بخش ۱۴ - کشتن دو شیر، شب زناشویی پنهان بهرام با آرزو در خان ماهیار و فاش شدن هویت
وزانجا برانگیخت شبرنگ را
بدیدش یکی بیشه تنگ را
دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید
کمان را به زه کرد و اندر کشید
بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک
گذر کرد تا پر و پیکان به خاک
بر ماده شد تیز بگشاد دست
بر شیر با گردرانش ببست
چنین گفت کان تیر بیپر بود
نبد تیز پیکان او کر بود
سپاهی همی خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
ندید و نبیند کسی در جهان
چو تو شاه بر تخت شاهنشهان
چو با تیر بیپر تو شیرافگنی
پی کوه خارا ز بن برکنی
بدان مرغزار اندرون راند شاه
ز لشکر هرانکس که بد نیکخواه
یکی بیشه دیدند پر گوسفند
شبانان گریزان ز بیم گزند
یکی سرشبان دید بهرام را
بر او دوید از پی نام را
بدو گفت بهرام کاین گوسفند
که آرد بدین جای ناسودمند
بدو سرشبان گفت کای شهریار
ز گیتی من آیم بدین مرغزار
همین گوسفندان گوهرفروش
به دشت اندر آوردم از کوه دوش
توانگر خداوند این گوسفند
بپیچد همی از نهیب گزند
به خروار با نامور گوهرست
همان زر و سیمست و هم زیورست
ندارد جز از دختری چنگزن
سر جعد زلفش شکن بر شکن
نخواهد جز از دست دختر نبید
کسی مردم پیر ازین سان ندید
اگر نیستی داد بهرامشاه
مر او را کجا ماندی دستگاه
شهنشاه گیتی نکوشد به زر
همان موبدش نیست بیدادگر
نگویی مرا کاین ددان ار که کشت
که او را خدای جهان باد پشت
بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر
تبه شد به پیکان مرد دلیر
چو شیران جنگی بکشت او برفت
سواری سرافراز با یار هفت
کجا باشد ایوان گوهرفروش
پدیدار کن راه و بر ما مپوش
بدو سرشبان گفت ز ایدر برو
دهی تازه پیش اندر آیدت نو
به شهر آید آواز زان جایگاه
به نزدیکی کاخ بهرامشاه
چو گردون بپوشد حریر سیاه
به جشن آید آن مرد با دستگاه
گر ایدونک باشدت لختی درنگ
به گوش آیدت نوش و آواز چنگ
چو بشنید بهرام بالای خواست
یکی جامهٔ خسرو آرای خواست
جدا شد ز دستور وز لشکرش
همانا پر از آرزو شد سرش
چنین گفت با موبدان روزبه
که اکنون شود شاه ایران به ده
نشیند بدان خان گوهر فروش
همه سوی گفتار دارید گوش
بخواهد همان دخترش از پدر
نهد بیگمان بر سرش تاج زر
نیابد همی سیری از خفت و خیز
شب تیره زو جفت گیرد گریز
شبستان مر او را فزون از صد است
شهنشاه زینسان که باشد بد است
کنون نه صد و سی زن از مهتران
همه بر سران افسر از گوهران
ابا یاره و تاج و با تخت زر
درفشان ز دیبای رومی گهر
شمردست خادم به مشکوی شاه
کزیشان یکی نیست بیدستگاه
همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم
به سالی پریشان رود باژ روم
دریغ آن بر و کتف و بالای شاه
دریغ آن رخ مجلس آرای شاه
نبیند چنو کس به بالای و زور
به یک تیر بر هم بدوزد دو گور
تبه گردد از خفت و خیز زنان
به زودی شود سست چون پرنیان
کند دیده تاریک و رخساره زرد
به تن سست گردد به لب لاژورد
ز بوی زنان موی گردد سپید
سپیدی کند در جهان ناامید
جوان را شود گوژ بالای راست
ز کار زنان چندگونه بلاست
به یک ماه یک بار آمیختن
گر افزون بود خون بود ریختن
همین بار از بهر فرزند را
بباید جوان خردمند را
چو افزون کنی کاهش افزون کند
ز سستی تن مرد بیخون کند
برفتند گویان به ایوان شاه
یکی گفت خورشید گم کرد راه
شب تیرهگون رفت بهرام گور
پرستنده یک تن ز بهر ستور
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش
بشد شاه تا خان گوهر فروش
همی تاخت باره به آواز چنگ
سوی خان بازارگان بیدرنگ
بزد حلقه را بر در و بار خواست
خداوند خورشید را یار خواست
پرستندهٔ مهربان گفت کیست
زدن در شب تیره از بهر چیست
چنین داد پاسخ که شبگیر شاه
بیامد سوی دشت نخچیرگاه
بلنگید در زیر من بارگی
ازو بازگشتم به بیچارگی
چنین اسپ و زرین ستامی به کوی
بدزدد کسی من شوم چارهجوی
بیامد کنیزک به دهقان بگفت
که مردی همی خواهد از ما نهفت
همی گوید اسپی به زرین ستام
بدزدند از ایدر شود کار خام
چنین داد پاسخ که بگشای در
به بهرام گفت اندر آی ای پسر
چو شاه اندر آمد چنان جای دید
پرستنده هر جای برپای دید
چنین گفت کای دادگر یک خدای
به خوبی توی بنده را رهنمای
مبادا جز از داد آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن بود یاد من
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با نالهٔ چنگ و نوش
چو آمد به بالای ایوان رسید
ز در دختر میزبان را بدید
چو دهقان ورا دید بر پای خاست
بیامد خم آورد بالای راست
بدو گفت شب بر تو فرخنده باد
همه بدسگالان ترا بنده باد
نهالی بیفگند و مسند نهاد
ز دیدار او میزبان گشت شاد
گرانمایه خوانی بیاورد زود
برو خوردنیها ازان سان که بود
بیامد یکی مرد مهترپرست
بفرمود تا اسپ او را ببست
پرستنده را نیز خوان خواستند
یکی جای دیگر بیاراستند
همان میزبان را یکی زیرگاه
نهادند و بنشست نزدیک شاه
به پوزش بیاراست پس میزبان
به بهرام گفت ای گو مرزبان
توی میهمان اندرین خان من
فدای تو بادا تن و جان من
بدو گفت بهرام تیره شبان
که یابد چنین تازهرو میزبان
چو نان خورده شد جام باید گرفت
به خواب خوش آرام باید گرفت
به یزدان نباید بود ناسپاس
دل ناسپاسان بود پرهراس
کنیزک ببرد آبه دستان و تشت
ز دیدار مهمان همی خیره گشت
چو شد دست شسته می و جام خواست
به می رامش و نام و آرام خواست
کنیزک بیاورد جامی نبید
می سرخ و جام و گل و شنبلید
بیازید دهقان به جام از نخست
بخورد و به مشک و گلابش بشست
به بهرام داد آن دلارای جام
بدو گفت میخواره را چیست نام
هماکنون بدین با تو پیمان کنم
به بهرام شاهت گروگان کنم
فراوان بخندید زو شهریار
بدو گفت نامم گشسپ سوار
من ایدر به آواز چنگ آمدم
نه از بهر جای درنگ آمدم
بدو میزبان گفت کاین دخترم
همی به آسمان اندر آرد سرم
همو میگسارست و هم چنگزن
همان چامه گویست و لشکر شکن
دلارام را آرزو نام بود
همو میگسار و دلارام بود
به سرو سهی گفت بردار چنگ
به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ
بیامد بر پادشا چنگ زن
خرامان بسان بت برهمن
به بهرام گفت ای گزیده سوار
به هر چیز مانندهٔ شهریار
چنان دان که این خانه بر سور تست
پدر میزبانست و گنجور تست
شبان سیه بر تو فرخنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
بدو گفت بنشین و بردار چنگ
یکی چامه باید مرا بیدرنگ
شود ماهیار ایدر امشب جوان
گروگان کند پیش مهمان روان
زن چنگزن چنگ در بر گرفت
نخستین خروش مغان درگرفت
دگر چامه را باب خود ماهیار
تو گفتی بنالد همی چنگ زار
چو رود بریشم سخنگوی گشت
همه خانهٔ وی سمن بوی گشت
پدر را چنین گفت کای ماهیار
چو سرو سهی بر لب جویبار
چو کافور کرده سر مشکبوی
زبان گرمگوی و دل آزرم جوی
همیشه بداندیشت آزرده باد
به دانش روان تو پرورده باد
توی چون فریدون آزاده خوی
منم چون پرستار نام آرزوی
ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه
به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه
چو این گفته شد سوی مهمان گذشت
ابا چامه و چنگ نالان گذشت
به مهمان چنین گفت کای شاهفش
بلنداختر و یکدل و کینهکش
کسی کو ندیدست بهرام را
خنیده سوار دلارام را
نگه کرد باید به روی تو بس
جز او را نمانی ز لشکر به کس
میانت چو غروست و بالا چو سرو
خرامان شده سرو همچون تذرو
به دل نره شیر و به تن ژنده پیل
بناورد خشت افگنی بر دو میل
رخانت به گلنار ماند درست
تو گویی به می برگ گل را بشست
دو بازو به کردار ران هیون
به پای اندر آری که بیستون
تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد
ندید و نبیند به روز نبرد
تن آرزو خاک پای تو باد
همهساله زنده برای تو باد
جهاندار ازان چامه و چنگ اوی
ز دیدار و بالا و آهنگ اوی
بروبر ازان گونه شد مبتلا
که گفتی دلش گشت گنج بلا
چو در پیش او مست شد ماهیار
چنین گفت با میزبان شهریار
که دختر به من ده به آیین و دین
چو خواهی که یابی به داد آفرین
چنین گفت با آرزو ماهیار
کزین شیردل چند خواهی نثار
نگه کن بدو تا پسند آیدت
بر آسودگی سودمند آیدت
چنین گفت با ماهیار آرزوی
که ای باب آزاده و نیک خوی
مرا گر همی داد خواهی به کس
همالم گشسپ سوارست و بس
تو گویی به بهرام ماند همی
چو جانست و با او نشستن دمی
به گفتار دختر بسنده نکرد
به بهرام گفت ای سوار نبرد
به ژرفی نگه کن سراپای اوی
همان دانش و کوشش و رای اوی
نگه کن بدو تا پسند تو هست
ازو آگهی بهترست ار نشست
بدین نیکوی نیز درویش نیست
به گفتن مرا رای کمبیش نیست
اگر بشمری گوهر ماهیار
فزون آید از بدرهٔ شهریار
گر او را همی بایدت جامگیر
مکن سرسری امشب آرامگیر
به مستی بزرگان نبستند بند
به ویژه کسی کو بود ارجمند
بمان تا برآرد سپهر آفتاب
سر نامداران برآید ز خواب
بیاریم پیران داننده را
شکیبا دل و چیز خواننده را
شب تیره از رسم بیرون بود
نه آیین شاه آفریدون بود
نه فرخ بود مست زن خواستن
وگر نیز کاری نو آراستن
بدو گفت بهرام کاین بیهدهست
زدن فال بد رای و راه بد است
پسند منست امشب این چنگزن
تو این فال بد تا توانی مزن
چنین گفت با دخترش آرزوی
پسندیدی او را به گفتار و خوی
بدو گفت آری پسندیدهام
به جان و به دل هست چون دیدهام
بکن کار زان پس به یزدان سپار
نه گردون به جنگست با ماهیار
بدو گفت کاکنون تو جفت ویی
چنان دان که اندر نهفت ویی
بدو داد و بهرام گورش بخواست
چو شب روز شد کار او گشت راست
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
سرایش همه خفته بد چار سوی
بیامد به جای دگر ماهیار
همی ساخت کار گشسپ سوار
پرستنده را گفت درها ببند
یکی را بتاز از پس گوسفند
نباید که آرند خوان بیبره
بره نیز پرورده باید سره
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
همی باش پیش گشسپ سوار
یکی جام کافور بر با گلاب
چنان کن که بویا بود جای خواب
من از جام می همچنانم که دوش
نتابد می این پیر گوهر فروش
بگفت این و چادر به سر برکشید
تنآسانی و خواب در بر کشید
چو خورشید تابنده بفراخت تاج
زمین شد به کردار دریای عاج
پرستنده تازانه شهریار
بیاویخت از خانهٔ ماهیار
سپه را ز سالار گردنکشان
بجستند زان تازیانه نشان
سپاه انجمن شد به درگاه بر
کجا همچنان بر در شاهبر
هرانکس که تازانه دانست باز
برفتند و بردند پیشش نماز
چو دربان بدید آن سپاهگران
کمردار بسیار و ژوپین وران
بیامد بر خفته برسان گرد
سر پیر از خواب بیدار کرد
بدو گفت برخیز و بگشای دست
نه هنگام خوابست و جای نشست
که شاه جهانست مهمان تو
بدین بینوا خانه و مان تو
یکایک دل مرد گوهرفروش
ز گفتار دربان برآمد به جوش
بدو گفت کاین را چه گویی همی
پی شهریاران چه جویی همی
همان چو ز گوینده بشنید مست
خروشان ازانجای برپای جست
ز دربان برآشفت و گفت این سخن
نگوید خردمند مرد کهن
پرستنده گفت ای جهاندیده مرد
ترا بر زمین شاه ایران که کرد
بیامد پرستنده هنگام روز
که پیدا نبد هور گیتی فروز
یکی تازیانه به زر تافته
به هرجای گوهر برو بافته
بیاویخت از پیش درگاه ما
بدان سو که باشد گذرگاه ما
ز دربان چو بشنید یکسر سخن
بپیچید بیدار مرد کهن
که من دوش پیش شهنشاه مست
چرا بودم و دخترم می پرست
بیامد سوی حجرهٔ آرزوی
بدو گفت کای ماه آزادهخوی
