همایون در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹:
همه جا نزد جلال دین شب با ارزش تر از روز است و شب برای عاشق است و روز برای کاسب
اینجا یک روز معرفی میشود که خیلی با ارزش است و آن روز در دنیای جان است که با آمدن خورشید دوست این روز بالا میآید و چنین روزی را غروبی نیست
همایون در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶:
واژه دل از آن واژهها و معنیهایی است که دائماً توسط جلال دین نو میشود و گسترش مییابد گویی گسترش همه معنیها به این معنی وابسته است همان گونه که آن جهان و این جهان را دل به هم پیوند میزند زیرا خود خالق و سازنده آن هاست، دل به هیچ آیین و دینی بستگی ندارد بلکه آیینها و دینها را از دل خوبیها و زیبائیها بیرون میآورد و دائماً در کار پیدایش و آفرینش است
همایون در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸:
در عرفان یا رازورزی جلال دین که نتیجه هم نشینی با شمس است و جمع دو اندیشه مصطفی و برگزیده زمان، که برآیند آن، پیدا شدن اندیشهای جاودن و بی زمان بوده است، مشعلی فروزان و رخسان میدرخشد و راه را برای پیروان آن روشن نگاه میدارد. آغاز این پیدایش همانا بیزاری شمس از تکرار و تقلید گفتههای پیشینیان است و او این کار را بیرون از پهنه عرفان میدانست و آن را در حیطه محدود آموزش و اخلاق جای میداد
ازینرو باری گران بر دوش جلال دین قرار میگیرد که جان او را دگرگون میسازد و این پهلوان دنیای معنی را به هفت خوانی با شکوه فرا میخواند
چگونه میتوان همواره سخنی نو به هستی آورد و هستی را به میخانهای بدل ساخت که ساقی جان بخش وشراب تازه و مستی دائم را در آن میتوان
یافت
پاسخ اندک اندک شکل میگیرد و مشعل راه روشن و روش تر میگردد و آن پی بردن به زنده بودن معنی است و اینکه معنی، همزاد انسان است و با او رشد میکند و میبالد، و چون چشمهای در جان او میجوشد و جان او را نو میکند و این جان نو شونده است که معنیهای نو را شکار میکند و آن را در سخنی تازه به جشن و پایکوبی یاران هم جان و هم پندار ارزانی میدارد و جان همه را چون گلی تازه با خیالی خوش بوی و آراسته به لطافت و زیبائی وصل میکند
این نویی و نو شدن خود در سراسر زندگی و دانش، خرد و روان آدمی اثر گذار میگردد و راه هر گونه کژ روی و بد خواهی و نامردمی را میبندد
بر عکس مقلدان و قدرتمندان و سود جویان دشمن این نوی اند زیرا روش خود را بر حفظ و تقدیس آموزشهای قدیمی و جا افتاده و انحصاری خود ساخته اند
این گونه عرفان جلال دین عرفانی است از جنس گل که به گل نیز معنی گستردهای میبخشد و هلال آن را به بدر مبدل میسازد. مانند آن اصلی که مصطفی را به دین و آئینی نو بر میانگیزد، سخن جلال دین نیز انسان را چون غنچهای به گل شدن و خندیدین و شادی در میآورد و هر روز و هر سال انسان را گل میکند و زندگی را گل باران، زیرا گل به جهان واقع تعلق ندارد بلکه از جهان آینده میآید و از جهان زیبائی و تازگی.
فروغ-الف در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
سلام
کو به تایید نظر حل معما میکرد
در این مصرع تفسیر دوستان که ارائه شده روی هم و جمیعا این بود که پیر مغان با تایید نظرات پرسش کنندگان سوالات را پاسخ میگفت . به نظر حقیر این معنا صحیح نیست و تایید نظر پرسش کننده و جوینده معما نمیتواند جواب معما باشد ، بلکه نظر اینجا منظور چشم یعنی با اشاره چشم پاسخ میداد . در واقع پاسخ بدون کلام میداده و تنها با حافظ سر صحبت را باز میکند و کلام میراند نهایتا با طنز و مزاح پایانی کلام خود را ختم میکند (بیت آخر: گفتم علت آفرینش زنجیر زلف زیبارویان چیست ؟ پاسخ داد حافظ از دل دیوانه خود شکایت میکرد زنجیر را برای به زنجیر کشیدن دل دیوانه اش خلق کرده اند در قدیم مجانین خطرناک را زنجیر میکردند )
۷ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
دست ما کوتاه و سیبت بر درخت
چشم ما بیمار و قلبت هم که سخت
فروغ-الف در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:
سلام
جناب رضا ساقی کامل و شفاف بیان نمودند از زحمت و وقت و دانشی که هدیه دادند سپاسگزاریم .
در تکمیل بیانات دوستان ، در بیت دوم غزل ،گفته شده که صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست .... صوفی در زبان و ادبیات فارسی صوفی به زاهد و عارف مسلمان گفته میشود( هرچند که در حافظ صوفی همراه با بار منفی ای ناشی از ریاکاری ایشان است ،میباشد و صوفی در زبان حافظ به مدعیان طریقت گفته میشود ) در حالی که صومعه (در معنای خاص خود و نه عام) محل عبادت و خلوت و گوشه نشینی مسیحیان و ترسایان است و محل عزلت صوفیان در اولین مرتبه تاریخی صفه مساجد و سپس خانقاه ها و ... است چرا حافظ به جای استفاده از واژه ی مسجد که مختص به صوفی مسلمان است از صومعه بهره برده میتواند جای سوال باشد ، که پاسخ اینکه علارغمی زمان سرایش غزل دوره پادشاهی شاه شجاع است اما همچنان متولیان دینی در موقعیت هایی حتی از حاکم سیاسی نیز متنفذ تر بوده و با وجود رسالت خطیر حافظ در نقد ریاکاری ایشان ، میبایست ضمن نقد این دسته فرصت انتساب اتهام بی دینی و کفر به خویش از جانب نقد شوندگان را از آنان سلب مینمود.
رضا ساقی در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:
ای که با سلسله ی زلف دراز آمدهای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمدهای
سلسله: زنجیر
سلسله ی زلف: زلف به زنجیر تشبیه شده است. زنجیری که برای بستن دلهای دیوانه وشیدا مناسب ترین بنداست.
فرصتت باد: دوران ازآن ِتوباد
دیوانه نواز: نوازنشگردلهای عاشق ودیوانه
معنی بیت: ای دلسِتانی که با زنجیرزلف به تجلّی درآمده ای امیدوارم که مجال کافی داشته باشی که جلوه گریهای تونوازشگردلهای شیدا وعاشق است.
من دیوانه چو زلف تورهامی کردم
هیچ لایقترم ازحلقه ی زنجیرنبود.
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیازآمدهای
بگردان عادت: عادت خود را عوض کن،
ارباب نیاز: نیازمندان، حاجتمندان،همچنین می تواندکنایه ازخودشاعرباشدکه سرحلقه ی نیازمندان است نیازبه عشق ومحبّت ودلجویی معشوق.
معنی بیت: وقتی که برای دلجویی ازنیازمندان آمده ای وقصد داری ازاحوالات آنها باخبر شوی ساعتی عادتِ نازکردن وفخرفروشی راکناربگذار.
ای سرونازکه خوش می روی به ناز
عشّاق رابه نازتوهرلحظه صدنیاز
پیش بالای تومیرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ی ناز آمدهای
معنی بیت: من فدای قدوبالای توشوم چه بامن برسرصلح باشی وچه درجنگ درهرحال نازوعشوه شایسته ی توست و قبای نازبرقامت والای تودوخته شده است.
فرخنده بادطلعت خوبت که درازل
ببریده اند برقدِ سروت قبای ناز
آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمدهای
لَعل: یاقوت سرخرنگ
لب لعل: لبی که سرخ رنگ وآبداراست. آب وآتش درهم آمیخته شده است.
شعبده باز: زبردست،تردست وماهر، و نیرنگ باز.
معنی بیت: لبهای سرخ وآبدارتوجلوه ی خیال انگیزآمیزش آب وآتش است چشم بد ازتو دورباشد که چه خوب درنقش شعبده بازآمده ای کارتوهمانند تردستی آنها شگفت انیز وحیرت زاست.
