گنجور

حاشیه‌ها

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۴۷ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

در این جا در مصرع آخر این شعر خونابه (قدیمی مجاز) خون معنی میدهد

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸:

9332

کیان در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:

دوست عزیز به چهل سالگی یا هشتادسالگی به خودی خود درد ندارد مسئله اونجاست که ما تو این سن هم هنوز منیت داشته باشیم وخودمون رو از خرد الهی محروم کنیم که بقول حافظ تو خود جاب خودی حافظ از میان برخیز

محمدرضا جباری هرسینی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۰:

در بیت دوم، «بآبی» را به «آبی» تغییر دهید.

ناهید در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او می‌آورد:

با سلام
در منطق‌الطیر تصحیح و شرح استاد شفیعی کدکنی، در بیت سوم دقیقا «جوامردی» ضبط شده: «تا جوامردی چه باشد در جهان» که اشتباه تایپی نیست و درواقع صورت لفظی دیگری از همان کلمهٔ «جوانمردی» است و در بیت هشتم «جوانمردی» آمده است: «وز جوانمردی نیایی در صفات» که اینجا به اشتباه «بیایی» نوشته شده، امید است مسئول محترم اصلاح کنند.
سپاس از تلاش ارزشمند شما

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵:

اشاره به شمس دارد که همیشه مستی می‌‌کرده است و در مستی سر آمد همه دوران هاست و با ساقی هستی‌ و معنی‌‌های نو همیشه در ارتباط بوده و همین او را نگاری مست و ترانه خوان و دلستانی آتش خو و سر کشی‌ شعله مانند می‌‌کرده و گویی ساقی هستی‌ همیشه خدمت گذار اوست
جلال دین این گونه بودن را آرزوی هر انسانی‌ می‌‌داند هر چند که این رویداد و این انسان خدا گونه تنها یک بار پای به هستی‌ نهاده است و جلال دین بخت هم خانه بودن با او را داشته است

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴:

عشق هم نیازمند نو شدن است، هر چیز که نو نشود زنده نیست اگر چه ظاهرا جان دارد و حرکت می‌‌کند سر چشمه و طالب نو شدن همانا دل است که با طرب آشناست. طرب از نویی می‌‌آید و اگر تازگی و نو شدن نباشد طرب از میان رخت بر می‌‌بندد. برای یافتن نویی باید مستی نمود زیرا این عقل و اندیشه ما است که باید نویی را هربار معنی‌ ببخشد و عقلی که مست نیست محافظه کار و گذشته پرست باقی‌ می‌‌ماند. آنچه اصیل است و چون نعمت در اختیار ماست همانا ساقی هستی‌ است همان دلبری که هزاران هزار سال بوده و خواهد بود و باده در کف او همواره آماده است، هستی‌ خود نویی می‌‌کند و برای همین همیشه هست و همیشه در آفرینندگی به سر می‌‌برد
آنکه وقت خود را با مستی به سر می‌‌کند هر روز دین و آیین خود را نو می‌‌کند و منتظر کسی‌ نمی ماند بلکه خود باده خود را می‌‌سازد و جان خود را نو می‌‌کند و در باغ جان نمی ماند بلکه از جانی به جانی نو تر در می‌‌آید چون جانی که تازه و نو نشود نیز جان به حساب نمی آید
در فرهنگ جلالی خدا برای نخستین بار به صورت انسان ظاهر شده است آنچه که همیشه در ضمیر انسان بوده است که خدا باید شباهت به انسان داشته باشد و یا همیشه به فکر انسان باشد و میان خدای انسان‌ها و خود انسان رابطه دایمی بر قرار است و خدا باید ناظر کار‌های آدمیان باشد و بدی را از انسان دور کند
جلال دین بار‌ها بر این که شمس معشوق و انسان خدا گونه است تاکید می‌‌ورزد و این نیازمند شهامت و پهلوانی و توانائی عظیمی‌ است که تنها از جلال دین بر آمده است تا این گونه دین را نو سازد
شمس مست ‌ترین پدیده در هستی‌ است که جان‌ها و باشندگان آسمانی نیز با او مستی می‌‌کنند و در برابر مستی او چون شبنمی ناپدید می‌‌گردند، این را جلال دین تجربه کرده است و با همه در میان می‌‌گذارد

بهار در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳:

دوستان کسی تفسیری از این شعر داره که به اشتراک بذاره؟

همایون در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳:

غزل زبان رازورزی است یا همان عرفان، همانگونه که رباعی زبان فلسفی است زیرا کوتاه است و فلسفه نیز سخن کوتاه نیاز دارد با یک مقدمه و زمینه در بیت نخست و یک بیان و نتیجه در بیت اخر، البته بگذریم از فلسفه دوره روشنگری که بیشتر به مسائل اجتماعی و سیاسی و پیوند آن با دین و مذهب و اقتصاد و قانون می‌‌پردازد و نقش انسان را در این زمینه پژوهش می‌‌کند و ناگزیر از پیچیدگی‌ها و پر گویی می‌‌گردد، فلسفه پیش از این به انسان در زمینه‌ای از ناشناخت‌ها و عجایب هستی‌ و مرگ و عمر گذران وخوشی‌های زندگی‌ توجه داشت، و با سادگی از یک یقین درونی می‌‌گفت ولی فلسفه روشنگری بر شک‌ها و ناباوری انگشت می‌‌گذارد
شعر علاوه بر زیبائی و رسایی از منطقی درونی نیز برخوردار است به خصوص که از زبان خردمندی فرهیخته و فرهمند سروده شود و همین پی‌ گیری منطق درونی شعر است که موجب گشودن راز‌های گنجانیده آن و دریافت ضمیر نا خوداگاه و احساسی‌ شاعر آن می‌‌شود
این منطق شعری را ساختمان واژه‌ها و معنی‌‌های بکار برده شده از سوی شاعر می‌‌سازد که حاصل کشف و شهود اوست و فرهنگ شکل گرفته‌ای است که دست آورد شاعر است از هم نشینی‌ها و دوستی‌‌ها و سخن پیشینیان خود
آغاز این غزل یا مطلع اشاره به روز نو دارد که از دید شاعر یک هدیه آسمانی است که دو ویژگی‌ با خود دارد یکی‌ رخسندگی و بیقراری و پای کوبی آن است که از یک شادی می‌‌آید و یکی‌ پرسندگی و جویایی آن است که آمادگی و توانائی آن را در پیدا کردن و یافتن و آگاه شدن می‌‌رساند
انسانی‌ که روز را این گونه می‌‌بیند حتما خود این گونه است، زیرا هر کس روز را آنگونه می‌‌بیند که خود هست که روز آیینه حال ماست
ما در برابر هر روز مانند خوابیده‌ای می‌‌مانیم که قرار است بیدار شود یعنی‌ گذشته ما همیشه خوابی است در برابر بیداری آینده ما یا به عبارتی هر روز می‌‌تواند بیداری نویی ارمغان داشته باشد که به زبان جلال دین مستی و می‌‌نوشیدنی دیگر است که با مستی دیروز فرق دارد بلکه هر لحظه نیز می‌‌تواند اینگونه باشد هر لقمه می‌‌تواند مستی بیاورد چون آسمان پر است از راز‌ها و ناگفته‌ها و نادیده‌ها و ناشنیده ها، بهشت واقعی‌ از همین قطره‌های دریای معنی‌ بنا می‌‌گردد که بطور رایگان به ما داده می‌‌شود
اگر با گفته‌ها و شنیده‌های گذشته خود سرگرم شویم گفتار ما ناقص و دم بریده است و آنچه از دوست خود بگوییم انگار از بیرون پوست و ظاهری بوده است
اگر نویی نکنیم انگار از درون هستی‌ به بیرون پرتاب شدیم و وجود ما عاطل و بیهوده می‌‌گردد زیرا حقیقت جان دارد و زنده و پویا است و ما هم باید مانند او باشیم اگر آن را دوست داریم
اگر اسیر عقل زندگی‌ حیوانی بخور و بخواب و یکنواخت خود شویم انگار در یخدان و دور از پرتو خورشیدیم و از آفرینش دوریم و به زندگی‌ آفریدگی خود مشغول
پس مستی ما یعنی‌ زندگی‌ کردن و همنشینی با زندگی‌ که دایما نو می‌‌شود و این ما هستیم که معنی‌‌های خود را با آن نو می‌‌کنیم و نویی و تازگی آن را باز می‌‌تابانیم
این بزرگترین راز هستی‌ است که به زیبائی بیان می‌‌گردد و هرگز نمی توان از آن مکتبی و مذهبی‌ ساخت بلکه باید آنرا چون می‌‌و افیونی کارساز بکار بست، و مستی کردن را آموخت تا پای خود را نادانسته از این کشاکش با شکوه پس نکشیم و به وجود طبیعی و جسمانی‌ خود که با تبریز اشاره می‌‌شود بسنده نکنیم

حسنک وزیر در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸ - در مرگ پدر:

در ماتمت ای‌ مُلک‌! مَلَک خون بگریست
مصرع اول به این صورت باید اعراب گذاری شود تا هم معنی و هم، وزن، درست از آب دربیاید.

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰:

واسطه‌ها را برید، دید به خود خویش را...

هیچ در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:

شعر بسیار زیبا،اما بیت مربوط به شاهد بازی همچو لکه ای چسبیده به صفحه سپید شعر است.شاهد بازی حافظ اصلا قابل درک نیست.

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

بقا ندارد عالم و گر بقا دارد
فناش گیر، چو او محرم بقای تو نیست..

نادر.. در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۳:

تا نگردی هندوی زلفش به جان
نه مبارک باشی و نه مقبلی..

پویا حمیدی در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:

شنیدن شعری بی نظیر از مولانای بزرگ از دهان استاد بی مانندی چون محمد رضا شجریان ،یاد آور این مصرع از دیوان حافظ هست که :
"صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند"
این شعر واقعا زیباست اما داشتن شعور ادبی بسیار بالای استاد شجریان زیبایی اون رو صدچندان کرده.
درود بر مولانا
درود بر استاد شجریان

فرهاد بیران در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ (مهدی نامه):

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
در غرب نوستراداموس و در ایران شاه نعمت‌اله ولی پیامبران پیشگو هستند. برخی بر آنند که بسیاری را از وقایع بعد از خود را پیشگویی کرده‌اند. از انقلاب فرانسه و ایران و جنگ‌های جهانی تا قیام موعود. اثبات درستی یا نادرستی این پیشگویی‌ها از نظر علمی ممکن نیست.

جواد در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

بازم سلام
یه چیزی یادم رفته بود
اینکه دوستی که همش گیر دادی به باده و میگی مست میکنه و پدر آدم رو در میاره و اینا
منم باهات موافقم
اگه باده .باده انگور باشه شراب باشه مشروبات الکلی باشه چه میدونم عرق باشه ولی به این توجه کن که
باده ی ما باده ی انگور نیست
شهد ما در لانه ی زنبور نیست
باده ی ما شهد علم احمدیست
اولین شرط حضورت بی خودیس
بی خود از خود شو خداوندی مکن
با خداوند جهان رندی مکن
محرم ما را پریشانی مباد
مهر با محتاج پیشانی مباد
ببینید اینکه شما از باده و خوش باشی یه معنای کاملا امروزی برداشت کردید
اولا از شما بعید بود
ثانیان اشتباه است
شما باید از دید خیام به موضوع بنگرید
چون فقط اون موقع هست که عدد 6 انگلیسی از دید شما
همون عدد 9 انگلیسی از دید خیام است
چون شما رو به روی خیام ایستاده اید
و حالت بی طرفی رو حفظ نمیکنید
راستی خیلی هم خوب سفسطه میکنید
به طور کلی من حرفام رو گفتم و بیشتر از این هم حرفی ندارم :دی
خواه پند گیرید خواه کوری گزینید.
فلذا نیازی نیست جواب بدید
چون من فکر نکنم چیز بیشتری برای گفتن داشته باشم
یعنی حتی داشته باشم هم گفتنش بی فایده میشه
چون به قول قرآن چه بگم و چه نگم فایده ای نداه و شما از راه و تفکرتون بر نمیگردید :)))
یا حق