شهنشاه بهرام بود آنک دوش
بیامد سوی خان گوهرفروش
همی آمد از دشت نخچیرگاه
عنان تافتست از کهن دژ به راه
کنون خیز و دیبای چینی بپوش
بنه بر سر افسر چنان هم که دوش
نثارش کن از گوهر شاهوار
سه یاقوت سرخ از در شهریار
چو بینی رخ شاه خورشیدفش
دو تایی برو دست کرده بکش
مبین مر ورا چشم در پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار
چو پرسدت با او سخن نرمگوی
سخنهای با شرم و بازرم گوی
من اکنون نیایم اگر خواندم
به جای پرستنده بنشاندم
بسان همالان نشستم به خوان
که اندر تنم خرد باد استخوان
که من نیز گستاخ گشتم به شاه
به پیر و جوان از می آید گناه
همانگه یکی بنده آمد دوان
که بیدار شد شاه روشنروان
چو بیدار شد ایمن و تندرست
به باغ اندر آمد سر و تن بشست
نیایش کنان پیش خورشید شد
ز یزدان دلی پر ز امید شد
وزانجا بیامد به جای نشست
یکی جام می خواست از می پرست
چو از کهتران آگهی یافت شاه
بفرمودشان بازگشتن به راه
بفرمود تا رفت پیش آرزوی
همی بودش از آرزوی آرزوی
برفت آرزو با می و با نثار
پرستنده با تاج و با گوشوار
دو تا گشت و اندر زمین بوس داد
بخندید زو شاه و برگشت شاد
بدو گفت شاه این کجا داشتی
مرا مست کردی و بگذاشتی
همان چامه و چنگ ما را بس است
نثار زنان بهر دیگر کس است
بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه
ز رزم و سر نیزه و زخم شاه
ازان پس بدو گفت گوهرفروش
کجا شد که ما مست گشتیم دوش
چو بشنید دختر پدر را بخواند
همی از دل شاه خیره بماند
بیامد پدر دست کرده به کش
به پیش شهنشاه خورشیدفش
بدو گفت شاها ردا بخردا
بزرگا سترگا گوا موبدا
کسی کو خرد دارد و باهشی
نباید گزیدن جز از خامشی
ز نادانی آمد گنهکاریم
گمانم که دیوانه پنداریم
سزد گر ببخشی گناه مرا
درفشان کنی روز و ماه مرا
منم بر درت بندهٔ بیخرد
شهنشاهم از بخردان نشمرد
چنین داد پاسخ که از مرد مست
خردمند چیزی نگیرد به دست
کسی را که می انده آرد به روی
نباید که یابد ز می رنگ و بوی
به مستی ندیدم ز تو بدخوی
همی ز آرزو این سخن بشنوی
تو پوزش بران کن که تا چنگ زن
بگوید همان لاله اندر سمن
بگوید یکی تا بدان می خوریم
پی روز ناآمده نشمریم
زمین بوسه داد آن زمان ماهیار
بیاورد خوان و برآراست کار
بزرگان که بودند بر در به پای
بیاوردشان مرد پاکیزهرای
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
ز مهمان بیگانه پرچین بَروی
همی بود تا چرخ پوشد سیاه
ستاره پدید آید از گرد ماه
چو نان خورده شد آرزو را بخواند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
بفرمود تا چنگ برداشت ماه
بدان چامه کز پیش فرمود شاه
چنین گفت کای شهریار دلیر
که بگذارد از نام تو بیشه شیر
توی شاه پیروز و لشکرشکن
همان رویه چون لاله اندر چمن
به بالای تو بر زمین شاه نیست
به دیدار تو بر فلک ماه نیست
سپاهی که بیند سپاه ترا
به جنگ اندر آوردگاه ترا
بدرد دل و مغزشان از نهیب
بلندی ندانند باز از نشیب
همانگه چو از باده خرم شدند
ز خردک به جام دمادم شدند
بیامد بر پادشا روزبه
گزیدند جایی مر او را به ده
بفرمود بهرام خادم چهل
همه ماهچهر و همه دلگسل
رخ رومیان همچو دیبای روم
ازیشان همی تازه شد مرز و بوم
بشد آرزو تا به مشکوی شاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه
بیامد شهنشاه با روزبه
گشادهدل و شاد از ایوان مه
همیراند گویان به مشکوی خویش
به سوی بتان سمنبوی خویش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
بهرام گور روزبه ماهیار آرزو فریدون (اشاره) گشسپ
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان بهرام گور، او با کمان خود دو شیر جنگی را شکار میکند و مورد ستایش سپاهیان قرار میگیرد. سپس با سرپرستی یک شبان به دشت گوسفندانی میرسد و با او به گفتگو میپردازد. شبان از دختری نام میبرد که زیبا و چنگزن است و بهرام را نسبت به او جلب میکند. بهرام تصمیم میگیرد که آن دختر را از پدرش درخواست کند و شب هنگام به مهمانی میرود، جایی که با دختر میزبان، آرزو، آشنا میشود و به او پیشنهاد میدهد. در نهایت، داستان به تدریج به شادی و جشن عروسی بهرام و آرزو میانجامد.
هوش مصنوعی: بهرام گور از آنجا (که دو شیر را دیده) شبرنگ (اسبش) را به حرکت درآورد و یک بیشهٔ تنگ را دید.
هوش مصنوعی: دو شیر جوان را در برابر آن جنگل مشاهده کرد و سپس کمان را زه کرد و آماده تیراندازی شد.
هوش مصنوعی: بهرام تیر به سینهٔ شیر زد که زخم آن به حدی عمیق بود که تیر و پیکان به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: بهرام با تیری که بهسوی شیر نشانه رفته، بهسرعت اقدام میکند و به آن حملهور میشود و با چابکی میتواند مادهٔ شیر را مادهٔ دیگری را مهار کند.
هوش مصنوعی: بهرام گفت که تیر او بدون پَر بود، بنابراین تیز نبوده و نمیتوانسته به هدف بخورد.
هوش مصنوعی: سپاهیان همگی ستایش میکردند و برای پادشاه نامدار زمین آرزو مینمودند.
هوش مصنوعی: هیچکس در دنیا مانند تو، ای شاه که بر تخت شاهان نشستهای، نه دیده و نه خواهد دید.
هوش مصنوعی: وقتی تو با تیر بیپر (تیر بدون پر) به شکار شیر بروی، شیر را از زیر کوه خارا (کوهی سخت و محکم) میزنی و از ریشه برمیکنی.
هوش مصنوعی: شاه به همه کسانی که بدخواه هستند، دستور میدهد که از آن مرغزار دور شوند.
هوش مصنوعی: آنها در یکی از جنگلها تعدادی گوسفند را دیدند که شبانان به خاطر ترس از خطر، در حال فرار بودند.
هوش مصنوعی: بهرام، یک مردی به نام سرشبان را دید که به سمت او میآید و او را تعقیب میکند تا نامش را بداند.
هوش مصنوعی: بهرام به سرشبان میگوید: این گوسفند که به این مکان ناسالم میآورد، چیست؟
هوش مصنوعی: سرشبان به بهرام، که شهریار است، میگوید: از دنیای بیرون (گیتی) من به این مرتع آمدهام.
هوش مصنوعی: من همین گوسفندانی را که ارزش والایی دارند، از کوه به دشت آوردم.
هوش مصنوعی: خداوند این گوسفند دارای مال و ثروت، به واسطهی صدای ترسناکی که به گوشش میرسد، میتواند به راحتی ناپدید شود.
هوش مصنوعی: او در زیر بار سنگینی از گنجهای ارزشمند و با شهرت، از جمله طلا، نقره و زیورآلات، قرار دارد.
هوش مصنوعی: تنها دختری که چنگ میزند (نوازندهٔ چنگ است) میتواند به خواستگاری بیاید و زیبایی او با موهای مجعدش نشان داده میشود که شکنی بر شکنی دارد (به این معنا که موهای او زیبا و پیچیدهاند).
هوش مصنوعی: بهرامشاه فقط از دست دختر نبید (دختری که به چنگ مینوازد) نمیخواهد و هیچکس با این حال و وضعیت پیرمردان را نمیشناسد.
هوش مصنوعی: اگر بهرامشاه به کسی عدل و انصاف نداشته باشد، آن شخص در کجا و در چه حالتی میتواند باقی بماند؟
هوش مصنوعی: پادشاه جهان نباید به خاطر طلا و ثروت ظلم کند، چرا که موبد (روحانی بزرگ) او نیز فردی بیعدالتی نیست و باید بر اساس عدالت حکم فرماید.
هوش مصنوعی: نگو که این ددان (درندگان) را من کشتهام، زیرا که او (شیر) را خداوند جهان پشت و یاری کرده است.
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت که این دو شیر به دست مرد دلیر با نیزه از بین رفتند.
هوش مصنوعی: بهرام گور، که همچون شیران جنگی، دو شیر را کشت، با سرافرازی و افتخاری همراه با یار هفت (هفت یار یا همراهانش) راهی شد.
هوش مصنوعی: ایوان گوهرفروش، جایی است که معانی و ظرافتها در آن جلوهگر میشود؛ پس لطفا راه را نشان بده و چیزی را از ما پنهان نکن.
هوش مصنوعی: سرشبانی به بهرام میگوید که از اینجا برو، چون دهی تازه و نو به زودی به تو نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: به شهر خبر از آن مکان میرسد که نزدیک کاخ بهرام شاه است.
هوش مصنوعی: وقتی آسمان با پردهای سیاه پوشیده شود، آن مرد با تشکیلات و زرق و برق به جشن میآید.
هوش مصنوعی: اگر کمی درنگ کنی، صدای نوش و نغمهٔ چنگ به گوشت خواهد رسید.
هوش مصنوعی: بهرام وقتی این خبر را شنید، خواست که یک جامهٔ زیبا و شکوهمند مانند جامهٔ خسرو (پادشاه بزرگ و معروف) تهیه کند.
هوش مصنوعی: بهرام از دستوری و سپاهش جدا شد و در دلش پر از آرزوها گردید.
هوش مصنوعی: بهرام به موبدان روزبه میگوید که اکنون زمان آغاز سلطنت او در ایران فرارسیده است.
همه به گفتار گوش کنید که او به خانه گوهر فروش می نشیند .
هوش مصنوعی: بهرام گور خواهان دخترش از پدرش است و بدون شک بر روی سر او تاج زر (نماد مقام و شخصیت) قرار میدهد.
هوش مصنوعی: به دلیل شب تاریک، او نمیتواند از خواب و بیداری آرامش بگیرد و از آنجا که دارای همسری است، از آن همسری نیز دوری میکند.
هوش مصنوعی: شبستان (اتاق خواب) او (بهرام) از صد زن بیشتر است، پادشاهی مانند او که چنین حالتی داشته باشد، ناپسند است.
هوش مصنوعی: هماکنون صد و سی زن از مقامداران و نجیبزادهها بر سر دارند، که هریک تاجی زیبا از جواهرات بر سر گذاشتهاند.
هوش مصنوعی: بهرام گور با همراهی یاران، تاج و تختی از طلا و درخشان که از پارچهای ابریشمی به رنگ رومی زینت یافته، برپا کرده است.
هوش مصنوعی: خادم به شاه اشاره میکند که یکی از آنها که به عنوان خدمتکار در حال شمارش است، بدون ابزار و تجهیزات خاصی نیست و به عبارت دیگر، او فاقد خصیصهها و امکاناتی است که باید داشته باشد.
هوش مصنوعی: بهرام گور تصمیم دارد که از هر سرزمین و سرزمینداری مالیات (باژ) بگیرد تا به سالی پرآشوب مالیات روم نیز بهدست بیآید.
هوش مصنوعی: چقدر تاسفآور است که این ظواهر زیبا و جسم خوشساخت شاه، و این چهرهی زیبا که مجلس را آراسته است، دچار آسیب و نابودی شوند.
هوش مصنوعی: کسی مانند او را نمیتوان دید که با قدرت و نیروی خود، به راحتی با یک تیر دو گور (شیر) را به هم متصل کند.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر خواب و بیداری زنان دچار آسیب و تنبلی شود، به زودی ضعیف و بیحال میگردد، همانگونه که پارچهٔ نازک و ظریف پرنیان به آسانی آسیب میبیند.
هوش مصنوعی: چشمها، تیره و بیفروغ میشوند و چهره زرد و بیحیات به خود میگیرد؛ بدن سست و ضعیف میشود و لبها رنگی مانند لاژورد (آبی) پیدا میکند.
هوش مصنوعی: از بوی زنها، موی انسان سفید میشود و این سفیدی، در دنیا نشانهای از ناامیدی است.
هوش مصنوعی: جوانی که به خواستههای زنان توجه میکند، دچار ناخرسندی و مشکلات متنوعی میشود.
هوش مصنوعی: اگر هر ماه یک بار با هم آمیزش کنند، اگرچه ممکن است بر لذتش بیفزاید، در نهایت موجب زیان و نازایی خواهد شد.
هوش مصنوعی: این بار باید برای داشتن یک فرزند، اقدام کنی و جوانی با عقل و درایت را انتخاب کنی.
هوش مصنوعی: هرگاه تو به چیزی بیفزایی، کاهش آن نیز افزایش مییابد؛ مانند اینکه اگر نیرو و تلاش یک مرد کم باشد، او به آسانی شکست میخورد.
هوش مصنوعی: مداحان و سخنوران به ایوان شاه رفتند تا از او ستایش کنند، یکی از آنها گفت خورشید (نماد روشنایی و افتخار) راهش را گم کرده است، که به شکلی به بینوری یا تاریکی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، بهرام گور به همراه یک نفر از پرستندگانش به سوی خوابگاه یا محل استراحت میرود تا به اسبش رسیدگی کند.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای چنگ (یک ساز موسیقی) به گوش رسید، بهرام گور شاه متوجه شد که به خانهٔ فروشندهٔ گوهر (جواهرات) رسیده است.
هوش مصنوعی: بهرام، با شنیدن صدای چنگ، به سرعت به سمت خانهٔ بازرگان رفت.
هوش مصنوعی: بهرام گور در درب خانهای حلقه زد و از خداوند خواست که همسر خورشید (آرزو) را برایش بخواهد.
هوش مصنوعی: پرستندهای مهربان از کسی که به در زنگ زده سوال میکند که در این شب تاریک، برای چه به در کوبیده است.
هوش مصنوعی: او که سخن میگوید، میگوید که در دل شب، شاه به سوی دشت شکار آمده است.
هوش مصنوعی: در زیر بار سنگینی احساس کردم و به همین دلیل به بیچارگی و پریشانی بازگشتم.
هوش مصنوعی: اگر کسی با اسب و زرهی زرین به کوی بیاید و کار خلافی انجام دهد، من تصمیم میگیرم که راه حلی برای این مشکل پیدا کنم.
هوش مصنوعی: کنیزک به کشاورز (دهقان) آمد و گفت که مردی در تلاش است تا از ما بهطور مخفیانه خواستگاری کند.
هوش مصنوعی: اسپ در حال گفتن این است که کسی که من در حال حمل او هستم، به نام زرین ستام، از ایدر دزدیده شده و کارش به جاهای سخت و دشوار کشیده شده است.
هوش مصنوعی: اسپ گفت که به بهرام پاسخ داد که در را باز کن و به او گفت: "ای پسر، وارد شو.
هوش مصنوعی: وقتی شاه به درون آن مکان وارد شد، دید که در هر سمت، خدمتگزاران و پرستندگان ایستادهاند و به او احترام میگذارند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شخصی از دادگر (خدای داد) میخواهد که تو، به عنوان یک خدا، او را در مسیر درست راهنمایی کنی و به خوبی او اشاره میکند که از خوبیهایش بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: مبادا که جز از راه داد و عدالت پیروی کنی، و مگذار که آز و گردنکشی بخشی از آیین و دین من شود.
هوش مصنوعی: تمام کارها و رفتار من باید بر اساس انصاف و عدالت باشد. امیدوارم دل زیر دستانم شاد باشد و آنها خوشحال شوند.
هوش مصنوعی: اگر دانش و عدل من بعد از مرگ افزایش یابد، یاد من در ذهنها روشن و زنده خواهد ماند.
هوش مصنوعی: همهٔ زیر دستان به مانند فروشندهٔ گوهر به خدمت و اشک و غم میپردازند.
هوش مصنوعی: وقتی به بالای ایوان رسید، از در وارد شد و دختر میزبان را دید.
هوش مصنوعی: وقتی دهقان (کشاورز) دختر میزبان را دید، به احترام او برپا ایستاد و به سوی او آمد و کمرش را به نشانهٔ احترام خم کرد.
هوش مصنوعی: به او (بهرام) گفتند که شب برای تو خوش باشد و همه بدخواهانت به تو وابسته و فرمانبردار باشند.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به این است که مردی نهالی کاشت و بر روی تخت نشست، و از دیدن او (احتمالاً بهرام) میزبان به شادی وخرمی درآمد.
هوش مصنوعی: مهمان باارزشی را بلافاصله دعوت کردند و خوراکیهایی برای او آوردند، به همان صورت که با آداب و رسوم فراهم میکنند.
هوش مصنوعی: یک مرد مهم و مقامدار (مهترپرست) آمد و دستور داد که اسب او را ببندند.
هوش مصنوعی: زن و شوهر پرستنده (پاسبان) را نیز دعوت کردند و برای او هم در جای دیگری سفرهای آراستند.
هوش مصنوعی: میزبان را به زیر جایگاه نشاندند و او نزدیک شاه نشست.
هوش مصنوعی: میزبان با احترام و عذرخواهی به بهرام گفت: ای فرمانده مرزها، تو را خوشآمد میگویم.
هوش مصنوعی: من در این میهمانی که در خان تو هستم، جان و تنم فدای توست.
هوش مصنوعی: بهرام به شبان تیرهدل گفت که چنین میزبان خوشسیما را چه طور میتواند پیدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی غذا خورده شد، باید جامی برداشت و برای خواب خوش آماده شد. آرامش و استراحت بعد از خوردن غذا ضروری است.
هوش مصنوعی: انسان نباید در برابر یزدان (خدا) ناسپاس باشد، زیرا دلهای ناسپاس همواره در ترس و نگرانی زندگی میکنند.
هوش مصنوعی: کنیزکی به اتاق مهمان میرود تا آب و تشت بیاورد، ولی به خاطر دیدن مهمان متوجه میشود و به او خیره مینگرد.
هوش مصنوعی: وقتی که دستش را شسته بود، خواست که می (شراب) و جام بیاورند و به میخواری و خوشی و آرامش توجه داشت.
هوش مصنوعی: کنیزکی جامی پر از شراب قرمز، گل و شنبلید (گیاهی خوشبو) آورده بود.
هوش مصنوعی: دهقان (کشاورز) از همان ابتدا به جام شراب حمله کرد و آن را نوشید و سپس با مشک (ظرف عطر) و گلاب (عطر گل) آن را شستشو داد.
هوش مصنوعی: دهقان، جامی گرانبها و زیبا به بهرام داد و از او پرسید که نام کسی که مینوشد، چیست.
هوش مصنوعی: من هماکنون با تو عهد میبندم و به بهرام، شاه، گروگان میدهم.
هوش مصنوعی: بهرام، شهریار، از این شخص (که به او پاسخ میدهد) بسیار خندید و گفت که نام من گشسپ سوار است.
هوش مصنوعی: من به اینجا با صدای چنگ آمدم، نه برای توقف و ماندن.
هوش مصنوعی: میزبان به بهرام گفت که این دخترم همواره مرا به آسمان میبرد و خوشحالی و افتخار به وجود او را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: آرزو هم مینوشد و هم نوازندهٔ چنگ است؛ او همچنین شعر میسراید و جنگاور لشکر نیز میباشد.
هوش مصنوعی: آرزو نام دلبر بهرام بوده و او هم میگسار (شرابنوش) و هم دلارام (دلربا) است.
هوش مصنوعی: به سرو سهی (زن زیبایی) گفت که ساز خود را بردار و به سوی گشسپ (مرد جنگجو) بیا که به همراه بوی عطر و زیباییات بیایی.
هوش مصنوعی: چنگ زن (نوازنده چنگ) با آرامش و زیبایی همچون بتهای هندی به نزد پادشاه آمد.
هوش مصنوعی: به بهرام گفتند: ای سوار پرهیزکار، تو به هر چیزی مشابه شهریار هستی.
هوش مصنوعی: بدان که این خانه به دلیل جشن و شادمانی برپا شده و پدر میزبان در واقع گنجینه تو است.
هوش مصنوعی: شبهای تار تو خوش و مبارک باشد و تو از همه بزرگتر و برتر از ابرهای بارانزا باشی.
هوش مصنوعی: به او (بهرام) گفتند که بنشین و ساز چنگ را بردار، زیرا باید به سرعت برای من (گفتن) یک شعر بخوانی.
هوش مصنوعی: امشب جوان ماهیار در اینجا گروگان خواهد گرفت و به مهمانان هدیه خواهد کرد.
هوش مصنوعی: زنی که نوازندهٔ چنگ بود، چنگ را در آغوش خود گرفت و اولین صدای سرود مغان را آغاز کرد.
هوش مصنوعی: سپس ماهیار گفت که چامه (شعر)ی دیگر باید برای تو سروده شود، تا چنگ (آلت موسیقی) در حالگریه و ناله به صدا درآید.
هوش مصنوعی: وقتی که بهرام گور مانند رود روان سخنوری و مهارت بیان پیدا کرد، تمام خانهاش عطر سمن (گل خوشبو) گرفت و معطر شد.
هوش مصنوعی: با احترام و محبت به پدر گفت: ای ماهیار، تو مانند سرو بلند و زیبا هستی که در کنار جویبار قرار گرفتهای.
هوش مصنوعی: مثل کافور که بوی خوشی دارد، سرش را خوشبو کرده و زبانش بسیار خوشبیان و دلش هم شرم دارد.
هوش مصنوعی: همیشه کسی که نسبت به تو بداندیش است، باید رنج ببرد و آزرده باشد، در حالی که روح تو باید با دانش و حکمت پرورش یابد و رشد کند.
هوش مصنوعی: من، مانند فریدون (پادشاه اسطورهای ایران) که آزاد و مستقل است، در واقع پرستار و نگهدار نام آرزو هستم.
هوش مصنوعی: از شادی به خاطر مهمان، آنقدر خوشحال شدم که مانند شاهی هستم که در میدان جنگ بر سپاهیان پیروز شده است.
هوش مصنوعی: پس از بیان این سخن، به سمت مهمان رفت و بدون هیچ ساز و آواز، با حالتی اندوهناک گذشت.
هوش مصنوعی: مهمان را خطاب کرده و میگوید: ای شاه بزرگ و با ریشه، تو که دل پاک و روحی انتقامجو داری.
هوش مصنوعی: کسی که بهرام را ندیده باشد، سوار دلربا و زیبا را نیز نخواهد شناخت.
هوش مصنوعی: فقط باید به چهرهٔ تو نگاه کرد، زیرا غیر از تو در میان لشکر کسی دیگری باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: اندام تو مانند غروب زیبا و قامتت همانند سرو بلند و خوشقد است. حراکت تو همچون پرواز تذرو (پرندهای زیبا) است که در حرکتش نرمی و elegance دارد.
هوش مصنوعی: شیرها در دل نمیخواهند و به نظر میرسد که بدنشان شبیه پوست بدبو و کهنهی فیل است. در اینجا، به تصویر کشیده میشود که چقدر این موجودات قدرتمند احساس ترس و ضعف دارند.
هوش مصنوعی: صورت تو مانند گل نرگس است و از این رو به نظر میرسد که تو گل را به می شستهای.
هوش مصنوعی: دو بازو مانند رانهای یک اسب بزرگ باید به پای تو باشند که بر بلندای کوه بیستون قرار دارد.
هوش مصنوعی: تو همان شخصی هستی که هیچ چشم مردی مانند تو را در روز نبرد ندیده و نخواهد دید.
هوش مصنوعی: آرزوهای من زیر پای تو باشد و هر سال بار دیگر زنده بمانند تا برای تو زندگی کنند.
هوش مصنوعی: جهاندار (دارنده و پادشاه جهان) از صدای خوش و ساز (چامه و چنگ) او (آرزو) و همچنین از دیدن و زیبایی او و آهنگ دلانگیز او لذت میبرد.
هوش مصنوعی: بهرام چنان مجذوب و گرفتار زیبایی و جذبهی آرزو شده بود که گویی دلش به بلای عشق گرفتار گشته است.
هوش مصنوعی: ماهیار در حضور بهرام گور به حالت مستی این سخن را به میزبان شهریار میگوید.
هوش مصنوعی: به من دختر بده طبق آداب و رسوم، اگر میخواهی به برکت و بخشش الهی دست یابی.
هوش مصنوعی: ماهیارد در پاسخ به آرزو میگوید که برای او چه مقدار از این شیران دلیری که کشته است، قربانی خواهد کرد.
هوش مصنوعی: به او خوب بنگر تا برایت خوشایند شود، که در راحتی و آسایش به نفع تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: آرزوی به ماهیار گفت که ای پدر، تو انسان آزاده و نیکخواهی هستی.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به من کمک کنی، آن را به کس دیگری نگو و در این مورد فقط خودمان بدانیم.
هوش مصنوعی: گویی بهرام مانند جانش به او وابسته است و نمیتواند لحظهای از او دور باشد.
هوش مصنوعی: دختر تنها به صحبت و گفتوگو بسنده نکرد، بلکه به بهرام گفت: ای سوار کارزار.
هوش مصنوعی: با دقت به تمام وجود او نظر کن، چرا که تمامی دانش، تلاش و عقل او در همین ظاهرش نمایان است.
هوش مصنوعی: به او نگاه کن، زیرا اگر او مورد پسند تو است، بهتر است که از او آگاهی پیدا کنی تا در نشستن و کنار هم بودن، راحتتر باشید.
هوش مصنوعی: اگرچه من نیز در این زیبایی و نیکویی چیزی نمیگویم، اما نظر و عقیدهام در این مورد خیلی کمتر از این است.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی گوهر ماهیار را بشماری، بیشتر از آنچه در کیسهٔ شهریار (پادشاه) است، پیدا میشود.
هوش مصنوعی: اگر به او نیاز داری، مراقب باش و در این شب بیدقتی نکن و آرامش خود را حفظ کن.
هوش مصنوعی: در حالتی که بزرگان در مستی به سر میبرند، هیچ محدودیتی برای آنان وجود ندارد، بهویژه برای کسی که مقام و مرتبهاش عالی و ارزشمند است.
هوش مصنوعی: باقی بمان تا آفتاب که به دور ستارهها میچرخد، نامهای بزرگ و معروف را از خواب بیدار کند و به آنها توجه کند.
هوش مصنوعی: بیایید حکیمان و دانایان صبور را دعوت کنیم تا دلشاد شوند و آنچه را با دانش خود یاد گرفتهاند، برای ما بخوانند.
هوش مصنوعی: در آن شب تاریک، رسم و آیین معمول برقرار نبود و هیچیک از سنتهای شناخته شدهٔ شاه آفریدون، که از بزرگترین پادشاهان ایران باستان است، انجام نمیشد.
هوش مصنوعی: خواستن زن در شب تاریک و بیخبر نباید خوشایند باشد و اگر هم کسی بخواهد، نباید کار جدید و شایستهای انجام دهد.
بهرام به او گفت که این کار بیهوده است فال بد زدن اندیشه و راه بدی است
هوش مصنوعی: بهرام میگوید: این نوازندهٔ چنگ که امشب در کنار توست، خوشایند من است و به همین دلیل نباید به این فال بد توجه کنی و نباید ناراحتی ایجاد کنی.
هوش مصنوعی: آرزو، دختر بهرام، گفت که پسندیدهام و او را بر اساس گفتار و روشش دوست دارم.
هوش مصنوعی: به او (آرزو) گفت که من او را (بهرام) پسندیدهام و با جان و دل به او تعلق دارم، چونکه او را دیدهام.
هوش مصنوعی: بعد از این کارها، به خداوند واگذار، زیرا آسمان در نبرد با ماهیار است.
هوش مصنوعی: او (بهرام) به آرزو میگوید که اکنون تو همسر من هستی، اما بدان که این راز در دل پنهان است.
هوش مصنوعی: بهرام گور به آرزو گفت که این شب بهطور ناخودآگاه مانند روز روشن است و او خواستهاش را بهدست آورد.
هوش مصنوعی: آرزو به سمت اتاق خود رفت، جایی که همه در خواب بودند و در چهار طرف او سکوت برقرار بود.
هوش مصنوعی: آرزو به مکان دیگری رفت و در آنجا کار گشسپ، سوارکاری برجسته، را آماده میکرد.
هوش مصنوعی: پرستنده به یکی از خدمتکارانش میگوید درها را ببند و یک نفر را به دنبالهروی گوسفندها بفرست.
هوش مصنوعی: باید به مهمانان غذا را بدون بره ندهند، زیرا بره (گوسفند جوان) هم باید به صورت کامل و فاخر پرورده شود تا مناسب برای پذیرایی باشد.
هوش مصنوعی: وقتی فقاع (نوعی نوشیدنی) و یخ بیدار شوند، همواره پیش از گشسپ سوار (شخصی با نام گشسپ) حضور داشته باش.
هوش مصنوعی: یک جام پر از کافور و عطر گلاب را طوری آماده کن که بوی آن، خوشایند و دلپذیر باشد و فضایی مناسب برای خواب ایجاد کند.
هوش مصنوعی: من به اندازهای مست هستم که انگار دیروز زیر نور ماه از می (شراب) نتابیدهام، همانطور که آن فروشندهٔ قدیمی جواهرات (پیر گوهر فروش) نیز شراب میفروشد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و چادر را بر سر کشید و به خواب رفت و به تنآسانی (آرامش) در آغوش خواب فرو رفت.
هوش مصنوعی: در این بیت، وقتی خورشید به طور تابان و روشن بالاآمد، تاج زمین را مانند دریایی از عاج (که بسیار سفید و باارزش است) گسترده و زیبا نشان داد. این تصویر به بزرگی و زیبایی روز جدید اشاره دارد.
هوش مصنوعی: پرستنده و خدمتگزار شهریار (بهرام گور) از خانهٔ ماهیار، تازیانهای را به او داد و او را به دقت مراقب کرد.
هوش مصنوعی: سردارانی که زیر دست شاه هستند، به خاطر تازیانهای که دریافت کردهاند، به دنبال او به راه افتادند.
هوش مصنوعی: سپاه به دور درگاه شاه جمع شدند و برای ورود به آنجا منتظر هستند.
هوش مصنوعی: هرکسی که خبر تازانه (خبر تازه) به دست آورد، به سرعت رفت و در برابر او (بهرام) نماز خواند.
هوش مصنوعی: وقتی دربان، آن لشکر باشکوه و پرقدرت را با زره و کمر بنددار دید،
هوش مصنوعی: بهرام به سوی آن پیر (رئیس یا بزرگ قوم) آمد که خوابیده بود و او را از خواب بیدار کرد.
هوش مصنوعی: او به پیر میگوید که از خواب بیدار شود و دستهایش را باز کند، زیرا این وقت خواب نیست و اینجا جای نشستن نیست.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که اینجا خانه و مأمن توست و مهمان تو کسی است که پادشاه عالم است، یعنی بهرام گور.
هوش مصنوعی: همهٔ دلهای مردانی که جواهرفروش هستند، از صحبتهای دربان به هیجان آمدند.
هوش مصنوعی: او به شخصی دیگر میگوید که در مورد این موضوع چه نظری دارد و چه هدفی از صحبت دربارهٔ شهریاران دارد.
هوش مصنوعی: وقتی او، بهرام، این سخن را از گوینده شنید، مست و شاداب از آنجا به سرعت برخواست.
هوش مصنوعی: دربان خشمگین شد و گفت: افراد دانا و با تجربه چنین حرفی نمیزنند.
هوش مصنوعی: پرستنده به بهرام میگوید: ای مردی که جهان را دیدهای، چه شد که تو پادشاه ایران را بر روی زمین قرار دادی؟
هوش مصنوعی: پرستنده در روزی آمد که خورشید در آسمان نمایان نبود و نورش در گیتی نمیدرخشید.
هوش مصنوعی: تازیانهای از طلا ساخته شده که در هر قسمتش جواهرات با ارزشی به کار رفته است.
هوش مصنوعی: بیا و از جلوی درگاه ما دور شو تا راهی که ما میرویم، باز باشد.
هوش مصنوعی: درست زمانی که دربان حرفهای آن مرد را شنید، به سرعت متوجه شد و از خواب بیدار شد.
هوش مصنوعی: من دیشب در حضور پادشاه مست بودم و دربارهٔ دخترم به او احترام میگذاشتم.
هوش مصنوعی: بهرام به سمت اتاق آرزو (دختر) آمد و به او گفت: ای ماه زیبا و نجیب.
هوش مصنوعی: بهرام شاه در شب گذشته به خانهٔ کسی که جواهر میفروشد آمد.
هوش مصنوعی: بهرام از دشت نخچیرگاه در حال آمدن است و از دژ کهن به سوی راه حرکت میکند.
هوش مصنوعی: اکنون برخیز و لباس نازک چینی بپوش و بر سر خود تاجی بگذار، درست مانند شب گذشته.
هوش مصنوعی: برای او که با ارزش و مقام شاهانهاش قابل ستایش است، سه یاقوت سرخ با ارزش را از دربار پادشاه نثار کن.
هوش مصنوعی: اگر چهرهٔ شاه را مانند تابش خورشید ببینی، باید دو یاقوت را به او تقدیم کنی و آنها را به دست بکش.
هوش مصنوعی: چشمانت را بر روی او نگذار و او را در پیش خود ببین؛ او را همچون جان و بدن خودت حفظ کن.
هوش مصنوعی: اگر از تو بپرسند، با او با زبان ملایم صحبت کن و حرفهایی بزن که نشانهی شرم و حیا باشد.
هوش مصنوعی: من اکنون نمیآیم، اگر چه در گذشته خواندن (دعا یا طلب) انجام دادهام و به جای آن، پرستندگان را جایگزین کردهام.
مانند همتایی با او بر خوان نشستم از این کار استخوان در تنم خرد باد .
هوش مصنوعی: من نیز به خاطر نوشیدن شراب، در برابر شاه جرأت و جسارت پیدا کردم؛ گناه این کار بر گردن من است و این گناه شامل همه، چه پیر و چه جوان، میشود.
هوش مصنوعی: در این لحظه، یکی از خدمتکاران به سرعت نزد شاه آمد، زمانی که شاه روشنروان بیدار شده بود.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام بیدار شد و احساس امنیت و تندرستی کرد، به باغ رفت تا بدن و سرش را بشوید.
هوش مصنوعی: بهرام پس از بیداری با شکرگزاری و نیایش به سمت خورشید رفت و دلش پر از امید و آرزو بود که از جانب خداوند به او کمک رسد.
هوش مصنوعی: از آنجا به مکان دیگری رفت و در جای خود نشست و یکی جام نوشیدنی (شراب) خواست از میپرست (کسی که مینوشاند).
هوش مصنوعی: وقتی شاه از جوانان (کهتران) باخبر شد، فرمان داد تا به مسیر خود بازگردند.
هوش مصنوعی: بهرام گور دستور داد تا به سوی آرزو برود، زیرا او همیشه در فکر آرزو و خواستهاش بود.
هوش مصنوعی: آرزو (همسر بهرام) به همراه می (شراب) و نثار (هدایای تقدیمی) به سمت بهرام رفت و در این حال، با تاج و گوشوارههای زیبا نیز همراه بود.
هوش مصنوعی: بهرام دو بار بر روی زمین زانو زد و بوسهای به زمین داد و سپس با لبخند، به شادی برگشت.
هوش مصنوعی: بهرام به کسی میگوید که تو چه جای دیگری بودی که مرا مست کردی و رها کردی.
هوش مصنوعی: برای ما موسیقی و نوازندگی کافی است، زیرا آن را برای زنان نثار میکنیم و برای دیگران نمیزنیم.
هوش مصنوعی: بیاوری که دربارهٔ شکار و جنگ و زخمهایی که بر تن شاه وارد شده، صحبت کردی.
هوش مصنوعی: گوهرفروش، که به نظر میرسد شخصیتی در داستان است، از بهرام میپرسد که کجا رفته بودند در حالی که شب گذشته مست شدهاند و تغییر حالتی پیدا کردهاند.
هوش مصنوعی: دختر وقتی صدای پدر را شنید، او را به نزد خود فراخواند و در دل شاه، حیرت و حیرانی ایجاد شد.
هوش مصنوعی: پدر با نیت و تلاشی جدی و مصمم به سوی شاه خورشیدفش (بهرام گور) آمد.
هوش مصنوعی: به او (بهرام) گفت: ای شاه، این ردا (پوشش) را به کسی بده که خردمند و بزرگ است، زیرا این پوشش به کسی شایسته است که با افتخار و مقام ستوده باشد.
هوش مصنوعی: کسی که دارای عقل و هوش است، نباید سخن بگوید مگر در مواقعی که سکوت بهتر باشد.
هوش مصنوعی: ما به خاطر نادانی و جهل خود مرتکب گناه شدهایم و به اشتباه فکر میکنیم که مثل دیوانگان رفتار میکنیم.
هوش مصنوعی: لایق است اگر تو گناه من را ببخشی و روزها و ماههایم را درخشان و روشن کنی.
هوش مصنوعی: من در درگاه تو، بندهای نادان و بیخود هستم، در حالی که من شاه هستم و در میان خردمندان به حساب نمیآیم.
هوش مصنوعی: او در پاسخ گفت که آدم مست، هیچ چیز از شخص باخرد نمیتواند به دست آورد.
هوش مصنوعی: کسی که به حال مستی به سراغش میروند و او را به یاد میآورند، نباید دنبال شراب و خوشگذرانی برود.
هوش مصنوعی: در حالت مستی هیچ خوی بدی از تو ندیدم و به خاطر آرزویم، این سخن را به تو میگویم.
هوش مصنوعی: تو از کارهای بد خود عذر بخواه زیرا که چنگزن (موزیسین) در حال نواختن میگوید همانند لالهای در میان گلها.
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که ما باید نوشیدنی بخوریم، تا در آیندهای که هنوز نیامده است، غم و اندوه را فراموش کنیم.
هوش مصنوعی: در آن زمان، ماهیار زمین را بوسه داد و سفرهای را آورد و کارها را مرتب کرد.
هوش مصنوعی: بزرگان و افراد با شخصیت از در وارد شدند و مردی با اندیشهٔ پاک و درست، برای احترام به آنها به پای افتاد.
هوش مصنوعی: آرزوی به اتاق خود رفت و از مهمانان خارجی که در آنجا بودند، کناره گرفت و دور شد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که آسمان تاریک شود و ستارهای از پشت ابر ماه ظاهر شود، آرزو در انتظار برخواهد ماند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه آرزو (همسر پنهانی بهرام) نان خورد، او را به صندلی طلا دعوت کرد و بر آن نشاند.
هوش مصنوعی: بهرام به دستور خود، چنگ را برداشت و به نواختن پرداخت و این کار را از آنجا آغاز کرد که شاه قبلاً فرمان داده بود.
هوش مصنوعی: بهرام گور به پادشاهی اشاره میکند و به او میگوید ای شاه شیر-hearted (دلیر)، بنگر که نام تو اجازه میدهد در مقابل شیرها بایستی و آنها را در جنگ شکست دهی.
هوش مصنوعی: تو ای شاه پیروز و شکستدهندهی لشکر، همانند لالهای در میان گلها میدرخشی.
هوش مصنوعی: هیچ پادشاهی بر زمین به عظمت تو نیست و در آسمان، هیچ ماهی به زیبایی تو نمیباشد.
هوش مصنوعی: سپاهی که تو را در میدان جنگ ببیند، به مقابله با تو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: دل و عقل آنها به خاطر صدای رعدآسا دچار درد و ناراحتی میشود، اما نمیدانند که از پایین به چه چیزی میرسند.
هوش مصنوعی: سپس وقتی از شراب شاد و خوشحال شدند، اندک اندک به نوشیدن مستمر مشغول شدند.
هوش مصنوعی: روزبه، که یکی از شخصیتهای داستان است، به نزد پادشاه آمد و برای او محلی را انتخاب کردند تا او را در آنجا جا دهند.
هوش مصنوعی: بهرام به خادم خود دستور داد تا چهل نفر ماهچهره و زیبا و دلربا را فراخواند.
هوش مصنوعی: چهرهٔ زیبا و دلفریب رومیان مانند پارچهای لطیف و زیبا است و از دیدن آنها، سرزمین و مرزهای کشور روم دوباره جوان و تازه به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: آرزو به اتاق خواب شاه رفت و بر سر او کلاهی از گوهر نهاد.
هوش مصنوعی: پادشاه به شادابی و دلگشاده در روزی روشن و خوش به ایوان ماه رفته است.
هوش مصنوعی: بهرام گور در حالی به سوی معشوقش میرود که گویزدن و شادی بر دلش حاکم است و در این مسیر به سمت معشوقانی با عطر گل سمن حرکت میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.