گنجور

حاشیه‌ها

علی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۹ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۹۶ - ذکر امام محمد باقر علیه الرحمه:

اولاً هیچ مدرکی وجود ندارد که سراینده ی اول و آخر این متن خودعطارنباشد. ثانیاً خودش نوشته است که اول باحضرت امام صادق علیه السلام شروع کرده کتاب را. ثالثاً اگر به خیال و وهم باشد، می توان خیالی گفت همه کتاب های شعربرای دیگران است! الآن مثلا حتی می گویند شکسپیریاحافظ هم نبوده اند! که البته ممکن است برای حرف های توی کوچه و خیابان وگذراندن وقت بدنباشد ولی ارزش علمی ندارد.

شبیر در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳:

منظور از بتان خرگاهی چیست. دوستان؟

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:

-..-..-
(جانِ علْوی) هَوَسِ {چاهِ (زِنَخْ)(دانِ)} تو داشت
دَست (دَر) (حَلقِه‌یِ) (آن زُلفِ) (خَم‌){(انْ)(دَر)} (خَم) زَد
"حافظ"
وین شَجَر در فَرّ و دولتِ همایونی، شاهِ شمشادقَدان، و به راست چون سروِ هَزار در بَرِ و بار است، اَندر خوانشِ خُسروانیِّ آن شَهَنْشَه، گمان خیال‌ می‌‌بَرد که پنداری جان در فراز و نَشیب یک چاهِ هوایی اُفتان و خیزان می‌شود و حروف و لُغات در حَلق و نایِ نازنینَ‌ش گیر اُفتاده‌ست، دست در حلقه‌ی آن زُلفِ کَمندَش را باش که تا به‌چین رفته‌ست و چون تشنه‌ای به دو دست در رَسن‌ِ زُلفِ مُشکینَش از چهِ همچون شِکَرش نه آب، بلکه گُلاب می‌کَشد، بِماند آن دانِ اَندر بَندِ دام و راه، و چَهِ زنخدانش.
___
.
.
(با) {صَ(با)} {(اُفْ)(تا)ن} و (خیزان) {می‌(روَ)م} (تا) کویِ دوست
(وَز) رَفیقانِ (رَه) اِستمدادِ هِمت می‌کُنم
"حافظ"
___
.
بارِ دِگر در چاهِ نایِ آن خُسْرُوِ شیرین‌دَهنان چو گُل گوش‌ پهن کرده و آوایِ نرم و حزین او را چون بندِ رَسنِ زُلفی به تابِ جان کَشیم.
__
.
استاد_شجریان
استاد_لطفی
استاد_فرهنگ‌فر
راست_پنج‌_گاه
جشن_هنر_شیراز

رمزی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواه:

بیت ششم این غزل، در هردو مصراع، سکتگی دارد. مصراع دوم، شاید چنین باشد:
آرزوی لحظه ی بوس و کنارم میکشد

رمزی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواه:

بیت ششم این غزل،. در هردو. مصراع،. سکتگی دارد. مصراع دوم، شاید چنین باشد:
آروزی لحظه ی بوس و کنارم میکشد

ساکت در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:

از ارتباط ظریفی که بین کفر و اسلام با دنیا و دین در مصرع دوم و حق و حقیقت با شریعت و یقین در مصرع سوم وجود دارد نباید غافل بود، چرا که کفر با دنیا و اسلام با دین و حق با شریعت و حقیقت با یقین مرتبط است.

سارا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

سلام بر هم زبانانًًًً عزیز،،
پرودگارا ببخش بر ما که بر سر آخرین معجزه ات قرآن که جز کلام و حرف نیست چه آورده ایم،،وقتی پیامبر فرمودند علی ولی شماست ،،،نیاکان ما نشستند و چون ما به بازی با کلمات پرداختند،،مگر قصه ها و حکایت ها حاکی أز أین جدل های کودکانه بر سر یک حرف نیست،،،
دوستان هر کس أز ظن خود شد یار من ،،،أز درون من نجست اسرار من،،،
گاهی باید دانش های اندک و معلومات مکتبی خودمان را به دور بیندازیم بعد در مورد بزرگان أدب و هنر بشنویم و بخوانیم،،اگر ما را توان فهم نیست سکوت و سکوت و سکوت شاید راهگشا باشد،،
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر أسباب بزرگی همه آماده کنی،،،
تاریخ تکرار شدنی ست،،،کاش ما چون نیاکانمان دین و شخصیت ها را با برداشت های شخصی تکه تکه نکنیم

مهدی قنبریان در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۴:

سلام
ظاهراً مصرع دوم، بیت دوم باید این‌گونه باشید:
«آن غنچه فیض برد...»

محمد در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه:

در ابیات آخر صحیح باید اینطور نوشته شود
"به صیقل سر انگشت نور بخش زکی"
چون منظور از زکی حضرت عسکری ع است.

اکبر کوشا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:

این نیم بیت را شاید این گونه هم بشود خواند:
نه هر کلکی شکر دارد نه زیری هر زبر دارد
یعنی هر ظاهری دارای باطن ارزشمند نیست.

سعید حبیب زاده در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:

لطفا این بیت را اضافه کنید :
در انتظار خدنگش همی پزد دل صید
خیال آن که به رسم شکار باز آید
اصلاح خیال پختن در چند جای دیوان حافظ هم استفاده شده و پزد صحیح است نه برد یا پرد .
مثلا جای دیگه حافظ میفرماید :
خیال حوصله ی بحر میپزد هیهات
چه هاست بر سر این قطره ی محال اندیش

بیگانه در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

عقل را در پا فکندم چون به فرمانت نبود...
همین...

حسینی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ عطار » مظهر » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم:

این بیت:
اگر از جام او گردی مکمّل تو گردی فارغ ز گفتار حنبل

مصراع دوم باید به جای «ز»، «از» باشه تا درست در بیاد

امید در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۸ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۴۲:

گر، دون نگری ز قد فرسوده ماست
دون نگری و کوتاه فکری فرسودگی تن را به همراه دارد و بینش کوتاه و رفتار کوته نگرانه است
جیحون اثری ..
بینش درست و نیک بینی قطره ای هست که پنچره ای به پاکی و بزرگی جیحون را برای ما پدیدار می آورد
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ما است
این مجموع به کنش و واکنش رفتار ما اشاره دارد که بی تردید ریشه آن را باید در قانون پاداش و پاد افره زرتشت یافت
به نظر می‌رسد که خیام با قانون زرتشت کاملا موافق است و در اشعارش از اشا زرتشت استفاده کرده است و در مقابل در موارد زیادی اصول اوستایی را مردود کرده که چند رباعی در این رابطه سروده شده که اصول اوستایی را آشکارا مردود میکند و در مقابل اشعاری دارد که کاملا همسو با قانون اشه است
دیگر گواه این ادعا خدمت خیام به زنده نگه داشتن تقویم ایرانی است که نشان میدهد خیام با ایران باستان آشنایی کامل داشته

رفیعی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷:

بلافد, از مصدرِ لافیدن و به معنایِ دعوی باطل کردن است

پویا خانی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

تعجب می‌کنم که برخی می‌گویند این شعر در اعتراض به شاه نعمت‌الله است. در بیت اول حافظ به وضوح از شاه نعمت‌الله درخواست می‌کند گوشه چشمی هم به او بکند. در بیت دوم هم طبیبان (منظور درمان‌رگان زمینی) را کنار زده و نعمت‌الله که به آگاه بودن از غیب هم معروف است را خزانه غیب می‌نامد و او را می‌طلبد. این دوستی خافظ نسبت به شاه نعمت‌الله در بیت آخر، به اوج می‌رسد زمانی که حافظ در مقابل معروف‌ترین لقب نعمت‌الله یعنی شاه خود را گدا می‌نامد. برای فهم اثر هنری باید تمام وجوه آن را دید و خواند. برداشت غلط از یک مصرع را نباید به تمام شعر تعمیم داد.

