گنجور

حاشیه‌ها

رضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
الغیاث: هنگام دادخواهی وطلبِ دادرسی گویند. فریاد،ای وای
معنی بیت:
فریاد ازاینکه برای دردهای ما مداوایی نیست. ای وای که پایانی برای جدایی ما ازیاروجود رقم نمی خورد.
دراین غزل لاعلاجی وفروماندگی موج می زند وشاعرازشدّتِ درد واندوه فریادِ وامصیبتا سرمی دهد تاشاید فریادرسی صدای اوراشنیده وبه یاری اَش بشتابد. این غزل ازایهام حافظانه وصنایع بدیع ادبی تُهیست. احتمالاً ازسروده های اوایل کارشاعربوده باشد. گرچه بعضی براین باورند که حافظ این غزل را درزمانی که به یزدتبعیدشده بودسروده است. به هرروی چون ازدل وذهن وزبانِ حضرت حافظ تراوش کرده متبرّک وعزیزوخواندنیست.
دردم ازیاراست ودرمان نیزهم
دل فدای اوشد وجان نیزهم
دین ودل بردندوقصدجان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
جور: سنگدلی، نامهربانی
معنی بیت:
دلبران دریغماگری وغارت، فقط به سِتاندن دین ودل اکتفا نمی کنند،این خوبانِ غارتگر، پس ازربودن دل به ستاندن جان می اندیشند وبه جانِ عاشق حمله می کنند ودرنهایت، جان عاشق رامی ستانند. حال برای من چنین اتّفاقی رقم خورده وقصدِ جانم کرده اند استمداد، فریاد، ای وای
کس به امیّدوفا َترکِ دل ودین مکناد
که چنانم من ازاین کرده پشیمان که مپرس
دربهای بوسه‌ای جانی طلب
می‌کنند این دلستانان الغیاث
معنی بیت:
فریاد که دلستانان ودلبران، بوسه را به بهای جان می دهند!درقبال یک بوسه که به عاشق بدهندجان او را طلب می کنند!
قصدجان است طمع درلب جانان کردن
تومرابین که دراینکاربه جان می جوشم
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
کافر: کسی که به دین توحیدی ایمان ندارد. دراینجا، شاعر،دلبران رابدان سبب کافردل می خواند که ظالم وبی رحم هستند.ضمن آنکه قصد دارد مسلمانان را که به کافران حسّاس هستند به حمایتِ خود ترغیب کند.
معنی بیت: خوبان ِ کافردل باسنگ دلی خون مارامی خورند ای مسلمانان داد وبیداد...... به فریادمان برسید!
چشمت به غمزه ماراخون خورد ومی پسندی
جانا روانباشد خونریز را حمایت
دادِمسکینان بده ای روزوصل
ازشب یلدای هجران الغیاث
مسکینان: بیچارگان کنایه ازعاشقان
شب هجران به سببِ طولانی بودن به شب یلدا که بلندترین شب سال است تشبیه شده است.
معنی بیت:
ای روز وصال کی فراخواهی رسید؟ شبِ فراق بسیارطولانی شده ودردآور، بشتاب وحقّ ماراازشب طولانی فراق بگیر.
دریغ مدّتِ عمر که برامیدوصال
به سررسید ونیامد به سرزمان فراق
هرزمانی درد دیگرمی رسد
زین حریف بی دل وجان الغیاث
حریف: همآورد، کنایه ازمعشوق
بی دل: بی احساس
بی جان: بی روح وخشک
معنی بیت: ازاین معشوق بی احساس وبی روح ،هرلحظه یک دردی به سوی من می آید وراحتم نمی گذارد.
ازاین مرض به حقیقت شفانخواهم یافت
که ازتودردِ دل ای جان نمی رسدبه علاج
همچوحافظ روز وشب بی خویشتن
گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث
معنی بیت:
همانند حافظ روزشب مدهوش درفراق یارمی سوزم،می گریم وازخودبی خود شده ام به دادم برسیدکه دیگرنایی یرایم نمانده است.
بجانت ای بُتِ شیرین دهن که همچدن شمع
شبانِ تیره مُرادم فنای خویشتن است

حسین در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

شرک هم یه نوع آزاره عزیزم. آزار به فطرت پاک خودت. سخن شناس نئی جان من، خطا اینجاست. حافظ خودش حافظ قرآن بوده.

مسلم فلاح در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
بیت بالا را لطفا با این آیه از قرآن مقایسه کنید :
النساء : 48 إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَری‏ إِثْماً عَظیماً
خداوند (هرگز) شرک را نمی‏بخشد! و پایین‏تر از آن را برای هر کس (بخواهد و شایسته بداند) می‏بخشد. و آن کسی که برای خدا، شریکی قرار دهد، گناه بزرگی مرتکب شده است. (48)
حال کسی بمن بگوید آیا شرک بالاتر از مردم آزاری نیست؟

بیگانه در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس...

سید حسینی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳:

با سلام
بیت دوم این رباعی خیلی برام گنگه. هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم.
اگه امکانش هست درمورد بیت دوم توضیحی بدین

آرش در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

حقیر در مورد خوانش صحیح مصراع دوم بیت اول از اساتید گرامی تحقیق نمودم و آگاه شدم که خوانش فرهیخته گرامی حمیدرضا کاملا اشتباه است و فعل برگذشتن هم زیاد داشتیم شاهد آن لغت نامه دهخدا و همانطور که فرمودند ناصر خسرو و... و در ضمن به نظر همه اساتیدی که پرسیدم اینکه بر دو بار به معنای بالا آمده است هیچ عیبی نیست و اینجا هم خیلی زیبا فردوسی بر را دو بار به کار برده یکجا گفته برتر یعنی از این خدای برتر که مصراع اول گفتم اندیشه انسان بالاتر نمیرود و اندیشه انسانی نمیتواند بالاتر از این خرد که عقل دهم است را بشناسد و خدا را نمیتواند درک کند بیت های بیت هم همه توضیح بیت اول است در بیت های بعد هم فردوسی میگوید با این اندیشه انسانی نمیتوان ذات خدا را شناخت . پس خوانش صحیح همان خوانش هزارساله اساتید و فرهیختگان و شاهنامه پژوهان است . دکتر کزازی ،دکتر خالق،ی دکتر جوینی ،دکتر حمیدیان و ادیبان دیگری چون خانلری ، مینوی ، فروزانفر ، مدرس رضوی ، نفیسی و... هیچ کدام چنین بحثی را مطرح نکردند و شایسته است حمیدرضا نیز خوانش صحیح را بپذیرند چون اظهر من الشمس است .البته خود دانند میتوانند هم نپذیرند اما باید دلایل قانع کننده تری ارائه نمایند و اگر در بیتهای بعدی هم تآمل کنند متوجه خواهند شد که درزمان فردوسی اینقدر این مطلب که خدا را با چشم ظاهری و عقل ظاهری بشری نمیتوان شناخت مهم بوده است که فردوسی چندین بار آن را بیان کرده است .

حسن نورائی بیدخت در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

واژه بینائی در آخر بیت های دوم و سوم تکرار شده که قاعدتاً نباید تکرار شود.

حسین حاتمی ابرقویی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
هبا به معنی غباری که در تابش آفتاب از روزنه دیده میشود.
حاصل او هبا شد = نتیجه کارش از دست رفت

محسن در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۱۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۷ - اشارت به خرابات:

معنای التوحید اسقاط الاضافات
چیزهای اضافی ، زندگی را سخت و عذاب آور می کند:
تفکر و أفکار زائد ، گفتار اضافی، کار زائد ، پرخوری ، سکس زائد، پول اضافی، خانه اضافی ، ……
توحید یعنی مراقبه و در حضور بودن و چیزهای اضافی را دور ریختن.

حسین در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۱۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸:

سمر درسته یا سفر؟
"به شهر و ده سفر کردی"

همایون در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۴:

درست است که عشق برترین معنی‌ در هستی‌ است ولی هنگامی این امر ثابت می‌‌شود که در هستی‌ عینیت یابد و عظمت شمس در این است که این رخداد عظیم را محقق کرده است و جلال دین بر این امر گواهی‌ می‌‌دهد که اگر کس دیگری گواه می‌‌بود، هیچ کدام از اینها نمی بود، پس در عرفان جلال دین عشق مهم است، شمس مهم است و جلال دین در آخر، ارکان اصلی‌ به حساب می‌‌آیند. در عرفان بر عکس علم، اگر چیزی یک بار روی دهد اثبات می‌‌شود و همیشه بر قرار است تا هنگامی که رخداد بزرگ تری روی نداده است که حقیقتی عظیم تر را بیاورد
شمس و جلال دین حقیقت و بزرگی‌ انسان را به اثبات رساندند، اکنون انسان اگر چه ضعیف و ناقص است ولی می‌‌داند که در میان انسان‌ها مردانی یافت می‌‌شوند که بر این ضعف و نقص چیره شده اند و اگر به تعداد ریگ‌های بیابان انسان‌های سرگشته و بی‌ قرار باشند می‌‌توانند از این بزرگی‌ برخوردار گردند
این باور و فرهنگ در هیچ دین و آئینی تا کنون سابقه نداشته و ندارد

همایون در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۳:

جلال دین غزل‌های بسیاری در وصف شمس سروده است که در هر کدام به نوعی بر بزرگی و اهمیت او تاکید شده است بدون آنکه مضمون آن‌ها تکراری باشد و یکی‌ از یکی‌ شیوا تر و بدیع تر
در این غزل شمس به قله هستی‌ و بزرگی‌ و نهایت ارزش و عزت می‌‌رسد و از آنجا که او یک انسان است در حقیقت جلال دین این بزرگی‌ را به انسان روا می‌‌دارد و انسان را مرکز و قلب هستی‌ می‌‌داند و جایگاه عشق، که زیبا‌ترین معنی‌ است بالای همه معنی‌‌های دیگر و به خاطر وجود انسان است که هستی‌ معنی‌ می‌‌یابد و معنی‌ ارزش مند می‌‌شود
اگر شمس نبود و انسان نباشد نه قدیم نه جدید نه ازل نه ابد هیچ مقداری ندارند و هیچ ارزشی در هستی‌ یافت نمی شود زیرا ارزش وقتی‌ معنی‌ می‌‌دهد که ارزش گذاری چون شمس پیدا شود که قدر ارزش را بدند و آن را به هیچ دروغی نفروشد
شمس در جایگاهی‌ است که کسانی که ادعای صداقت و جانبازی در راه صدق دارند لقمه شیران کوی او هستند
زیرا صداقت را حدی و مرزی نیست و کسی‌ نمی تواند خود را کاملا صادق بداند مگر آنکه به معنی‌ صدق پی‌ نبرده باشد
صدق به گفتار و کردار و هم چنین به پندار مربوط است و صدیق انسان یک دله است که از تکرار گریزان است و تکرار دیگران را بر نمی تابد و هر بار که او را ببینی انگار بار اول است که می‌‌بینی‌ و هر بار که او را می‌‌شنوی انگار که بار اول است که می‌‌ شنوی و هر بار که نام او می‌‌آید خون انسان به جوش می‌‌آید و انسان نو می‌‌شود و انتظار نو شدن وجود او را به جنب و جوش در می‌‌آورد

فاطمه در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

سلام
من یک دیوان عطار دارم که این شعر رو واسه عطار نوشته، ولی الان شما میگید این شعر از مولانا است؟!

فاطمه در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

من یه دیوان عطار دارم و اونجا این شعر رو واسه عطار نوشته، ولی شما میگید این شعر از مولانا است؟

بیگانه در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۰:

طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو کو صنمی، کجا دگر...

همایون در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۰:

عقل در کار عشق فرو می‌‌ماند به خصوص که معشوق بزرگ باشد و عاشق مجبور باشد خود را فراموش کند و در برابر آن ناچیز بشمارد، آنگاه عاشق به عشق مبدل می‌‌شود و از وجود او چیزی در میان نمی ماند و عشق به جای او سخن می‌‌گوید و سخن عشق زیباست و می‌‌ و شراب مستی بخش می‌‌شود و چون مطرب شادی آور و طرب انگیز می‌‌گردد
در حقیقت هم تنها عشق در هستی‌ هست و همه نقش‌ها را آفریده است ولی به چشم انسان معشوق می‌‌آید و نام‌های دیگر نیز می‌‌گیرد مثل ٔبت، خدا، سیمرغ، الله، شاه و یا ارباب و ولی‌ یا انرژی یا ماده و پول و یا هر اسم دیگری متناسب با حال و روز انسان
وقتی چیزی از عشق زدوده می‌‌شود و جدا می‌‌گردد و به هستی‌ می‌‌آید، رابطه عجیب و مرموزی با زداینده خود که عشق است پیدا می‌‌کند که اگر این راز و نا معلومی نمی بود، هستی‌ نیز پیدا نمی شد، این راز مانند خیال است و تنها در خیال می‌‌تواند پیدا شود که حقیقی‌ نیست و جمال و حقیقت آن قابل نمایش نیست بلکه تنها در کار است و هر لحظه صورت دیگری پیدا می‌‌کند
خوش به سعادت انسانی‌ که اندک اندک به عشق نزدیک و نزدیک تر و با سخن عشق آشنا می‌ گردد که سخن عشق عطای نقد است و بزرگ‌ترین نعمت برای انسان این است که صدای عشق باشد

عبدالملکی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

این مصرع راشجریان بصورت زیر خوانده است
وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد

nabavar در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:

arshia جان
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

می گوید : ای حافظ اگر بخت تو یار باشد و اقبالت بلند ، چون شکاری ، در دام آن لعبت والا خواهی افتاد
مطبوع شمایل =خوش اندام و دلربا
زنده باشی

رضا در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

مُدامم مست می‌دارد نسیم ِجَعدِ گیسویت
خرابم می‌کند هر دَم فریب چشم جادویت
مُدام: پیوسته،همیشه، شراب، در اینجا معنای شراب ندارد.
نسیم: بوی دلنواز
جَعد: موی پیچیده و حلقه حلقه
خراب: حالتی ویرانگر وغریب ازبیقراری وبی تابی، دراینجا خُماری که به سببِ ننوشیدن شراب دست می دهد. حافظِ خوش ذوق درمصراع اوّل ازرایحه ی زلفِ معشوق سر مست شده لیکن درمصراع دوّم ازافسون چشمانش خُمار وبی تاب می باشد. "مستی" و"خرابی" دراین بیت تضادّی حافظانه خلق کرده اند. تضادّی که موردِ علاقه ی همیشگیِ حافظ است ومعمولاً دراغلب اشعارش باقراردادن واژه های متضاد، به زیبایی تناقض می آفریند وهنرنمایی می کند تاکشمکش های حالتهای عاشقانه رابه تصویرکشد.
فریب: حرکاتِ دلبرانه،ناز وعشوه
چشم جادویت: چشمان افسونگرتو
خطاب به معشوق زمینیست.
معنی بیت: ای محبوب من، درحالت متناقضی ازشیدایی قرار گرفته ام. ازیک سوشمیم دلنوازی که ازلابلای زلفِ مجعّدت به مشامم می رسد سرمست وشنگول می شوم ازسوی دیگر ازافسون چشمان جادوگرت خراب وخُمارمی گردم.
اگرچه مستیِ عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آباداست.
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محرابِ ابرویت
شمع دیده:چشم به شمعی خاموش تشبیه شده که قراراست به نورچشم معشوق درمحراب ابروانش روشن گردد. شمع افروختن درمحراب فضای روحانی ِرازونیاز وحاجتمندی را به ذهن متبادرمی سازد.
افروزیم: روشن کنیم
محراب ابرویت: کمان دلکش ابروی یاربه محراب که محل رازونیاز است تشبیه شده است. برای عاشقی مثل حافظ،کمان ابروی یارمقدّس ترین محراب برای رازونیازوبرافروختن شمع دیدگان(روشن نمودن چشم) به نورچشمان معشوق است.
معنی بیت: بعد ازاین همه صبر وتحمّل ِطاقت سوز،خدایا آیا توفیقی پیدا خواهیم کرد که شبی چشم درچشم محبوب،شمع دیدگانمان را درمحراب ِ مقدّس ابروانش روشن سازم؟
به جزابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعتِ غیرتودرمذهب مانتوان کرد
سوادِ لوح ِبینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
سواد : سوادمعانی زیادی دارد دراینجا باتوجّه به قرارگرفتن درکنار"صفحه ی بینش" همان سیاهیِ وسطِ چشم(مردمک) است که به سببِ دارا بودن اهمیّت وقدرت جادویی عزیزترین نقطه ی بدن است. درفرهنگ وگویش ترکی،برای کسی که بسیاردوست داشته باشند می گویند "قاراگِلَه" یعنی سیاهی چشمانم هستی وبه اندازه ی آن عزیزی. (قارا:سیاهی، گِلَه: مردمک چشم) امّا حافظ می فرماید: سیاهی چشم برای من نه به سببِ قوّه ی بینایی ،بلکه ازآن روی عزیزاست که شکلِ خال سیاهِ تورا برای من تداعی می کند چنانکه گویی یک رونوشت ازخال تو درجان من است.
سودا لوح بینش: سیاهی مردمک چشم.
خال هندو: به خالهایی که سیاه،جذّاب ورازآلودهستند گفته می شود.
معنی بیت:مردمک وسیاهی چشمانم را ازآن روی عزیز و گرامی می دارم که نقش خال ِخیال انگیز تورادرذهن من تداعی می کند. چنین تصوّرمی کنم که یک رونوشت ازخال جادویی تو دردرون جان وضمیرم نقش بسته است.
سواددیده ی غمدیده ام به اشک مشوی
که نقش خال توهرگزنمی رودزضمیر
تو گرخواهی که جاویدان جهان یک سربیارایی
صبا راگو که بردارد زمانی بُرقع از رویت
بُرقَع: حجاب،روبنده، پارچه‌ای که هنوزهم دربسیاری ازنقاط ایران، دختران وزنان بر روی صورت آویزان کنند. البته وجود این واژه دراین غزل به تنهایی نمی تواندنشانگراین باشد که معشوقِ شاعربی تردید مونّث بوده است. چراکه حافظ برای مخاطب مذکرنیز واژه ی "بُرقع بردار" راقبلاً به منظورتشویق مخاطب به ظهور وقیام بکاربرده است وممکن است دراینجا نیز به همان معنای ازخلوت بیرون آی وقیام کن بوده باشد.
معنی بیت: اگرمی خواهی تمام نقاط جهان را به آبادانی وبهبود وزیبایی تغییردهی کافیست به نسیم صبا اشاره کنی تاروبندِ تورابگشاید و ازتجلّیِ فروغ سیمای تو،جهان مبدّل به گلستانی فرحبخش گردد.
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
برشکن طَرفِ کلاه وبُرقع ازرُخ برفکن
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
برافشان: موهایت رابازکن وبه نسیم بسپار
معنی بیت: درادامه ی بیت قبلی: واگرمی خواهی که رسم فناشدن ومرگ راازبین ببری کافیست که زلفِ خودرابرافشانی وبه نسیم صبابسپاری تاجانهایی که دربندِ زلفت گرفتارانند وچیزی به مرگشان باقی نمانده،آزادشوند وازتجلّیِ زیبائیهای توجانی تازه بگیرند جانی که فانی نیست.
زلفت هزاردل به یکی تارموببست
راه هزارچاره گرازچاسوببست.
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بوی گیسویت
افسون: جاذبه و جادو
معنی بیت: ای محبوب، من وبادصبا هردودرعشق توهمانند هم بیچاره و سرگردان وحیرانیم و ازاشتیاق توبه هرسوی دَوانیم. بادصبا ازبوی دلکش زلف تو، من ازجادوی چشمانت سرمست ومدهوش هستیم.
حافظِ خوش ذوق درجایی دیگر حالات عاشقی وعواطف خودرا باآهو تقسیم کرده است.
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس
دَد و دامت کمین از پیش و از پس
زهی همّت که حافظ راست از دنیی و از عُقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت
زهی: مرحبا
همت: اراده، دراینجامناعت طبع وبی نیازی
معنی بیت: مرحبا به مناعتِ طبع وعزّتِ نفس حافظ که فریبندگیهای مظاهردنیوی و نعمت های بهشت نتوانستند حافظ راوسوسه کنند. حافظ فقط به خاک سرکوی معشوق دلخوش وخرسنداست وازبندِ تعلّقاتِ هردو جهان آزاد می باشد.
باغ بهشت وسایه ی طوبا وقصرحور
باخاک کوی دوست برابر نمی کنم

سیدجابر در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷:

با سلام
جناب شاه نعمت الله ولی مذهب شافعی داشته و مدح خلفا در اشعار ایشان زیاد دیده می شود و پیرو کلام اشعری بوده چون با معتزله بسیار دشمن بوده است

۱
۳۱۶۳
۳۱۶۴
۳۱۶۵
۳۱۶۶
۳۱۶۷
۵۷۲۶