جواد در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۰۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

سلام و درود به اهل شعر و ادب که خوشبختانه اهل نطق کردن هم هستید
لازمه یک کلام بگم هم در جواب دوستی که خیام رو پوچ گرا گفت و هم در جواب دوستی که گفت وای بر تو خیام
دم حافظ گرم با این شعرش که بسیار چاره ساز است:
من اگر نیکم اگر بد
تو برو خود را باش
من نمیدونم چرا اینطوری است که در ایجا به همه چیز ایراد میگیرند
یکسری خیام رو بت میکنند برای خودشان و یکسری بت شکن میشوند :دی
در مورد کتاب ها هم اینطوری است.یکسری افراد تعریف میکنند و میگند که پر فروش ترین بوده و اون وقت یک گروهی میشینند و اون کتاب رو میکوبند
واقعا در این وضعیت آیا حرف خیام خیلی به درد نمیخوره؟
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
من نمیدونم چرا اینقدر میخواهید همه رو محدود کنید چرا میخواهید همه رو نجات بدید؟بابا خدا تو قرآن به پیغمبرش میگه تو وکیلشون نیستی
به زبان ساده تر
هر کسی چوب اعمال خودش رو میخوره.شما تنها وظیفه ای که داری اینه خودت خوب باشی
وقتی خودت خوب باشی.امر به معروف کردنت از روی حرف مفت زدن نیست بلکه از روی عمل کردنت هست
خدا تو قرآن میگه:
فبشر العباد الذین یستمعون القول...
میگه ای پیامبر باشرت بده بندگانی رو که
توجه کنید که خدا نفرمود مومنان یا مسلمانان یا متقین یا... گفت بندگان
بشارت بده بندگانی رو که سخن رو گوش میدهند و به بهترینش عمل میکنند
یعنی چی؟
یعنی شخص با چشم باز همه چیز رو ببینه و خودش با عقلش تصمیم بگیره و عواقب تصمیمش رو بپذیره
کاش یاد بگیریم که هر چی هستیم بای خودمون هستیم
و اینقدر در زندگی بقیه و طرز فکرش دخالت و تجسس نکنیم کهخود قران میگه
و لا تجسس..
و در پایان
نهایت ادب و احترام برای تک تک دوستانی که نظر دادن قائلم و علاوه بر ناراحتی از یکسری رفتار هایی که اون دوستان نادونسته کردند و باعث میشه جبهه بگیرند مقابلشون .خوشحالم که هم وطن هایی اینقدر فهمیده و با شعور دارم.
دوست دار شما :)))

۷ در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه:

درباره روباه بد نیست بدانیم که به معنی دزد است.
رب یا روب از ربودن یا روبودن می آید و به معنی بردن و رفتن است.
ربودن و روبیدن یا رفتن هم معنی هستند.بعدتر رفتن و روبیدن در معنی پاک کردن بکار رفته است هر چند که خود بردن هم در اصل با پاک کردن همراه است.
دیگر معنی روب،مالیدن است.
روب(رب)+اک=روباک=روباه
آهنربا:رباینده آهن

رضا در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
چشم داشتم: توقّع و انتظار داشتم.
معنی بیت : روی خود رابه خاک راهِ معشوق گذاشتم به این امیدکه شایدپای مبارکش رابر رخسارمن بگذارد ازاوانتظارعنایت فراوان داشتم امّااو راه خودراعوض کرد تاازمسیری دیگربگذرد.
برخاک راه یارنهادیم روی خویش
برروی ما رواست اگرآشنارود
سیلِ سرشکِ ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد
سنگ خاره: نوعی ازسنگ سخت
معنی بیت:افسوس که سیلاب اشک مانتوانست دردل ِسفت وسخت محبوب اثرکند وآثار بدبینی وقهروکینه را بزداید انتظارمن بیهوده بود...آری قطره های باران چگونه می تواند درسنگ خارا که سفت وسخت است اثرکند دل معشوق درسختی کمتر ازسنگ خارانیست.
نگرفت درتوگریه ی حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم ازسنگ خاره نیست
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ازجنس واژه ها ولحن سخن چنین پیداست که حافظ درحال گله وشکایت ازبی توجّهی نیمه ی جان خویش یعنی شاه شجاع، آن جوان دلاور وخوش سیمایِ خوش قد وقامت است. هم اوکه زمانی انیس ومونس حافظ بوده وحال تحت تاثیر کینه توزان وحسودان نسبت به حافظ بی توجّه شده است.
معنی بیت:خدایا آن جوان رشید وشجاع را درپناهِ خویش محفوظ فرما آن جوانی که ازآه دل عاشقان خویش بیم وهراسی به دل راه نمی دهد.
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرابه گوشه ی چشمی به مانمی نگری
ماهیّ و مرغ دوش ز افغان من نخُفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
شوخ:خوشگل، زیبا، گستاخ، بی ملاحظه
معنی بیت: درحالی که مرغ وماهی نیز ازفریاد وافغان من نتوانستند بخوابند آن محبوب زیباچشم بی ملاحظه راببین که اصلاً از خواب بیدارنشد.
شب شراب خرابم کند به بیداری
وگربه روزشکایت کنم به خواب رود
می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
میرَمَش: برایش بمیرم
معنی بیت: من قصدداشتم که همانند شمع پیش پای معشوق جان خودراتقدیم کنم افسوس که اومثل نسیمی به سمت ما نوزید تا جان ناقابل رابه پای مبارکش نثارکنم.
توهمچوصبحی ومن شمع خلوت سحرم
تبسّمی کن وجان بین که چون همی سپرم
جانا کدام سنگ‌دلِ بی‌کفایت است
کوپیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
بی کفایت: بی لیاقت
معنی بیت: ای معشوق، آخرکدام بی شفقتِ درشت خوی بی لیاقت است که درمقابل شمشیر توجان خویش را مشتاقانه سپرنمی کند؟
زیرشمشیرغمت رقص کنان باید رفت
هرکه شدکُشته ی تونیک سرانجام افتاد
کِلک زبان بُریده ی حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
کِلک: قلم
زبان بُریده: اشاره به عمل قَط زنی درتراش قلم است. بدینصورت که پس ازپایان تراش، نوک قلم(زبان قلم) رابه میزان مشخصّی قطع می کنند.حافظ خوش ذوق،این عمل قط زنی رادستمایه ی خویش قرارداده ومضمونی حافظانه خلق کرده است.
معنی بیت: ای محبوب، قلم حافظ تراش خورده ونوک زبانش قطع گردیده است اطمینان داشته باش که تازمانی که سرازتنش جدا نشود درهیچ محفلی رازتو راهرگزفاش نخواهد کرد.
امّا درنگاهی دیگرحافظ دراینجا رندی لطیفی آفریده است وآن اینکه: درمصراع دوّم می فرماید "تا ترک سر نکرد رازتورابه کسی فاش نکرد" عمل قَط زنی درحقیقت همان ترکِ سرقلم می باشد بنابراین قلم ِحافظ ترکِ سرکرده (تراش خورده) وآماده ی افشای راز معشوق است. رازمعشوق همان بی توجّهی وبی تفاوتی ِ اونسبت به حافظ است می بینیم که دراین غزل نیزازابتدا تاانتها سخن ازبی توجّهی وبی ملاحظه گی معشوق هست پس قلم حافظ ترک سرکرده و رازمعشوق رابرمَلا کرده ویک پارادکس حافظانه خلق شده است.
تنهانه رازدل من پرده برافتاد
تابود فلک شیوه ی او پرده دری بود.

۱
۳۰۷۵
۳۰۷۶
۳۰۷۷
۳۰۷۸
۳۰۷۹
۵۷۱۷