سینا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۴:

دم پیر درسته
دم پیری هم وزن و هم قافیه رباعی رو بهم زده

ساکت در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵:

خیام در بیت اول از صنعت لف و نشر استفاده کرده، به این صورت که بین می خوردن و شاد بودن در مصرع اول با کفر و دین در مصرع دوم ارتباط برقرار کرده است، چرا که می خوردن مساوی با کفر و شاد بودن در تقابل با دین که به ترس از خدا و پرهیز از گناه دعوت میکند میباشد. صرف نظر از این صنعت ادبی، خیام در مصرع اول راه و روش خود را شادخواری معرفی کرده است، راه و روشی که برای پیمودن آن باید از اندیشه کفر و دین فارغ شد. او در بیت دوم، این راه و روش یعنی شاد بودن را تنها طریقی میداند که میتواند کام ما را از روزگار بستاند. راه و روشی که برای دست یافتن به آن باید از قیودی که زندگی را برای بشر سخت و طاقت فرسا کرده است دست کشید.

شهریار در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱:

حالا اصلا بغداد بوده یا نبوده.
اصلا درویش بوده یا زاهد و یا فرشته!
کتاب تاریخ که.نمیخونید دارید ادبیات میخوانید.
نام برده شدن از فردی اصلا دلیل بر این نیست که او باشد.
برای مثال است،فردو همچون...
ما عادت کردیم کلیات رو.ول کنیم و به جزییات مشغول شیم.
شما به کلیات پیام فکر کنید و با عینک نوشته ادبی بنگرید.

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

جان بی جمالِ جانان میلِ جهان ندارد

هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد

جانِ اصلیِ انسان که امتدادِ جانان یا حضرت دوست است با این جهانِ ماده اُنس و الفت یا پیوندی ندارد زیرا از عالمِ غیب و مربوط به جهانِ معناست و بیگانه با جهانِ اجسام، اما بواسطه اینکه این جهانِ مادی نیز از جزیی ترین ذراتِ خود تا کهکشان‌های دوردست همگی جلوه ای از آن ذاتِ مطلق و جمالِِ خداوندی هستند پس تن به حضور در این جهان داده و از روزِ ازل بارِ امانتی را که کوه ها از پذیرفتنش شانه خالی نمودند. می‌پذیرد و در این جهانِ مادی حضور می‌یابد و این جهان را نیز محضرِ خداوند می‌بیند، چنین نگاهی گُل را مظهرِ عطر و لطافتِ ذات ، کوه را نمادِ عظمت ، و آسمان را نشانه بینهایتش می‌بیند، هر بینش و نگرش دیگری که جمالِ خداوندی را در این جهان نبیند تمایل و انگیزه ای برای این حضور نخواهد داشت و نه تنها حقیقتِ زیبایی هایِ این جهان را ادراک نمی‌نماید،  بلکه حضورِ خود را نیز پوچ و بی معنا می‌بیند، در مصراع  دوم "این" یعنی چنین نگرشی که این جهان را زیبا و جلوه ای از ذاتِ خداوند می‌بیند که اگر انسانی چنین نگاهی نداشته باشد، پس‌ "آن" ندارد، منظور از آن در ادییاتِ عارفانه زیباییِ باطن است، و حافظ می‌فرماید  هر انسانی از این نگاهِ زیبا بی بهره باشد قطعآ  آن  زیبایی درونی را نیز نخواهد داشت هرچند اگر از همه زیبایی هایِ ظاهر برخوردار باشد.

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد

منظور از هیچ کس در اینجا عاشقانی هستند که جمالِ جانان را در این جهانِ ماده دیده و عاشق شده اند،‌ بزرگانی که آنان نیز به نشان در نمی آیند ، و حافظ می‌فرماید هیچ یک از این عاشقان نیستند که نشانی و آدرسی از آن دلسِتان به او یا دیگر عاشقان و پویندگان راه عاشقی بدهند، یعنی خداوندی که اینهمه نشان و نشانی در این جهانِ اجسام دارد اما به نشان در نمی آید و هیچ کسی را به ذات او راهی نیست و تنها می‌توان نشانِ او را در زیبایی هایِ شگفت انگیزِ حیاتِ مادی جستجو نمود، در مصراع دوم می‌فرماید یا حافظ از نشانیِ حضرتش بی خبر است و آگاهی ندارد و یا اینکه او به نشان در نمی آید و بطورِ قطع حافظ بهتر از هر کسی می داند که او نشان ندارد همانطور که حتی ذاتِ گُلی نیز نشان ندارد.

هر شبنمی در این ره ، صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

حافظ ادامه می دهد اما این عدمِ شناخت و بی خبری دلیلی برای سکون نیست و عاشقان پای در راهِ شناخت و جستجوی نشانی و رسیدنِ به کویِ دوست می‌گذارند زیرا معمایِ دسترسی به ذات به شرح و بیان در نمی آید اما با قرار گرفتن در مسیر و راهِ عاشقی که منتهی می گردد به کویِ حضرتش، می‌تواند راهگشا بوده و از آن معما رمزگشایی کرده، انسانِ عاشق را در ادامه راه تا حدامکان به آن دلستان نزدیکتر می کند، راهی که بسیار دشوار است و به هر شبنم و ژاله ای که در این راه برخورد کند صدها دریایِ آتشین است و دردآور که به شرح در نمی آیند و سالکِ طریقت تا آنها را تجربه نکند به آن آبِ حیات دست نخواهد یافت.

سرمنزلِ فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

حافظ در ادامه  می فرماید اما دشواریِ راه موجب نمی شود پوینده راهِ عاشقی از ادامه راه باز ایستاده و سرمنزلِ مقصودی را که رسیدن به آن موجبِ فراغت و آسودگی ست را از از دست بدهد، هرچند این راه بی کرانه است و انتهایی برای آن قابل تصور نیست، و این بی کرانگی بدلیلِ همان نداشتنِ نشان است که حافظ در بیتِ دوم غزل به آن پرداخت و در اینجا می فرماید ای ساربان فروکش و حال که می دانیم نهایتی برای این راه وجود ندارد، پس اندکی درنگ کن، به شتاب این راهِ دشوارِ عاشقی را طی مکن، ساربان کنایه از بزرگان و راهنمایانِ معنوی هستند که  رهپویانِ راهِ عاشقی به گردِ پایِ آنان نیز نمی رسند، گاهی درکِ معنایِ بیت یا غزلی از آنان سال‌های متمادی بطول می انجامد و آخرِ امر نیز ممکن است به عمقِ آن راهی نباشد ، پس‌حافظ از ساربانی چون خود می خواهد که لختی لگامِ اشتر را کشیده و درنگ کند تا معنا بر عاشقان گشوده و باز گردد.

چنگِ خمیده قامت می خواندت به عشرت

بشنو که پندِ پیران هیچت زیان ندارد

چنگ آهنگِ موزونِ روزگار یا کن فکان و قضای خداوند است که قامتِ خمیده اش نشان از قدیم بودنش دارد، آنچنان که خداوند نیز قدیم است، پس‌این چنگ هر لحظه انسان را به عشرت فرا می‌خواند تا انسان را از درد و غصه رهایی بخشد، پس‌ پوینده راهِ عاشقی باید همانندِ چنگ خمیده قامت و تسلیم امرِ قضا و رُخدادهایِ کوچک و بزرگ زندگی باشد و همچون پندِ پیرانِ خرد با گوشِ جان پذیرای آن باشد تا سرانجام به آن عشرتِ مورد نظر دست یابد.

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد

حافظ در این بیت پندِ مهم دیگری را از زبانِ پیرانِ طریقت بیان کرده، می‌فرماید سالک باید طریقِ رندی و عاشقی را از محتسب آموخته و به همان شیوه عمل کند، یعنی کارِ معنوی و نوشیدنِ شرابِ عشق را بصورتِ پنهانی انجام دهد بگونه ای که هیچکس چنین گمانی به او نبرده و حرفِ عاشقی و باده نوشیِ او بر سرِ زبانِ اطرافیانش نیفتد، محتسب تظاهر به مخالفت با ‌شراب خواری کرده و آنرا از منکرات به حساب آورده، مست را حدِ شرعی می زند اما خود بصورتِ پنهانی و در خلوت به این کار می پردازد، حافظ می‌فرماید بویژه نوپویندگان ِ راهِ عاشقی نیز باید باده عشق را اینچنین بنوشند.

احوالِ گنجِ قارون کَایّام داد بر باد

در گوش ِ دل فراخوان تا زر نهان ندارد

پندِ دیگری که حافظ به آن می پردازد پرهیز از زر اندوزی و دنیا پرستی ست، پس‌می فرماید سرگذشتِ گنجِ قارون را که داستانی ست نمادین همواره در گوشِ دل فراخوانده و به خود یادآوری کن که چگونه ایام یا روزگار آن ثروتِ افسانه ای را بر باد داد و چگونه در زمین فرو رفته، هیچگونه اثری از آن برجای نماند، پس‌هرقدر هم که دل، پول یا زر و چیزهای این جهانی را در خود نهان سازد، سرانجام زمین آنها را می‌بلعد زیرا این چیزها همگی اجسام و متعلق به زمین هستند و نمی توانند جزو داشته هایِ انسان بشمار آیند، حتی زیبایی، جوانی و وجودِ جسمانی انسان نیز از جنس خاک و مواد شیمیایی بوده و در نهایت به زمین باز می گردد.

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

کان شوخِ سربریده بندِ زبان ندارد

حافظ در ادامه بیت قبل می فرماید اما شمع که نمادِ عقلِ جسمانی و معاش اندیشِ انسان است در مقامِ رقابت با خورشید و عقلِ کُل سر به اعتراض بلند می‌کند که چگونه می شود زر و تعلقاتِ دنیوی را نهان نداشت، این کار با عقل مغایرت دارد، هر کسی باید در اندیشه آینده خود و خانواده اش اینگونه داشته هایِ دنیوی را هرچه بیشتر جمع آوری کند، هرچه بیشتر نام و اعتبار کسب کرده و به مقام و مرتبه های بالا دست یابد، حافظ پند می دهد که پوینده راهِ عاشقی اسرارِ دل را از او پوشانده و با این شمع یا عقلِ جسمانی جدال و مباحثه نکند، زیرا هرچه استدلال کرده و حتی فرو رفتنِ ثروتِ قارون در زمین را مثال بزند، آن عقلِ شوخ گستاخانه زبان می‌ریزد و از راه های دیگری وارد می‌شود و سرانجام ممکن است سالک مغلوبِ زبان بازی های او شده و حتی از ادامه راهِ رندی و عاشقی باز ماند، پس‌ همان بهتر که اسرار دل را  پنهان و با او مجادله نکند. بندِ زبان ندارد یعنی استدلال‌های عقلی حد توقف و بندی ندارد. 

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ 

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

می‌فرماید هیچکس در این جهان بنده و غلامی همچون حافظ را سراغ ندارد که اینچنین کمرِ خدمت به آن یگانه پادشاه عالم بسته باشد و پیغامهایِ زندگی بخش را از طریق ابیات و غزل‌هایی از این دست به پویندگانِ راهِ عاشقی برساند، در مصراع دوم دلیلِ این بندگی را بی همتا بودنِ آن شاهِ عالم می داند که هیچکس در جهان چنین پادشاهی ندارد، غالبِ مردم اگر هم پادشاه یا خدایی را پرستش و بندگی کنند خدایِ ساخته و پرداخته ذهن و نشان دار است و نه خداوند یا دلستانی حقیقی و بی نشان که حافظ می شناسد و از طریقِ شناختِ خود به شناختِ چنین پادشاهی رسیده است که کسِ دیگری در جهان ندارد، مگر آنکه کسانِ دیگر نیز با رسیدن به نگرش و جهان بینیِ حافظ یا دیگر بزرگان به مقامِ بندگیِ حقیقی او نایل شوند. 

 

 

 

 

۱
۲۵۶۴
۲۵۶۵
۲۵۶۶
۲۵۶۷
۲۵۶۸
۵۷۲۴