مهتی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴:
سلام
میدونم که عزیزایی که اینجا هستن، زبان فارسی رو خیلی بهتر از من بلدن. اما فقط خواستم یادآوری کنم که یه عده معتقدن به «دستور زبان تجویزی» و یه عده به «دستور زبان توصیفی».
حالا اونایی که به تجویزی بودن دستور زبان (و به تبع اون، تجویزی بودن زبان) معتقد هستن میگن زبان صحیح، اونیه که توی کتابای دستور زبان گفته میشه (مثل نسخه ی پزشک، تجویز میشه) . ظاهرا حضرات بی سواد و حسین، معتقد به تجویزی بودن دستور زبان هستن. یعنی میگن دستور زبان (یعنی همون زبان صحیح)، باید توسط یه عده زبان شناس، شناخته بشه و با دلیل ، ثابت بشه و بعد به مردم تجویز بشه تا مردم از اون استفاده بکنن. یعنی دستور زبان باید تابع قوانین اون زبان باشه و مردم باید طبق اون قوانین، صحبت بکنن.
اما کسایی که به توصیفی بودن دستور زبان معتقدن، میگن زبان صحیح، چیزیه که مردم ازش استفاده میکنن. یعنی کار زبانشناس، این باید باشه که زبان مردم رو توصیف بکنه. زبان متعلق به مردمه. پس بذاریم خودشون هر جوری که دوس دارن ازش استفاده بکنن و تغییرش بدن چون زبان رو باید طبق نظر مردم، تغییر داد و نه اینکه مردم رو مجبور کنیم طبق یه چهارچوب خاصی از زبان استفاده کنن. ظاهرا حضرت وفایی، به توصیفی بودن زبان، معتقدن.
ظاهرا رویکرد شما نسبت به مقوله ی
زبان، متفاوته.
بنده خدا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز:
و گفت: علامت سعادت ...
و گفت: علامت شقاوت ...
و گتف عاقل آنست
گتف به گفت اصلاح شود، سپاس
کمال داودوند در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳:
در این جا در مصرع سوم موضع به معنی محل معنی میدهد
جمع این رباعی از 7046
غزلسرا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۵۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
سلام،معنی تام ببت آخر چیست؟
فریدون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری:
گفت لبسش گر ز شعر ششتر است درست می باشد و "و" بعر از شعر اضافی است
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
شرح غزل شماره 168
1- گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بنام خدا:
در نسخه عبدالرحمان ختمی لاهوری بین قافیه و ردیف (واو) وجود ندارد
بطوری که در نسخ قزوینی و خانلری بین ردیف و قافیه واو ضبط شده است
واین غزل مطابق با این نسخ میباشد.
شرح روان وساده بیت اینست که : جانم سوخت برای این که کار دل سامان یابد و خود نیز در این آرزوی خام سوختیم اما هدف برآورده نشد. کار دل،همان برآورده شدن آرزوهاست.و چون آرزوی دل برآورده نمیشود،از آن باصفت خام یعنی نسنجیده یاد میکند.
شرح عرفانی بیت :
کار دل عبارت است از معرفت شهودی عیانی است که به مجرد عقل بی ارشاد و و متابعت کامل که واسطه هدایت حق است جز ملال و سر در گمی و حیرت حاصلش نخواهد شد.( اول قدم مشوق باید طالب باشد) و سالک از آن بیخبر است
میگوید که جان در تلاش وسعی گداخت و آب شد تا معرفت شهودی را حاصل کند و نشد که استدلال و آتش ریاضت های شاق در این راه بی دلیل راه و مر شد کامل محض خیال تمام است که نشد.
همچنانکه در بیت ششم عنوان میکند (بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم)
...................................................................................
2- به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
شرح ساده این بیت: -روزی با نیرنگ و فریب گفت:سرور مجلس تو میشوم.من با رغبت تمام غلام او شدم؛اما او
سرور مجلس من نشد و به وعده وفا نکرد.
لابه در لغت اظهار اخلاص مستعمل شده است
در اصل خیال خام سالک است که چنین فکر میکند چرا که او در توهم به وصول است ولی هنوز این مقام را پیدا نکرده و میانگارد که لیاقت گنج حضور را یافته و متوهم بر حضور میشود . اما افسوس حاصلش میگردد (چون هنوز معشوق در طلب او نیست)
تا او بتواند طالب معشوق باشد.
....................................................................................
3- پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
ازجائیکه غزلیات حافظ در طی اعصار تا بحال دست بدست نساخان و شارحان دچار سلایق شخصی شده چنین مواردی بسیارست
در این بیت (دُردی کشیم و نام ونشد) نامانوس و از نظر معنی درستی ندارد ( دردی کشید و نامو نشد ) منطقی تر است و معنی صحیح از آن بر میآید این بیت اشاره مستقیم به تقلید کار(مقلد) دارد
و یا بیت را بگونه ای دیگر هم میشود در نظر گرفت
پیام داد که خواهم نشست با رندان
شدم به رندی و دردی کشی ونام و نشد
یعنی معشوق پیغام داد با رندان خواهم بود از جایی که من رند نبودم خواستم ادای و تقلید رندی در بیاورم تا مطلوب معشوق باشم
که نشد .
معنی بیت حاضر: با هوس و حس شهرت طلبی میدید که در کار رندی و دردی آشامی بعضی ها به شهرت رسیده اند سالک هم به تقلید و بوالهواسه به این کار تن داد و خامانه رندی کرد و دُردی کشید (نوشید) ولی بجایی نرسید.
مولانا گوید:
لحاف و فرش مقلد چو علم تقلید است
یقین به معنی یأجوجی است نی انسان
و ایضا له:
خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دو صد لعنت برین تقلید باد
...................................................................................
4- رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
احتمال میرود این بیت هم دچار بلیه سلیقه شخصی نساخان و شارحان شده مصرع دوم ضعف تالیف دارد.( در راه پیچ و تاب دام را دید و چی نشد)
در دام نشد یا شد بالاخره که چی؟
حقیر احتمال میدهم (دام =رام باشد) تاب و پیچ هم مصائب راهروی است.
که دید در ره خود تاب و پیچ و رام نشد مقبول تر است. که مصائب راه را دید و شناخت ولی رام نشد (واو) بین قافیه و ردیف هم در تمام ابیات اضافه است .
میگوید: اگر دل من مانند کبوتر در سینه میتپد،حق اوست! زیرا که در راه خود پیچ و تاب دام عشق
را دید اما از آن روی بر نگرداند. دل خود را سرزنش میکند؛زیرا با وجود این که دام عشق را دیده،باز نگشته و در نتیجه گرفتار شده است. ( در صورتیکه عشق دام نیست) و فکری چنین خام اندیشی بیش نیست
..............................................................
5- بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
در معنی ظاهر اشاره به هوی و هوس های نافرجام میکند و میگوید: در این آرزو که در حالت سرمستی و شادی لب لعلگون او را ببوسم چه قدر خون دل خوردم و رنج بردم،اما این آرزو بر آورده نشد.
خون در دل و جام (استعاره مصرحه میباشد)
لب لعل عبارت از کلام بی واسطه است .به شرط ادراک (کلام الله)
یعنی همچنانکه موسی کلیم الله از درخت کلام الهی را شنیده است . واین بیت هم تلمیح دارد بر این واقعه یعنی خیلی ها خواسته اند مانند موسی ندای و صدای حق را بی واسطه بشنوند و نشده است
در این باب شهریاربا بیتی صریحا ودقیقا به همین موضوع اشاره میکند و میگوید:
جلوه ی طور به هر کس نرسد ورنه بسی
موسیانند که در آرزوی میقاتند
.................................................................................
6- به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
دلیل = راهنما مرشد
سرخود مقلدانه و بدون راهنمای آشنا ،به کوی عشق قدم مگذار؛زیرا که من صد بار به تنهایی این راه را رفته اماموفق نشدهام!
عجب علمیست علم هیئت عشق که چرخ هشتمش هفتم زمین است
بنابراین بدون مرشد دلیل در را ه عشق حقیقی (الهی) قدم مگذار که در ره عشق صد خطر باشد وراهیست که هیچ کرانه ندارد عشق آغازی آسان و ادامه ای دشوار دارد وازعشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است.خام اندیش نباش و عشق نورزید طالب وصل مباش بطوریکه چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست که سخن عشق هم نه آن است که هر لحظه بر زبان برانی
و بدان که لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
....................................................................................................
7- فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد ..........
لاهوری در شرح این بیت گوید: افسانه ها گویند که گنج ها در خرابی ها پنهان است.در اینجا گنجنامه مقصود سراغ و آدرس همان
معرفت شهود اعیانی است .بنابراین کسانیکه با این خیال ساکن ویرانه ها شدند و در طمع گنج عمر تلف کردند.و دلالت مرشد را نادیده گرفتند مورد طعن جهانیان شده و در غم گنج مانده اند.
فریاد که در جست و جوی یافتن رمز و طلسمی که مرا به سوی گنج مقصود هدایت کند و رهنمون شود،رسوای جهان شدم،اما مقصود حاصل نشد.مقصود و هدف خود را به گنجی مانندمیکند که برای یافتن گنج نامهی آن(یعنی نامه،نوشته،رمز و طلسمی که در آن راه رسیدن به گنجطراحی شده باشد)به هر دری میزند تا همه به راز او پی میبرند و رسوا میشود اما به مقصودنمیرسد.
.................................................
8- دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
استعداد یافتن عشق حقیقی بشرط آنست که معشوق ترا طلب کند که حتی بعضا از طریق دلیل و راهنما هم میسر نمیشود که تو به این گنج دست یابی داشته باشی.باید که ( حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو (طالب) متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
معنی این بیت قریب است به معنی بیت اسبق .گنج حضور هم همان معرفت شهود اعیانی است
و احساس حضور و رهایی از من ذهنی که دچار آن هستیم
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور،بارها از بزرگان و بزرگواران،درخواست راهنمایی و کمک کردم،اما آن هم ممکن نشد. که برای رسیدن به آن گنج از بزرگان و اهل کرامت یاری و راهنمایی خواسته،اما به آن دست نیافته واز فیض حضور محروم مانده است.
.........................................................................
10- هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
یعنی هزار هنرو حیله در حصول معرفت شهودی عیانی (گنج حظور) بر انگیخت و نشد چون از جانب معشوق طلبی نبود و نشد
حقیر درین باب در (مثنوی سخن راز) که مشتمل بر دویست اندی بیت است در بخشی از آن نگاشته ام و طریق وصول بر این گنج مقصود است.(ابیات 208 الی 251 )
زخود مطلق شوی در قام اوّل ز محو خود به حق گردی محوّل
در این گیتی نوردی قصد نغزست تو ترک پوست کن ،مقصود مغزست
بگو بسم الهی ره توشه بر گیر نه آن زادی که دائم داردت سیر
قدم در راه حق نه تا توانی در این ره بگذری از هفت خوانی
طلب باشد نخستین گام سالک دراین ره جان من حقست طالب
دوم عشق آید از امکان مطلوب زند آتش به جانت عشق محبوب
چو شرح عشق ناید در قلم هیچ به عشق آی و زشرحش نیز سر پیچ
براه عاشقی علم الیقین است زهی عین الیقین وجه مبین است
سوم پله مقام معرفت شد شوی عارف بحقّ و منکر خود
به نفی خویش و نفس لاابالی قلم کش ره بجو بر ذات عالی
زلا الا بیابی اندرین ره رسی بر وجه الله از الا الله
به استغنا رسی چارم ولایت همه فقر و نیازست و مناعت
نیاز مطلقت بر حضرت دوست بهل دل ازهمه قشر و همه پوست
درین جا مغز هم کاری ندارد جز الاالله اخباری ندارد
به پنجم وحله توحیدست و لا غیر چو در تجرید کثرت شد مغایر
به هر جا بنگری روی حبیبست که بر آلام جانت او طبیب است
تو خود هم زایدی در این میانه میان خالی کن ازخود جاودانه
ششم حیرت بود در ظل وحدت درین دریا بباید غرق حیرت
پیمبر گفت زدِنی بار الاها بیفزا حیرتم، سلطان دلها
که این حیرت نه حرمان بل وصولست به سلک عاشقی ششم اصولست
فنا هفتم ولایت عاشقی را بقا بعد از فنا گو هشتمی را
فنای عاشق اندر راه معشوق بهایش زندگی باشد درین سوق
بها پرداز، معشوقست جانا که مردن زندگی باشد همانا
و من الله التوفیق
جاوید مدرس (رافض)
برگ بی برگی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵:
در ادامه لازم به یاد آوری است این نسخه مولانا برای سعادت بشریت با دریافتن مفاهیم بیش از شصت هزار بیت شعر وی امکان پذیره که بیشتر آنان بر روی نکاتی بسیار مهم علمی و روانشناسی تاکید دارند و البته مولوی شناسان بزرگ غرب همچون پروفسور بانو شیمل و آلن نیکلسون سعی در معرفی دیدگاه های مکتب مولانا به جهان و خصوصا غرب همت گماشتند زیرا که مشکلات بشریت محدود به جغرافیای خاصی نیست زیرا همه انسانها از یک جنس هستند و فقط شکل ظاهری مشکلات جوامع بشری متفاوت هستند.
امید اینکه زیاده گویی های این حقیر را عفو بفرمایید
maghsoodrayaneh@hotmail.com در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰:
عجب شعریه... آقا کسی دیوان این شاعر را دارد من خریدارم.
برگ بی برگی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵:
آقا حمید رضای گرامی ، با سپاس از شما در مکتب مولانا مخالفتی با علم و یا حتی ثروت و پیشرفت بشر دیده نمیشه بلکه هم ذات و هم هویت شدن با آنهاست که خطر اصلی ست و مصایب امروز دنیا که اشاره فرمودید به همین دلیل میباشد . در همین غزل میفرماید
زاوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم
زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
همان طور که میدانیم مولانا از علمای مذهبی طراز اول زمان خود بود با مریدان و شاگردان فراوان که پس از دیدار با شمس تبریزی متحول شده ، از همه اوصاف خود مثل ( علم من ، فقه من ،مریدان من ، شهر و دیار من ،اموال من ،فرزندان من) ،و.تمامی متعلقات و عناوین و مقام ظاهری خود صرف نظر کرد زیرا این اوصاف شخصی هستند که به اعتقاد وی مانع وصل به اصل خدایی هر انسانی شده و پس از برهنه شدن از این اوصاف و تفاخرها ست که آن نور حقیقت زیور جان ها میشود . نتیجه گیری اینکه در صورتی که پیروان هر آیین و اعتقادی به مغز و نه پوسته اعتقاد خود پی برده و خویشتن را از تمامی منم ها و سایر صفات پست پاک نمایند و به اعتقاد و باور دیگران کاری کاری نداشته باشند رستگاری و خوشبختی واقعی دور از دسترس بشریت نخواهد بود. موفق و پایدار باشید
فرامرز امامی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱:
زیر و زبر در آثار جناب مولانا بسیار مورد استفاده قرار گرفته و بقول استاد گرانقدر دکتر سروش هـیچ شاعری تا این اندازه زیر و زبر را بکار نبرده و به احتمال زیاد منظور از زیر و زبر همان تحول و قیامت درونی حضرت مولاناست که بواسطه ملاقات با شمس تبریزی به وقوع پیوست تا که آنش این دیدار تا ابد فروزنده بماند
فرزانه در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵:
با سلام
چرا مولانا زهره را مطرب آسمان خوانده ؟؟ دلیل خاصی داره؟ ممنون میشم اگر می دونید پاسخ بدید
سید علی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:
دوستان با عرض سلام توجه داشته باشند که این شعر در حول مسئله صورت و بی صورتی دور میزند همانطور که مولانا میفرماید در داستان یونس که
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
مهم اینجاست
بعد از این ما را مگو چونی و از چون در گذر
چون ز چونی دم زند آنکس که شد بی چون خویش
و این وصف معاشقه با امر بی چون یعنی خداوند است و حافظ هم میفرماد
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
این مقام حیرت در نزد عرفاست و اینجاست که به قول محی الدین ابن عربی به مقام علم حضوری یا مکاشفه میرسیم و جمله معنی و عبارت را بسوز...دیده ای خواهم سبب(چون) سوراخ کن.. تا سبب را بر کند از بیخ و بن
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:
خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم...
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:
سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان..
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹:
گرم رو باش اندرین ره، کاهلی از سر بنه..
رضا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:
تویی که بر سر خوبانِ کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
ازآنجاکه هیچ اسم ونشانی ازکسی بُرده نشده به درستی معلوم نیست که این غزل درمدح چه کسی سروده شده است. آنچه که روشن است این که غزل درمدح معشوقی زمینیست وبرداشت عرفانی ندارد.
سزد: شایسته است
باج: خراج،مال و اسبابی باشد که پادشاهان بزرگ به سببِ قدرت وشوکت وشکوهِ بیشتر از پادشاهان زیردست می گیرند و همچنین سلاطین از رعایا می ستانند.باج دادن کنایه ازاطاعت وپیرویست.
معنی بیت: ای معشوق وای سلطان خوبان، این توهستی که برسرهمه ی خوبان کشوربسان افسری. توازهمه زیباتری وشایسته ی تواین است که خوبان دیگرهمانندِ پادشاهان صغیر به تو که پادشاهِ کبیر هستی باج وخراج بپردازند وازتوپیروی کنند.
امروزجای هرکس پیداشود زخوبان
کان ماه مجلس افروزکاندر صدارت آمد
دو چشم ِشوخ تو برهم زده خَتا و حَبش
به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
چشم شوخ : چشم ِگُستاخ،فتنه گر، شَهلا ودلستان
خَتا: ازشهرهای ترکستان است که زیبا رویان سپیدروی اَش مشهوربوده اند حبش: شهرحبشه که زیبارویان سیاه پوست دارد. حافظ دراینجا یک ولایت به نمایندگی اززیبارویان سپیدروی آورده ویک ولایت به نمایندگی ازسیاه پوستان، تاتضادحافظانه ی مورد علاقه اش خَلق گردد. ضمن آنکه حاصل این تضاد این خواهدبود که معشوق حافظ کلّ جهان رابه هم ریخته است.
ماچین :مملکتِ چین بزرگ
خراج : مالیات،باج
معنی بیت: دوچشم دلستان وآشوبگر توشهرهای خَتا وحبشه راکه خوبرویانِ سپید وسیاهِ آنها مشهور جهانند آشفته کرده وفتنه ها برانگیخته است. چین وشکن زلف تو آنقدر خیال انگیزند که کشورهای بزرگی چون هند و چین، خودراموظّف کرده اند تا باج وخراج بپردازند.
هرکونکندفهمی زین کلکِ خیال انگیز
نقش اَش به حرام اَرخود صورتگر چین باشد
بیاض ِ روی توروشن چو عارضِ رُخ روز
سوادِ زلفِ سیاه تو هست ظلمت داج
بَیاض : سفیدی ، زیبایی
عارض : چهره ، رخسار
سواد : سیاهی
داج : سیاهی بیش ازحد
معنی بیت: سپیدی رُخسارتوبه لطافت روشنی روز دلگشا وچهره ی توچون خورشید نورانیست و متقابلا ًسیاهی زلفِ دلکش توبه سیاهی ظلمتِ شب جادویی وگیراهستند.
سوادِ زلفِ سیاه توجاعل الظلمات
بیاض روی چوماه توفالق الاصباح
دهانِ شَهدِتوداده رواج آب خِضِر
لب چو قند تو بُردازنبات مصر رواج
شهد: عسل ،انگبین
رواج دادن،: گرمی ورونق دادن
آب خِضِر: آب زندگانی که گویند فقط خضر توفیق نوشیدنش راپیداکرد. دراینجا باید به منظوررعایتِ وزن شعر، "خضر" باکسره ی ض خوانده شود.
نبات مصر:درآن دوره قندوشکر ونبات مصرشیرین ترومعروف تربودند.
معنی بیت:دهان شیرینِ همچون عسل توآب زندگانی درخود دارد وسببِ گرمی بازارآب حیات شده است. (آب حیات که دردسترس همگان نیست وچشمه ی آن ناپیداست ازیادهافراموش شده بود لیکن آب دهان توکه همان آب حیات است وزندگانی می بخشد دوباره آن رابه یادهاانداخته است وهمه به دنبال آب حیات می گردند. درمصرع دوِم:
لب توآنقدرشیرین است که قند ونباتِ مصر راازرونق ورواج انداخته است.
گفتم خراج مصرلبت می کندطلب
گفتا دراین معامله کمترزیان کنند
از این مَرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو دردِ دل ای جان نمیرسد به علاج
معنی بیت:
ازاین مرض ِ عاشقی وشیدایی کارم به جنون خواهدکشید زیرا توالتفاتی به عاشق خود نمی کنی تادردم مداوا گردد. نه تنهاعلاج دردم نمی کنی که هرلحظه غمی به غمهایم می افزایی.
رنج مارا که توان بُرد به یک گوشه ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
چرا همیشکنی جان من ز سنگ دلی
دل ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج
جان من: ای معشوق من
زُجاج : شیشه
معنی بیت: ای محبوب چرا همواره با نامهربانی وجورجفا درپی شکستن ِ دلم هستی، مگرنمی دانی که دل ضعیف وشکستنی همچون شیشه هست.
گرتوفارغی ازما ای نگارسنگین دل
حال خودبخواهم گفت پیش آصفِ ثانی
لب توخِضرودهانِ توآبِ حیوان است
قدِ تو سَرو ومیان موی وبرَ به هیئتِ عاج
میان: کمر
میان موی: کمرباریک چون مو
بَر : تن ، سینه، اندام
عاج: عاج فیل،جنس دندان، دراینجا منظور سپیدی عاج است.
به هیئتِ عاج : به سفیدی عاج
معنی بیت: لبان نوشین وآبدار تومثل خودِحضرت خضر ودهان شیرین توآب حیات درخوددارد،چشمه ی آب زندگانیست. قدوقامت تومانندِ سرو است وکمرتوبه باریکی موی وسینه واندام تو به سپیدی عاج است. همه جای توخوش وزیباست.
ای همه شکل تومطبوع وهمه جای توخوش
دلم ازعشوه ی شیرین شکرخای خوش
فتاد در دل حافظ هوای چون تو شَهی
کمینه ذرّه ی ِخاکِ درتوبودی کاج
هوی : میل،هوس،آرزو
کمینه : ناچیزترین، کمترین ، کنایه ازغلام ودربان بارگاه بودن
در: درگاه
کاج : کاش
معنی بیت: ای معشوق ،ای پادشاه خوبان،درسرحافظ میل وآرزوی چون توسلطانی افتاده است. حال که به وصال تو دسترسی نیست آرزومندم که دربارگاهِ تو دون پایه ترین نگهبان وغلام بودم تااز اینکه درحوالی تو ودربارگاهِ توهستم احساس سعادت می نمودم.
صبا ازعشق من رنزی بگو با آن شه خوبان
که صدجمشید وکیخسرو غلام کمترین دارد.
Saeed در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷ - دل درویشنوازت:
شهریست به هم یار و من یک تنه تنها
ای دل به تو باکی نه که پاک است حسابت
ن،ن در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۳۸ - سکوت شب:
مصرع دوم بیت 22
تاشامگاه خونین خورم و گویم ای خدای
تا شامگاه خون خورم و،،،،،
درست است
در بیت 26 که از مسعود سعد است
« گردون به درد ورنج مراکشته بود اگر.
درست است.
بیت دوم: ای لکهٔ سپید ، زمغرب ، برو ،برو
وی کِله سیاه ز مشرق برآ ، برآ ی.
منظور از لکه ی سپید روشنایی آخرین تابش خورشید در غروب است .
کِله ی سیاه { کِ با صدای زیر} به معنای چادر سیاه شب است.
کِله لغت عربی ست.
در بیت 6 هرزه لای ، به مانای هرزه گوی و در بیت 12 شبه گون ، شبِ گون خوانده می شود، {مانند شَبَه}
بسیار قصیده ی رسا و بلیغی ست
nabavar در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۳۸ - سکوت شب:
نهایت انزجار مرحوم بهار را از روز ، و دلبستگی شدید او را بر شب ، درین قصیده ی غرا می خوانیم
یادش گرامی
حمید در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴: