال انگیز جاده ی سیروسلوک هایرعارفانه هرچه بیشترلذت برندوهرگزاین نکته رافراموش نکنند که راه رسیدن به عشقِ حقیقی، هماناعشق زمینیست.
برگردیم به شرح غزل:
پرده برگرفت: پرده را کنار زد، ازغیبت برون آمد.
خلوتیان: رندان ودوستداران شاه شجاع که درغیبت اوخلوت گزینی اختیارکرده بودند.
درگرفت: روشن شد
معنی بیت:ساقی بیا وجام شراب بیارکه یار(شاه شجاع) پرده ی غیبت کنار زد وچهره ی خودرانمایان کرد. باحضورخورشید رخسار یار،محفل خلوت نشینان(دوستداران شاه شجاع) نیز منوّرشده وچراغشان رونقی دوباره گرفته است.
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن شمع سرگرفته: شمعی که سرخودراپوشانده وموقتاً خاموش شده بود. کنایه ازشاه شجاع که مدّتی توسط برادرش شاه محمود ازشیرازرانده شده بود.
چهره برفروخت: ظاهرشد وچهره ی خودرانشان داد
وین پیرسالخورده: کنایه ازخودشاعراست
معنی بیت: شاه شجاع که ناچاراً مدّتی درخارج ازشیرازبسربرد همچون شمعی سرگرفته خاموش شده بود دوباره به شیرازآمد وخودرانمایان ساخت. این پیرسالخورده(شاعر) با مشاهده ی او ودیدن فتح وظفر این پادشاه خوش قدوقامت، ازشوق وشعف دوباره جوانی آغازکرده است.
آن عشوه داد عشق که مُفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
دراین بیت حافظ به ماجرایی اشاره دارد که طی آن ازطرف علمای متعصّب فتوایی برعلیه اوصادر شده بود. فتوادهندگان براین باوربودند که حافظ ازشریعت خارج شده، کُفرورزی می کند وشراب می نوشد. درنهایت بااصرارتندروها وفشارهای دلواپسانِ آن دوران، شاه شجاع درمضیقه قرارگرفت وبا تبعیدِ حافظ موافقت کردتاحداقل جان حافظ به خطرنیافتاده باشد. حال که شاه شجاع دوباره برمسندِ حکومت تکیه زده، حافظ نیزجانی تازه گرفته وبی باکانه ، فتوادهندگان ومخالفینش رابه بادِ استهزاء می گیرد.
عشوه داد: ، ناز وغمزه کرد، فریب داد، جلوه گری کرد
مُفتی: مقام فتوی دهنده درشریعت
زره برفت: ازراه ومسیرخویش خارج شد.
حذرگرفت: دوری گزید
معنی بیت: سرانجام عشق آن جلوه ای کرد که آن عالِم فتوادهنده نیزازراه ومسیرقبلی خویش(توطئه چینی) خارج شد ودوست (شاه شجاع) مرا آنچنان مورد لطف وعنایت خویش قرارداد که دشمنان به هراس افتادند ودورشدند.
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته ی تو سخن در شکر گرفت
زنهار: پناه برخدا
پسته ی تو: دهان کوچک تو
معنی بیت: پناه بر خدا از آن شیرین سخنی و دلفریبی(منظورشاه شجاع که خودشاعر وشیرین سخن بود) گویی که دهان تو، سخن رابه شکر آمیخته است. (اشاره به اشعارشاه شجاع)
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
معنی بیت: بارسنگین غم واندوهی که خاطر مارا رنجیده وبه ستوه آورده بود، خداوند لطفی کرد وعیسی دمی(شاه شجاع) فرستاد و مارا ازاین رنج بی اَمان خلاصی بخشید.
هرسروقد که برمَه وخورحُسن میفروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
معنی بیت: هردلبرخوش وقد وقامتی که برماه وخورشید ازروی غرور، ناز واِفاده می فروخت هنگامی که تو بازآمدی،بادیدن حُسن تو وقد وقامتِ رعنای توازشرمندگی دلبری وحُسن فروشی راکنارگذاشته ومشغول کاردیگری شدند.
زین قصّه هفت گنبدِ افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
ازاین حکایت( بازگشت پیروزمندانه ی شاه شجاع) همه خوشحال ومسرورند. درهفت آسمان جشت وسرور برپاست، ملکوتیان نیزازپیروزی خرسند وشادمان هستند. تنگ نظران وپیش پابینان راببین که ازژرفای این حقیقت بی خبرند وموضوع راساده وبی اهمیّت گرفته اند. موضوع پیروزی تو ژرفای عمیقی دارد ونباید سهل وساده گرفت.
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
تعویذ: دعاهایی برای دفع چشم زخم و بلاهای دیگر نوشته وبه بازومی بستند یا بصورت گردنبند برگردن می آویختند.
معنی بیت: ای حافظ تواینگونه سخن گفتنِ شیرین ونغز راازچه کسی آموخته ای که بخت واقبال اشعارتورا درلایه ای ازطلا پیچیده یا درقاب زرّین گرفته و به گردن خود حمایل کرده است.
یکی در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۳ - اشارت به بت:
گریه یادم رفته بود، امروز در حین خواندن این شعر خصوصأ از اواسط اشکم سرازیر شد، بنظرم جان انسان از ظلم مغز بستوه آمده و آرزوی رهائی دارد، اما من وایساده، سفت و محکم.
اولین باره که مینویسم با وجودیکه خیلی وقته خوندم و شاکرم بابت این لطف که همه علم قدیم و جدید در نوک انگشتان است.از پا نوشته ها هم بهره برده ام تشکر.
احتمالأ آخرین بار باشه که مینویسم چون مغز از هر چیزی چیزی در میاره...!
کاشکی هرگز به ما چیزی نمی آموختند تا ناگهان خودمان متوجه فاجعه بشویم، مغز پر شده از کلمات غفلت، عرفان، نفس، خدا، ...و متاسفانه تصور برامون ایجاد شده که میدانیم.
پنجاه رو رد کردم، عمری در بدبختی طی کردم، کنکور، دانشگاه، موفقیت، ازدواج، خوشبختی، تربیت بچه،...بخیالم همه چیزو میدونستم، و حالا بهت زده هستم که چرا انسان انقدر از خودش دوره و کسی چیزی نمیگه، یا اصولا ماجرا چیه؟
بنظر شما انسان مثلأ هزار سال دیگه چجوری زندگی میکنه؟
آیا مرحله ای از تکامل در جریانه؟
یا همیشه انسانها خودشان باید این راه را بیابند؟
یا شاید روزی برسه که والدین از همون ابتدا نهاد من را بخشکانند و انسان آزاد بار بیاد.
اوایل جوانی ما بازی پرنس اف پرسیا رو بورس بود سخترین مرحله بازی آخرین مرحله بود که خودت در مقابل ظاهر میشد و تمام فنون شمشیر بازی تورو میدونست و گذشتن ازش غیر ممکن بود.یادمه یه فن خاصی داشت.
با معروف شدن کسانی مثه اکهارت فهمیدم زیادم وضعمون بد نبوده. شکر که فارسی بلدیم.
بنظر شما تمام مشقاتی که ما کشیدیم در جهت بیدار شدن بوده بخاطر آگاهی که قبلا توسط عرفا به ما داده شده بود؟ من که مطمئن هستم.
چون یه چیزایی طوری اتفاق افتاده که ابر رایانه هم نمیتونست همچین محاسباتی بکنه که بشه یا حتی نشه. شکر
شکر میکنم آفریننده یکتا، پروردگار دانا، خدای بزرگ و مهربان را که مهیمن است و حفیظ جان و مال همه و شادی بخش مخلوقات و دعا میکنم که با سلامتی و خوشی و حفظ جان و مال این جسم و اطرافیان و اطرافیان انان و انسانها و همه مخلوقات، همه به یکتائی برسند.
آآآآآآآآآآآآمممممممممممممممیییییییییییننننننننن
Behrouz در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶:
کردش گل تر باد سحری
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمیآید.....
ابوالفضل مهدوی فر در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب السنور و الجرذ » بخش ۱ - باب گربه و موش:
سلام
در خط 10 عبارت «باز عداوتهای قدیم و عصبیتهای موروث بیک مجاملت ناچیز گرد»، مجاملت به اشتباه محاملت نوشته شده است.
یک خواهان درمانده در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:
نظرات دوستان رو خوندم و چیزهایی گفتن که در شعر مشهود بود
البته منم نظر خودم رو میگم و لزوما نظر منم کامل نیست
حضرت مولانا اینجا دارن چگونگی آغاز و پایان جهان رو طبق معراج های بیشماری که انجام دادن توضیح میدن که براستی خارج از تصورات ماست و شاید چند صد سال بعد بتونن تجسمش کنن
حضرت انرژی و ماده تاریک و بیگ بنگ ما (میلیاردها بیگ بنگ دیگر وجود دارد) رو تشریح کردن
خیلی تاسف می خورم که چرا هیچ دانشمندی این مطالب رو واکاوی که هیچ حتی سرقت هم نکردن وگرنه علم امروز بسیار پیشرفته تر بود
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
در آفتاب جمال تو زلف شبگردت
لم ربود و عجب دزد آشکاری بود..
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵:
چو روی نگارم ز چشمم برون شد
ز شوقش به خون روی خود مینگارم..
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵:
میکشم خواری رنگارنگ تو
آخر آید بو که یک رنگی پدید..
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:
جهانی بود در عین عدم غرق..
نگارستان رویت جلوهای کرد...
نادر.. در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:
راز عشقش عالمی بی منتهاست
ظن مبر کاین کار آسان اوفتاد..
همایون در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹:
جلال دین می گوید که پس از دوستی با شمس از نو زاده شده است یعنی به کلی تغییر کرده است
و با رفتن شمس چگونه احساس تنهائی میکند چون با مردمی سر و کار دارد که او را مانند گذشته میخواهند و او حالا باید
به تنهائی در برابر آنان به ایستد و پر زور تر از گذشته از شمس هم دفاع کند از کسی که او را از گذشته اش بریده و اکنون تنها گذاشته ست ولی از آنجا که او را مانند سلیمان بی آزار و کاردان میداند و باور او به شمس کامل و بی خدشه است پس همه کارهای او را صحیح و سودمند میداند
nabavar در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:
نگاری چابکی شنگی کلهدار
ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
سعدی نیز در وصف پسری که از او دل برده در ترجیع بند معروف خود می گوید:
آن برگ گلست یا بناگوش
یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش
من ماه ندیدهام کلهدار
من سرو ندیدهام قباپوش
گیومرد ریاضی در ۸ سال قبل، جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۱: