گنجور

حاشیه‌ها

shkh در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ قاآنی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:

با سلام
برادر محترم حسن آقا ، تا کی خودسانسوری و دیگر ساسوری . ترا خدا نگو که از خواندن این رباعی تحریک میشی!!!!!
آخه عزیز من اگه سراینده را بعنوان شاعر قبول داری ، نمیتونی فقط از اون شعرهایی که خوشت میاد را فقط انتخاب کنی و تو سایت بزاری .
امیدوارم قانع شده باشی و به همه اشعار شعرا احترام بذاریم .

جاوید مدرس اول رافض در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

تضمین غزل حافظ ( 167 )
مسمط مخمس
*******************************
چو شعر حافظ شیراز جان مجلس شد
به پیش نظم گهربار، شعرما مس شد
هزار شاکله الهام بر "مدرس" شد
*
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
******************************
هر آنکه جانب حق را زدست خویش بهشت
به آخرت دِرود آنچه را که ناحق کشت
نعیم علم لدنی نواله ای ز سرشت
*
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
*******************************
هر آنکه در ره میثاق خود نکرد وفا
جفا همی کشد ازچرخ در ازای بها
منم که عاشق آن حضرتم ز شید رها
*
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
********************************
کشیده جور و جفا اشکت ازچه گلگون دوست
بیا که از غم ما چهره تو زرگون دوست
بنزد دل شده ای در وفا تو بیچون دوست
*
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
********************************
به دست یار دل ما مثال یک کفتر
برای وصل تو، ازهجر راه ما ششدر
دل حزین مرا عشق یار شد مصدر
*
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
*******************************
به دل شرار وهوس، لیک عاشق و محجور
بسر خیال شراب لبش ولی مخمور
رسم زجانب اهل نظر به فیض حضور
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
*******************************
چو رفته حاصل عمر و دماغ پر زهوا
لبم خموش و درون پر فغان و پرغوغا
زعکس دلبر ما شد پیاله غیب نما
*
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
******************************
به دل مده شرر و غم ز جوروطعن حسود
زچشم مست تودر یک نگه توان که غنود
طبیب عشق شرابی چو از لبت فرمود
*
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
********************************
غزال شعر،غزل بوده و، زدل ساری
سرود دل چو ز حافظ گرفته خط باری
بنظم وشعر مرا بوده او چو دلداری
*
چو زر عزیز وجود است نظم او آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
*******************************
اگر که جمله حریفان راه عرفانید
چرا به عشق ز موج بلا گریزانید
زمی زیاده چو "رافض" کشیده افتانید
*
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

جاوید مدرس اول رافض در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:

تضمین غزل (168 ) حافظ
خیال آن لب میگون و قصد کام و نشد
خمار و صبح چو کردم هوای جام و نشد
به نیم جرعه مراعات خاص و عام و نشد
*
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
**************************************
زحرف عشق بگوتا بگوش جان شنوم
مرا بگو که بیا، من بپای سر بدوم
اگر تو اذن دهی من زپیش تو نروم
*
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
*************************************
چومکر و حیله بود کارگر به هر دکان
شدم به شید چوزاهد،به زیر دلق نهان
چو دید حال چنینم به حالتی ز فغان
*
پیام داد که خواهم نشست با رندان
شدم به رندی و دردی کشی ونام و نشد
************************************
قبال عقل و به اقبال، بنده شد مقبل
به زعم خویش شدم من به محضرش واصل
براه عشق نگاری شدیم ما سائل
*
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ و دام و نشد
**************************************
دلم به آتش زلف و رخست همچون نعل
هزار چاره بجستم هزار ره به حیل
درین خیال بمردم نگشت مشگل حل
*
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
**************************************
براه عشق بسی خون دل اگر خوردم
نشد میسرم ار جان خود بدر بردم
شنو زمن که درین راه مقصد است عدم
*
به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قَدَم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
*************************************
ز گنج عشق تو گفتند هر کسی آسود
ز رنج گنج نشد حاصل و طلب افزود
درین طریق مهیبم که جان و دل فرسود
*
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
***********************************
بقصد وصل بخورشید در شب دیجور
چو گنج محضر معشوق و شد زما مستور
مگر ز دولت یاران رسم زجهل بنور
*
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
**********************************
نبرده راه به مقصد کسی ز جانب مکر
نه ورد راه بر انگیخت نی دعای به ذکر
نه رند چاره نمودی و نی نخاله بکر
*
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
*********************************
جاوید مدرس (رافض)

جاوید مدرس اول رافض در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:

دفتر اشعار جاوید مدرس (رافض), [06.03.18 14:57]

رادین رادین در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

توفان درست است نه طوفان.

عباس در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶:

جرم همه را عفو کنی بی سببی صحیح است.

بهنام در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
سلام با احترام به محمد و پردیس به نظر من آقای سنایی اینجا منظورش این نیست که از ترس آتش ذکر خدا بگوید بلکه داره میگه حتی در آتش دوزخ هم باشم توحید خدا می گویم اگر آتش دوزخ به لب و دندانم رهایی بدن.

امیرحسین در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

محمد معتمدی البوم سرمست ترانه ی سر مست از این شعر استفاده کردن

فرشید در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:

با سلام این رباعی از حضرت مولانا است و در گنجور هم در قسمت رباعی 1989 حضرت آمده لطفا تصحیح بفرمایید با تشکر

کوروش در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲:

مصراع دوم بیت دوم ".. چه تابان است آن گردون ز عکس بحر دربارش"
صحیح هست.
ممنون

سید موعود حسینی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:

هو 121
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

کوروش در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴:

مصراع اول بیت هشتم باید بصورت زیر تصحیح شود
".... از آن زلف سیه کارش"
ممنون

خمارمستی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ سنایی » طریق التحقیق » بخش ۷۵ - الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم:

سوالی از دوستان دارم: مگر یک گزاره‌ی معروف که با عقل سازگار است باید حتما حدیث باشد که مورد پذیرش قرار گیرد؟
مگر نه اینکه گفته اند ببین چه می‌گوید نه اینکه که می‌گوید.

مرتضی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲:

سلام
در بیت پایانی، «در کوفتن » یک فعل است مثل در نوردیدن ،
در نوشتن و امثال آن ،
معنی آن زدن و کوفتن است نه به معنی در زدن .

دکتر مهدی میرزارسول زاده در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶ - به یاد استاد فرخ:

سید محمود فرخ خراسانی متخلص به «فرخ» فرزند سید احمد جواهری متخلص به «دانا»، مقدمات فارسی و عربی را در مدارس قدیمه (مکتبی در مجاورت منزلشان) آموخت، الفبای قرآن را فراگرفت و کتاب‏های موش و گربه و حسنین و عاق والدین و حسین کرد و نصاب الصبیان و گلستان سعدی را خواند، امثله و صرف میر را در یکی از حجره‏های صحن نو از آخوند مکتبداری به نام ادیب‏السلطنه آموخت. فنون ادب را (انموذج و هدایة و مغنی و مطول) از محضر شیخ محمدحسین سبزواری و پدر خود (کتاب گوهر مراد را پیش پدرش خواند) فراگرفت، در هشت سالگی به نظم شعر پرداخت، بیشتر اشعار وی به سبک خراسانی است.
سال‏ها تصدی امور آستان قدس رضوی را بر عهده داشت و چندی نیز کفیل استانداری خراسان بود. وی در همان حال عضویت هیئت مدیره کارخانه‏ی نخ‏ریسی و برق خسروی را نیز داشت. ضمنا دوره‏های دوازدهم و سیزدهم مجلس شورای ملی نماینده‏ی قوچان بود. در سال‏های آخر عمر در مشهد انزوا گزید و به تأسیس انجمن ادبی فرخ اقدام کرد. در سال 1353 دانشگاه مشهد به محمود فرخ مقام استادی افتخاری دانشکده‏ی ادبیات و علوم انسانی آن دانشگاه را اعطاء کرد.
فهرست آثار وی به شرح زیر است: تصحیح و چاپ تاریخ مجمل فصیحی خوافی (سه جلد، 1339)؛ مناظرات و اخوانیات، سفینه‏ی فرخ (دو جلد، 1332)؛ دیوان اشعار ( شامل چهار هزار بیت که به چاپ نرسیده است)؛ روضه‏ی خلد (1345)؛ مثنوی فروزنده و منتخب آثار و شرح احوال استاد منشی باشی نصرت (1331)؛ خلاصه‏ی احوال و منتخب آثار اوحدی اصفهانی معروف به مراغه‏ای و مثنوی منطق‏العشاق یا ده نامه‏ی احدی (1335). از فرخ چند مقاله تحقیقی و ادبی در مجله‏های «آینده» «یغما» «فرهنگ خراسان» و «یادگار» طبع شده است.

سید امیر نودهی در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷:

سلام و درود بر بزرگان ادب و زحمتکشان سابت گرانمایه گنجور.
گفتار همه عزیزان درست ولی نوشتار شهرام بنازاده عزیز به نظر به حق و اصل نزدیکتر میاید. ولقد خلقنالانسان و نعلم و ما توسوس به نفسه " و نحن اقرب الیه من حبل الورید " ...
گفتی که منم درتو ، تو در من و من در تو
چون است نمیگنجد چونان منی اندر تو ...
پایدار باشید.

ارشیا جعفری در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:

دوستان میشه یکی لطف کنه و بیت آخر رو توضیح بده

همایون در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۸:

سخن تازه و زیبایی از عشق که چون سرهنگی و پاسبانی هر چه چیز با ارزش و زیبا و هر چه لطیف و پر ارزش در هستی هست را به زور می‌‌ستاند و همه را به دل‌ انسان می‌‌بخشد
این حقیقت با ارزش را جلال دین با رفتار خورشید با ماه و از کار بهار با باغ در می‌‌یابد و تشبیه بسیار زیبا و کارآمدی از آن می‌‌سازد
هر چه به عشق بدهیم و به عشق به پردازیم زیانی نمی کنیم بلکه سراسر سود می‌‌بریم و این تنها راه سود جستن از هستی‌ است که اجازه به دهیم عشق دنیا را برای ما ترسیم کند و از نگاه آن به هستی‌ بنگریم و آن چه آموخته و می‌‌آموزیم را به عشق سپاریم و در عوض آن چه عشق به ما می‌‌دهد را با وجود خود در آمیزیم

همایون در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۷:

انسان به یک می‌‌و شرابی نیازمند است تا از وضعیتی که در آن قرار دارد به کلی رها شود این باده را که شراب حق نام دارد خود انسان می‌‌سازد چون حق در ذهن انسان است و با دنیای بیرون کاملا فرق می‌‌کند
این می‌‌آسمان را و زمین را و هر چه در آن روی می‌‌دهد را به گونه دیگری نشان می‌‌دهد و به صورت دیگری در می‌‌آورد که روح انسان آن را دوست دارد و عقل در فهم آن فرو می‌‌ماند
این باده آنچه در بیرون و واقعیت خودنمایی میکند را بر هم می‌زند، مرگ را از کار می‌‌اندازد و انسان را به جا و منزلت عظیمی‌ می‌‌رساند که حق اوست و به همین دلیل این باده حق نامیده می‌‌شود
این رندی و زیرکی انسان عاشق است که پی‌ برده است که واقعیت آن چیزی نیست که ما مشاهده می‌‌کنیم و به همه آن را باز گوی می‌‌کنیم بلکه هستی‌ هیچ صورت ظاهری ندارد و این انسان است که بر اساس منزلت و مقام خود و آنچه در درون خود حس می‌‌کند می‌ تواند به هستی‌ صورت به بخشد
برای این که از صورت خشک ساخته شده از رویداد‌های محدود زندگی‌ رها شویم باید راه و رسم شراب سازی و شراب نوشی را از این یاران که همیشه می‌‌ درخشان در کفّ خود دارند بیاموزیم

۷ در ‫۸ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۶:

"که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن"
نان در اصل " نَغَن " بوده است و در گذر زمان به نان تبدیل شده است.
واژگان دیگر که میتوان نمونه آورد نغز است که به ناز تبدیل شده است.
نَغُل نیز به مرور به آغل تبدیل شده است.

۱
۳۱۶۴
۳۱۶۵
۳۱۶۶
۳۱۶۷
۳۱۶۸
۵۷۲۶