ناگفته نماند که "آب وآتش به هم آمیختن" تنها کنایه از سرخی وآبداربودن لب نیست بلکه افزون براین، رساننده ی خاصیّتِ مستی بخش وباده گون بودن آن نیزهست وبه عبارتی لب لعل یاربه صورت پنهانی تشبیه به باده ی آتشین شده که هم آب است وهم آتش. ضمن آنکه اززاویه ای دیگر آب وآتش هرگز درهم نمی آمیزد امّا به لطف طبع حافظانه وبه مددِ نبوغ او نه تنها این دو به هم می آمیزند بلکه ازآمیزش آنها لطایف خیال انگیزی نیزپدید می آید. حافظ درمورد لب یار درمیان همه ی شاعران ایران زمین لطیف ترین تعابیر وبکرترین مضامین راخَلق کرده است چنانکه خود خطاب به همین معشوق شعبده بازمی فرماید:
این لطایف کزلبِ لعل تومن گفتم که گفت؟
وین تطاول کزسرزلف تو من دیدم که دید؟
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کُشته ی غمزه ی خود رابه نمازآمدهای
ثواب: کاردرست ونیک
معنی بیت:مرحبا بردل مهربان ونازک تو، کاردرستی کردی برای خواندن نماز میّت ِکسی آمده ای که ازرفتارهای دلبرانه ی توکُشته شده است.
دوردارازخاک وخون دامن چوبرمابگذری
کاندرین ره کُشته بسیارند قربان شما
زُهدمن باتوچه سنجدکه به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه رازآمدهای
چه سنجد: چگونه ارزیابی شود، ازعهده اَش برنیاید که دربرابرغارتگری تومقاومت کند
خلوتگه راز: خلوتگاه خصوصی ومحل عبادت ورازونیاز
معنی بیت: توکه اینچنین سرمست وآشفته حال برای غارت دلم تا خلوتگاه عبادت من آمده ای ایمان وتقوای من تاب مقاومت خودراازدست می دهد وبه همراه دلم به غارت می رود.
ازچشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار
کان جادوی کمانکش برعزم غارت آمد
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست
مگرازمذهب این طایفه بازآمدهای؟
دگرت خرقه: بار دیگر خرقه تو
باتوجّه به آلودگی خرقه به شراب، "این طایفه" اشاره به خرقه پوشان پرهیزگار وزاهد است.
بازآمده ای: برگشتهیی.
پرداختن پیوسته ی حافظ به عیش وعشرت،بی پروا سخن گفتن درمورد شراب ووانمودکردن به شرابخواری وخوشباشی، درهمه ی دورانها تبعات ناگواری برای حافظ درپی داشته وبسیاری ازنزدیکان ودوستان نزدیک وی رارنجیده وازاو دورنموده است. دراینجا نیز مخاطب غزل که به احتمال قریب به یقین شاه شجاع جوان وخوش قد وقامت است درمورد همین مسئله زبان به اعتراض گشاده وبه حافظ کنایه می زند که مگرازپرهیزگاری وزهد وتقوی رویگردان شده ای که خرقه ات شراب آلودشده است.
معنی بیت:
محبوب ومعشوق من گفت: ای حافظ دوباره خرقه ی زهدِ تو به شراب آلوده گشته است چرادست ازشرابخواری برنمی داری؟ شاید از جاده ی شریعت خارج شده وزهد وتقوا را ترک کرده ای؟!
عیبم بپوش زنهار ای خرقه ی می آلود
کان پاکِ پاکدامن بهرزیارت آمد
امیر فراز در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد » شمارهٔ ۲۷:
در مصرع اول ضمیر اشاره " این " اضافه است.
بهنام در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۰:
فکر میکنم بیت
کجا ز سوزش پروانه بو تواند برد؟
دوبار اومده این اشتباست یا شعر به همین شکله؟
محسن.۲ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹:
لاله
درست است غزل از اوزان دوری و طرب انگیز است،
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن،
اشتباهی رخ نداده است
محمدعلی طهماسب زاده در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
سلمان ساوجی در هجو عبید زاکانی [را] ــ که در هجو گویی بی محابا و در هزالی بی حیا بوده است ــ این قطعه بگفت:
جهنـــــمیّ هـــــجا گـــو عبیـــــد زاکــــانی
مقـــرر است به بی دولتی و بی دینی
اگر چه نیست ز قزوین و روستا زاده است
لیـــک مــی شود اندر حدیث قزوینی
در خراسان مشهور است که فلان قزوینی شد یعنی در قهر شد و غلیظ گشت. چون این قطعه به عبید زاکانی رسید برای تعرض سلمان از قزوین به بغداد رفت اتفاقا سلمان را بر کنار دجله یافت که به حشمت تمام با جمعی از اعیان بغداد و گروهی از شعرا و ظرفا نشسته بود. پیش رفت و سلام کرد. سلمان پرسید: چه کسی و از کجا می رسی؟ گفت: مردی مسکینم و از ولایت قزوینم. گفت: هیچ شعر از سلمان یاد داری گفت: دارم و این دو بیت بخواند:
مــــن خراباتـــی ام و باده پرست
در خرابات مغان عاشق و مست
می کشندم چو سبو دوش به دوش
می برندم چو قدح دست به دست
پس گفت: سلمان مردی است از اهل فضل و بلاغت و مرا گمان نیست که این شعر او گفته باشد. بلکه غالب ظن من آنست که این شعر را زن او حسب الحال خود گفته است. چه اینگونه شعر به زنان نسبت کردن اولی می نماید که ایشان را دوش به دوش و دست به دست می برند. سلمان از این سخن عظیم به هم بر آمد و به غایت منفعل شد چنانکه عرق تشویر (خجلت) از جبین او روان گشت و به فراست دریافت که او عبید زاکانی است سوگندش داد که تو فلان نیستی؟ گفت: هستم، پس با سلمان آغاز عتاب کرد که تو خود را مردی فاضل و دانا می گیری کسی را که هرگز ندیده ای و حقیقت حال او ندانسته و میان تو و او، کلفتی که موجب مذمت باشد واقع نشده، هجو کردن چه معنی دارد؟ من عزیمت بغداد خاص از برای گوشمال تو کرده بودم و می خواستم که تو را در مجلس پادشاه سزا دهم لیکن طالع تو قوی بود که بر کنار دجله به چنگ من افتادی تا اندکی دل به تو پرداختم و تو را قدری متاثر ساختم سلمان برخاست و عذر او بخواست و با او معانقه کرد و به خانه برد و بر روی وی صحبت ها بر آورد.
لطایف الطوایف، مولانا فخرالدین علی صفی به اهتمام احمد گلچین معانی، صفحه 227 و 228
پیوند به وبگاه بیرونی
محسن.۲ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:
ضمناً : سوسن را زبان گویای بوستان می دانند ،
چنانکه ناهید را چنگ زن آسمان یا سرو را قصه گوی شبها در گلستان
محسن.۲ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:
سجاد
ده زبان قید کثرت است ، نه اینکه سوسن واقعاً دارای ده زبان باشد، که کمتر ، اغلب 6 گلبرگ دارد ،
مثل اینکه می گوئیم ده بار به تو گفتم ، که شاید یکی دو بار گفته باشیم
حافظ نیز چنین اصطلاحی را به کار گرفته،،:
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
،،
ازین گونه در فارسی بسیار داریم ، هزار دستان نیز به مانای هزار نغمه برلب، لقب بلبل است، ولی آیا بلبل هزار نغمه دارد؟
هانی در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰:
من به خلاف رای تو گر نفسی زنم،زنم!!
مگه زن بودن چشه؟ :/
الان من که زنم ینی فحشه؟ -_-
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
ـ لااُحبُّ «الآفلین» . 『قسمتی از آیه ی 76 سوره انعام』
من «غروب کنندگان» را دوست ندارم .
ـ من از آن «حُسن روز افزون» که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
『حافظ』
ـــــــــــــــــــــ
چیزها و یا اشخاصی که در چرخه یِ حُبِّ ما قرار می گیرند ، اگر رُخ یا ابعادِ کم تری داشته باشند به همان اندازه ، شادی و بهجتی که در ما تولید کرده اند زودتر غروب و اُفول می کند .
ما روزی برای اشخاص و یا اشیایِ خاصی جنگیده ایم و به عبارتی سنگشان را به سینه زده ایم که اکنون از چرخه ی حُبِّ ما خارج شده اند و چه بسا تَقلّای آن روز خود را هم مضحک بشماریم ، ولی به یقین آن افراد و یا آن چیزها که روزگاری محبوبِ ما بوده اند رخ چندگانه و یا ابعاد متنوعی نداشتند و یا صاحب آن سیالیتی نبوده اند که به حس زیباشناسی ما فرصت جابه جا شدن و جولان بدهند ، ولی به هر روی و حال توانسته اند ما را از معصومیتِ خام خودخواستن خارج کنند .
به نظر ، داشتنِ «حُسنِ روزافزون» به دو صورت اتفاق می افتد ؛ یا «حُسنِ روزافزون» یعنی ابعاد متنوع و رُخ چندگانه در چیزی و یا شخصی وجود دارد ، و عاشق فقط آن ها را کشف می کند و یا عاشق از دریچه ی هنر و آبرنگِ تخیل ، برای چیزها و یا اشخاص تک رخ و تک بُعد ، رخ ها و ابعاد متنوع می تراشد ، و درست همین جاست که هنر و تخیل می تواند خطرناک جلوه کند .
این اتفاق در مورد جملات خبری و اخباری هم روی می دهد یعنی سازندگان اخبار ، با علم به این که جملات خبری نسبت به جملات عاطفی و پرسشی تک رخ و تک بُعد هستند ، با استفاده از هنر تیترزنی به آن ها رنگ و لعاب می بخشند و آن ها را جذاب می کنند و تا مدتی به حُسن کم رنگ آن ها افزونی و رونق می بخشند .
به هر حال می توان گفت کسی که مهربان و صبور است نسبت به کسی که فقط مهربان است ، حُسن روز افزون تری دارد و کسی که مهربان ، صبور و شجاع است نسبت به کسی که فقط مهربان و صبور است رخ بیش تری دارد و یا به عبارتی حُسن روزافزون تری دارد .
در مورد اشیا هم چنین حکمی صادق است مثلا دودکش بخاری نسبت به یک تکه سنگ که در جایی پرت افتاده است می تواند رخ بیش تری داشته باشد که اگر کسی کارایی و سودرسانی آن را کشف کند به درک آن خواهد رسید .
احمد آذرکمان ـ 14 آبان 97
@Bivaghtihayeman
اکبر khayat۱۴۹۳@gmail.comا در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:
با سلام خدمت دوستان فرهیخته،
کلیه مطالب مرقومه را خواندم. بنظر اینجانب ابتدا باید هر کسی نوع جهانبینی خود را مشخص کند بعد به موضوعات مذکور پرداخته شود. آیا افرادی مانند مینا خانم جهانبینی مادی دارند و یا جهانبینی توحیدی؟ آیا فقط به زندگی مادی این دنیا قائل هستند و مرگ را انتهای زندگی آدمی می دانند و یا قائل به زندگی پس از مرگ هستند و به حیات جاودان اخروی باور دارند و این دنیا را مزرعه ای برای جهان آخرت می دانند. اگر کسی قائل به زندگی مادی بوده و همه ادراکش معطوف به حواس پنجگانه باشد، هر چه شما از معنویات و عالم ملکوت برای او بگوئید، قابل فهم و ادراکش نیست. فقط کسانی می توانند لذات معنوی را بچشند که جهانبینی توحیدی داشته باشند و مراتب روحانی راتا حدودی طی کرده باشند.عرفا با این مثال این موضوع رابیان می کنند. شما اگر به یک بچه شیرخوار که غذایش فقط شیر مادر است، از خوشمزگی غذاهای ایرانی نظیر قرمه سبزی و فسنجان و چلو مرغ بگویید برای او قابل درک نیست، تا زمانی که بزرگ شود و بتواند خودش این غذاها را بخورد و لذت آنها را درک کند. خداوند قدرت و بزرگی معنوی را نصیب همه ما بفرماید. با عرض معذرت از همه دوستان
حسین در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
با سلام
بیت آخر، تاکید بر دریافت های یکی از عرفای بزرگ و معاصر و محبوسه که در آموزه هاشون تاکید دارن:نه ما؛ که خدا عاشقِ ماست"
تنها عاشقی که قواعد عشق زمینی رو بر هم زده و "در ظاهر" برای معشوق خود ناز و کرشمه و آزار داره و در باطن اما، ماجرا چیز دیگه ایه
": من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم"
عاشقِ نازدار؛ که به یکبار مزد صبر ما رو با "همه نیاز" شدن خودش و از ذیل به صدر بردن ما، عطا خواهد کرد.
سودابه مهیجی در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶:
مصرع دوم : واخرم. بابد باشد
سودابه مهیجی در ۷ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶:
در بیت هشتم مصرع دوم : کآزر مثال ، درست است
مهدی قناعت پیشه در ۷ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱: