گنجور

حاشیه‌ها

بی نام در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت:

شرح و تفسیر بیت 1547
بود بازرگان و ، او را طوطیی / در قفص محبوس ، زیبا طوطیی
بازرگانی یک طوطی زیبا داشت و آن طوطی در قفس زندانی شده بود .
شرح و تفسیر بیت 1548
چونکه بازرگان ، سفر را ساز کرد / سوی هندستان شدن آغاز کرد
همینکه بازرگان وسایل سفر را آماده کرد و در تدارک کوچیدن سوی هندوستان بود . ( ساز کرد = قصد کرد )
شرح و تفسیر بیت 1549
هر غلام و هر کنیزک را ز جود / گفت : بهر تو چه آرم ؟ گوی زود
از روی بخشندگی و سخاوت به یکایک غلامان و کنیزان خود گفت : زود بگو ببینم از سفر هندوستان چه ارمغانی برایت بیاورم ؟
شرح و تفسیر بیت 1550
هر یکی از وی مرادی خواست کرد / جمله را وعده بداد آن نیک مرد
هر یک از آنان چیزی درخواست کرد و آن بازرگان نیکو خصال به همه آنان وعده داد . ( خواست کرد = تقاضا نمود ، درخواست کرد )
شرح و تفسیر بیت 1551
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان ؟ / کارمت از خِطّه هندوستان
بازرگان به طوطی خود نیز گفت : تو چه ارمغانی میخواهی تا از سرزمین هندوستان برایت بیاورم ؟ ( خطه = سرزمین )
شرح و تفسیر بیت 1552
گفت آن طوطی که آنجا طوطیان / چون ببینی ، کن ز حال من بیان
طوطی در پاسخ بازرگان گفت : هر گاه طوطیان همنوع مرا در هندوستان دیدی . آنان را از حال من با خبر کن .
شرح و تفسیر بیت 1553
کان فلان طوطی که مشتاق شماست / از قضای آسمان ، در حبس ماست
بگو آن طوطی که اشتیاق فراوانی دارد که با شما دیدار کند به حکم تقدیر در قفس ما زندانی شده است .
شرح و تفسیر بیت 1554
بر شما کرد او سلام و داد خواست / وز شما چاره و رهِ اِرشاد خواست
آن طوطی برای شما سلام فرستاد و از شما دادخواهی کرد و گفت : برای رهایی از قفس منتظر راهنمایی شما هستم . ( دادخواست = تظلّم خواهی کرد ، دادخواهی کرد )
شرح و تفسیر بیت 1555
گفت می شاید که من در اشتیاق / جان دهم اینجا ، بمیرم از فراق ؟
طوطی به بازرگان گفت : به آن طوطیان بگو : آیا شایسته است که من در شوق دیدار شما جان بسپارم و در این قفس از غم فراق شما بمیرم ؟
شرح و تفسیر بیت 1556
این روا باشد که من در بند ِ سخت / گه شما بر سبزه ، گاهی بر درخت ؟
آیا این سزاوار است که من سخت در اسارت باشم و شما آزادانه گاهی بر سبزه زار گردش کنید و گاه بر سر درخت بنشینید .
شرح و تفسیر بیت 1557
این چنین باشد وفای دوستان / من در این حبس و شما در گُلسِتان ؟
آیا این است وفای شما دوستان که راضی بشوید من در این قفس زندانی باشم و شما در گلزار بگردید ؟
شرح و تفسیر بیت 1558
یاد آرید ای مِهان ، زین مُرغِ زار / یک صَبوحی در میانِ مَرغزار
ای بزرگان ، آنگاه که در میان گلزار از باده طرب سرخوش هستید . این مرغ ناتوان و زار را یاد آرید .
شرح و تفسیر بیت 1559
یاد یاران ، یار را میمون بُوَد / خاص کان لیلی و این مجنون بُوَد
زیرا یاد کردن یاران برای دوست ، فرخنده و مبارک است . به ویژه آنکه یارِ یاد شده لیلی باشد و یاِ یاد کننده مجنون .
شرح و تفسیر بیت 1560
ای حریفانِ بُتِ موزونِ خود / من قَدَح ها می خورم پُر خونِ خود
ای یارانی که با معشوقکانِ خوش اندام خود به سر برید . من در عالم فراق و هجران ، قدح های پر خون در می گشم . [ مولانا پیغام درد آلود طوطی قفس نشین را چنان با سوز و حرارت بیان می کند که دل هر شنونده ای از جا کنده می شود و به انفعال دچار می آید و از همین جاست که پیل مولانا یاد هندوستان شمس و فراق او می کند . قدح = کاسه بزرگ ]
شرح و تفسیر بیت 1561
یک قدح مَی نوش کن بر یادِ من / گر همی خواهی که بِدهی دادِ من
اگر می خواهید به فریاد من برسید . قدحی به یاد من درآشامید .
شرح و تفسیر بیت 1562
یا به یادِ این فتادۀ خاک بیز / چونکه خوردی ، جُرعه یی بر خاک ریز
یا به یاد این درمانده غریب ، هر گاه باده ای نوشیدید . جرعه ای از آن را روی خاک بیافشانید . [ خاک بیز = در لغت به معنی کسی است که خاک کوچه ها و بازارها را جاروب می کند . اما در اینجا کنایه از کسی است که ناتوان و بی کس باشد . همچنین از قدیم در میان میخواران رسم بر این بوده است که ته نشست و دُردِ جام خود را بر زمین می افشاندند تا با این کار ، دوستان و غایبان را یاد کرده باشند . از اینرو شعرای ایرانی و عرب ، این مضمون را در اشعار خود بسیار آورده اند . چنانکه حافظ گوید :
اگر شراب خوردی جرعه ای فشان بر خاک / زآن گناه که نفعی رسد به غیر ، چه باک
همانطور که گفته آمد . مولانا ضمن آنکه پیغام غریبانه طوطی را بیان می دارد . از فراق و غربت خود نیز حکایت می کند . ]
شرح و تفسیر بیت 1563
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو ؟ / وعده های آن لبِ چون قند کو ؟
شگفتا آن عهد و سوگند کجا رفت ؟ و کو آن وعده هایی که از لبان شیرین گفتار شما شنیدم ؟
شرح و تفسیر بیت 1564
گر فِراقِ بنده از بَدبندگی است / چون تو با بَد ، بَدکُنی ، پس فرق چیست ؟
اگر من به واسطه بجا نیاوردن وظیفه بندگی ام . دچار این فراق گشته ام و تو بدی را با بدی عوض دهی . پس فرق میان خداوند و بنده چیست ؟ [ بِدبندگی حالت بنده ای است که به وظایف بندگی خود عمل نکند ]
شرح و تفسیر بیت 1565
ای بدی که تو کُنی در خَشم و جَنگ / با طرب تر از سماع و بانگِ چَنگ
ای معشوق حقیقی ، هر بدی و جفایی که تو به گاه خشم بر من می کنی . برای من شوق انگیزتر و دلنشین تر از استماع الحان شورانگیز و نغمات چنگ است .
شرح و تفسیر بیت 1566
ای جفایِ تو ، ز دولت ، خوبتر / وانتقامِ تو ، ز جان ، محبوبتر
ای محبوب حقیقی ، جفای تو از اقبال دنیوی و دولت ظاهری ، زیباتر است چنانکه انتقام تو از جان و حیات ، نکوتر و مرغوبتر است .
شرح و تفسیر بیت 1567
نارِ تو اینست ، نورت چون بُوَد ؟ / ماتم این ، تا خود که سورت چون بود ؟
اگر شراره قهرت اینست پس فروغ لطفت چگونه است ؟ و اگر سوگ تو اینست پس شادی و جشن تو چگونه است ؟ [ اکبر آبادی گوید : وقتی در جلوه قهر و عذاب ، چنین مهربانی کنی ، پس در صورت لطف و ثواب چه لذت ها که نمی دهی . (شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 100) ماتم = سوگ و عزا ، سور = جشن و ضیافت ]
شرح و تفسیر بیت 1568
از حلاوت ها که دارد جورِ تو / وز لطافت کس نیابد غورِ تو
قهر و جفای تو چنان پر لطف است که به وصف در نگنجد و تو چنان لطیفی که کسی نمی تواند به کُنهِ وجود تو رسد . [ لطیف از اسمای حُسنای الهی است . حکیم سبزواری گوید : حق تعالی لطیف است از آنرو که از همه تعیّنات ، مجرد است . از اینرو نمی توان کُنهِ او را درک کرد . ظرف عقول و سعۀ افهام و عقول آدمیان به قدری محدود است که حقیقت نامتعیّن او را نتوانند دریافت . (شرح الاسماء الحسنی ، ص 102) ]
شرح و تفسیر بیت 1569
نالم و ترسم که او باور کند / وز کرم آن جور را کمتر کند
از جفای او می نالم در حالیکه می ترسم آن محبوب حقیقی ، ناله هایم را باور کند یعنی ناله ام را نشان ناخشنودی ام محسوب دارد و از روی بزرگواری و مهربانی ، جور و جفای خویش را از من دریغ دارد .
شرح و تفسیر بیت 1570
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد / بوالعجب ، من عاشق این هر دو ضد
براستی که من عاشق لطف و قهر آن محبوب حقیقی هستم . شگفتا که من نسبت به این هر دو ضد عشق می ورزم . یعنی هم عاشق لطف او هستم و هم عاشق قهر او . [ این ابیات جملگی ناظر بر مقام رضاست . در باب مقام رضا در شرح بیت 1574 همین بخش توضیح کامل آمده است . در عالم عاشقی این مسلم است که قهر و بلا ، محک صدق طلب و خلوص عشق است و معشوق بدین وسیله عاشق را در بوته امتحان می نهد . و چون عاشق بر بلا صابر باشد نقد وجودش آشکار شود . ]
شرح و تفسیر بیت 1571
وَالله ار زین خار ، در بُستان شوم / همچو بلبل ، زین سبب نالان شوم
به خدا سوگند ، اگر من از این خارستان به گلستان بروم . یعنی از خار بلا بگریزم و به بوستان راحتی و آسایش درآیم . مانند بلبل از اینکه از خار بلا گریخته ام و به راحتی رسیده ام . ناله و فغان سر می دهم .
شرح و تفسیر بیت 1572
این عجب بلبل که بگشاید دهان / تا خورد او خار را با گلستان
شگفتا از اینکه بلبل دهان بگشاید تا خار و گل را با هم بخورد . یعنی جفا و بلا را همچون لطف و صفا بپذیرد . [ مولانا در این ابیات از زبان آن طوطی قفس نشین ، ابتدا خود را به بلبل تشبیه کرد . اما دید که بلبل ، سست عهد و ناپایدار است زیرا بوستان را تا وقتی می خواهد که یغماجیِ خزان برآن نتاخته و زرد و خوشیده اش نکرده است . حال آنکه در ابیات پیشین خواندیم که عاشق صادق ، بر قهر و بلا مرحبا می گوید و سینه چاک به استقبال آن می رود . از اینرو تشبیه را عوض می کند و در بیت بعدی می گوید :
شرح و تفسیر بیت 1573
این چه بلبل ؟ این نهنگِ آتشی است / جمله ناخوش ها ز عشق ، او را خوشی است
این عاشق بلا کش (مولانا) دیگر چه بلبلی است ؟ این اصلا بلبل نیست بلکه نهنگی آتشین و آتش خوار است . یعنی نه تنها از قهر و جفای معشوق نمی گریزد بلکه خود را در بطن و متن جفا می افکند . او همه ناخوشی ها را عاشقانه می پذیرد و آن را خوشی و دلپذیری می شمرد .
شرح و تفسیر بیت 1574
عاشق کُل است و خود کُل است او / عاشق خویش است و عشق خویش جو
این بنده عاشق در واقع بر کُلِ عالم عشق می ورزد زیرا او به مرتبه کُل رسیده است . یعنی عاشق حقیقی ، چون از منِ جزییِ خود گذشته و به حقیقتِ حق پیوسته است دیگر به عنوان « فرد » مطرح نیست . به عبارتی دیگر ، وجودش مناسب با هستی حضرت معشوق بسط یافته بطوریکه خود را در همه چیز و همه چیز را در خود می بیند . بدین جهت بر مظاهر عالم هستی عشق می ورزد و همگان را صرف نظر از خون و نژاد و ملیت و مرام و مسلک ، دوست می دارد . او عاشق خود است اما نه خودِ شخصی ، بلکه عاشق خودِ نوعی و کُلی است یعنی عاشق همه هستی است .
– ابیات اخیر ناظر بر مقام والای رضاست . رضا از مقامات عالی سالک بلکه آخرین آنهاست . سالک همینکه به برکت ریاضت و تهذیب نفس و حصول کشف و شهود از دام شرک خفی بیرون جَست و از دل و جان به آیین حنیف توحید درآمد و ابراهیم وار بر همه معبودهای آفل نفسانی و ظاهری ندایِ لااُحِبّ الآفِلِین زد به مقام رضا می رسد . و رضا ، ثمره محبت و ولایت کامل الهی است . چنین شخصی از صمیم دل معتقد می شود که در قسمت ازلی ، خطا و زللی نرفته و هر چه بر او رسد خیر محض است . عبدالرزاق کاشانی در تعریف رضا گوید : رضا عبارت است از فانی کردن اراده خود در اراده حضرت حق تعالی ، و فانی کردن صفت ، قبل از فنای ذات . و این شاق ترین امر بر عامه است زیرا فانی کردن خواست و اراده شخص ، انجام نشود با ترک بهره ها و خوشی ها ، و این امر بس دشوار است . (شرح منازل السائرین ، ص 89)
– دکتر قاسم غنی گوید : در قرن سوم ، میان مشایخ صوفیه در اینکه آیا رضا را باید از جمله مقامات شمرد یا از جمله احوال ، اختلاف بوده است . فرقه مُحاسِبیّه یعنی پیروان ابوعبدالله حارث بن اسد محاسبی که غالب صوفیان خراسان تابع او بوده اند . می گفتند که رضا از جمله احوال است ولی صوفیان عراق بر خلاف عقیده حارث محاسبی ، رضا را از جمله مقامات سلوک می شمرده اند . (تاریخ تصوف در اسلام ، ص 316) .

محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار:

تک بیت « آدمی چون کشتی است و بادبان،
تا کی آرد باد را آن باد-ران »
از دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا، حاوی مضمون عمیقی از نسبت خداوند به انسان و جهان؛ و همچنین مفهوم جبر و اختیار است!
مولانا خدا را در نقش اورنده باد (باد-ران) تصویر میکند، که بدون او و وزش و جریان او؛ هیچ حرکتی در این جهان صورت نمیگیرد. هر حرکتی و عملی از او نشات میگیرد...
ولی وقتی باد امد؛ این دیگر در اختیار انسان است که چگونه کشتی را براند (ادمی چون کشتی است و بادبان)؛ میخواد غرقش کند یا در جهت درست به حرکت دراورد! مقصدی که به ان میرسیم از قبل مشخص نیست. بستگی دارد به چگونگی استفاده از ان باد، و راندن کشتی زندگی!

محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

در بیت:
«ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا»
مفهوم عمیقی نهفته که مولانا خودش را -فکر انسان را- به «چرخ آسیاب» تشبیه میکند و گندم را نشانه های خدا بر روی زمین. و از خدا میخواهد که پیوسته گندمهایی بفرستد و چشم او را برای دیدن این نشانه ها باز بگذارد تا چرخ آسیاب او- یعنی دستگاه فکری او- بیکار نشه و پیوسته در تولید و تکاپو باشه...

محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

مولانا در این چند بیت، داستان فلسفی کوتاه ولی عمیقی را بیان میکند. خلاصه‌ی داستان از این قرار است که هرکسی وسعت دیدش محدود به همان حوزه‌ی خودش است و توانایی درک تصویر بزرگتر را ندارد و نتیجه می‌گیرد که راز حیات و وسعت آن برای انسان قابل درک نیست و فقط خدا آن‌ را می‌داند. داستان حاوی تشبیه انسان به یک آسیاب است که از «چرایی» گردش خود اطلاع ندارد! در مرکز این آسیاب دانه‌ای است که تمثیلی از روح انسان است که درون آسیاب گیر افتاده است و از آن راه خروجی ندارد و آسیاب هم جسم مادی انسان است. در این آسیاب، «بدن» همچون سنگ آسیاب است که دانشی به دلیل گردش خود ندارد و برمداری که برایش تعریف شده می‌گردد. «اندیشه» را به آب این آسیاب تشبیه می‌کند که سنگ را می‌چرخاند. سنگ(بدن) فکر می‌کند که آب (فکر) دلیل این گردش را می‌داند. اما آب خودش فکر می‌کند «آسیابان» دلیل گردش را می‌داند. آسیابان هم اما علمش محدود به حوزه‌ی کاری خودش است و فقط می‌داند اگر این چرخ آسیاب نگردد مردم از کجا «نان» بخورند و «نانوا» (نانبا) چه کار کند؟! و این سلسله ادامه دارد... در نهایت، این زنجیره چنان گسترده و پیچیده و پرعظمت است که مولانا توصیه می‌کند در برابر عظمت آن «خموش» باشیم و از آفریننده‌ی راز آفرینش را بپرسیم تا به ما بگوید....

محمد کاظم در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۴ - ساقی‌نامهٔ ۹:

خیر.
باتوجه به مبادا که در مصرع قبلی آمده، همان بنالد درست تر است

سامان در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:

بیت چهارم مصراع اول "ار" باید باشد نه "از"

ابراهیم سالاری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

با سلامخدمت همه ی عزیزان
به نظر به شیر درست است به این معنی که : شور عشق سعدی در شیری بوده که خورده است.

منصور در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

مصرع دوم بیت چهارم میتونه اینجوری باشه
بر او از باد هر ساعت....

منصور در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۱ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

مصرع اول بیت چهارم میتونه اینجوری باشه شاید
بدان تا عاشقان را با دلِ کم‌جهد باری

منصور در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

مصرع دوم بیت اول احتمالا به جای "مه"، "که" باید باشد

مهرشاد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸:

درود
بیت چهارم مصرع دوم «بویست» املای صحیحش «به وی است» می باشد. این املا باعث میشه به اشتباه «بوی است» خوانده شود

رضا در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۱۷:

بنده هم با آقا حسین موافقم
مصرع دوم خون دل انگور فکن در رگ و پوست هست

زهرا در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

چقدر زیباست شعرهای حافظ. خیلی فوق العاده هستن. واقعا باید حضرت حافظ نامیدش.

لیلا در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ اقبال لاهوری » جاویدنامه » بخش ۴۱ - نوای طاهره:

این شعر را فریدون فروغی هم خوانده در ضمن کسی که گفته شاعر قرهالعین نیست بهایی بوده نه بابی چون اگر انتساب شعر به قره آلتین درست باشه آنوقت در تضاد با بهاییت است .استاد مجتبی نینوی گفتن مال قره آلتین است و این دست پا زدنهای خنده دار مثل نقل از بهایی ها برای رد آن دلیل دیگری بر انتساب آن به این بانو است چون احتمالا بر عقیده بهایی ها این اشعار با بالاتر بودن بها از باب تضاد داره

سید محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳:

وین شاه در رکابتدارد هزار دارا---
از مادحان زیرک وز شاعران دانا---
درست است

سید محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲:

ای کرده فتح و نصرت در مشرق آشکارا----
درست است

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
دفتر در اینجا به معنیِ دانش و علومِ برآمده از ذهنیتِ انسان آمده است که پیرِ میکده برایِ هزاران سال این دانشِ کتابی را مطالبه می کرد تا با رهایی انسان از قیودش در ازایِ آن صهبا و شرابِ زندگی بخش را به او بچشانَد، و انسان برایِ هزاران سال از رویِ جهالت و یا لجاجت از رها کردنِ دفترِ دانش و علومِ دینی سر باز می زد که در نتیجه خود را از شرابِ عشقی که پیرِ میکده برایِ او مهیا کرده بود محروم کرده بود، در عوض بدلیلِ اینکه کارآمدیِ دفتر و دانشِ خود را برتر از آن صهبا تصور می کرد از هزاران سال پیش و شاید از وقتی ابراهیمِ خلیل بتها را شکست و آیینی جدید آورد، میخانه را مکانی برایِ ترویجِ درس و دعاهایی نمود که نشأت گرفته از همان دانشِ کتابیِ او بود و هرچه پیرِ میکده تقاضا می نمود تا انسان این دفتر را در گرویِ آن شرابِ نابی بگذارد که به یک جرعه دلش به عشق زنده می شود، نمی‌پذیرفت و حاضر به دست شستن از دفتر و دانشِ دینیِ خود نمی شد، البته دلیلِ دیگری را که می‌توان برایِ این عدمِ همکاریِ انسان با پیرِ میکده تصور کرد ایجاب و ترجیحِ  منافعِ شخصیِ و گروهیِ دفتر و دفتردارانی دانست که حاضر به گرو گذاشتنش در نزدِ پیر یا زندگی نبودند تا آن صهبا و شراب را بگیرند. 
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
پیرِ مُغان در اینجا استعاره از خداوند است که قدیم است و ازلی، حافظ در ادامه می‌فرماید اما ما انسان‌ها که حاضر به رها کردنِ دفتر نبودیم، رونقِ کاذبی برایِ میخانه خداوندِ ذهنیِ خود ایجاد کرده و شرابی موهوم از این دانشِ کتابیِ خود می نوشیدیم که موجبِ بدمستیِ ما  می گردید، از نمونه هایِ بارزِ این بدمستی جنگهایِ چند صد ساله صلیبی ست که دفتری بر علیه دین و دفتری دیگر براه انداخته بود و هر کدام خود را برحق می دانستند، اما پیرِ مغان یا خداوند بواسطه نیکی و نگاهِ کریمانه ای که دارد همه این کارها و بدمستی هایِ انسان و تعصبات و دعاهایِ برآمده از ذهن و تلاش برای افزودن به حجمِ این دفتر را به چشمِ کَرَمش زیبا می دید.
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

شاید از هنگامِ شکستنِ بت‌ها توسطِ ابراهیم خلیل در بتخانه و تبدیلِ آن مکان به میخانه بود که دانشِ بشری نیز فعال شده و هزاران هزار دفتر نوشته شد در باره اینکه آیا حضرتِ ابراهیم با دستِ چپ بتها را شکست و یا با دستِ راست و یا تبر را بر دوشِ راستِ بتِ بزرگ نهاد و یا بر شانه چپش و دانشهایِ ذهنی بیشمار از این دست را که حافظ می فرماید جملگی این دفاترِ ذهنی را باید به  به می بشوییم تا دفاتری سفید بازیافته و بتوانیم بر آنها درسِ عشق بنویسیم، اما چرا باید این کار را بکنیم؟ حافظ در مصراع دوم پاسخ می دهد زیرا او از گردشِ افلاک و بررسیِ ستارگان دریافته است که روزگار آهنگِ دلِ دانا به دانشِ ذکر شده را کرده است، دلی که جاهل است اما مدعیِ دانش هایی اینچنین است و اگرچه پیرِ مُغان تا کنون با صبر و کرامتِ خود آن بدمستی هایِ ناشی از این داناییِ کذایی را زیبا می‌نگریسته است اما فلک یا روزگار صبرش بسر آمده و قصدِ بیرون ریختنِ این داناییِ توهمی از دلِ انسان را دارد تا جای برای حضورِ واقعیِ خداوند که برایِ حضورش نیازی به آن همه دانشهایِ چند هزار ساله نیست را در دلها باز کند، این سِیرِ تحول و نگاهِ جدید به زندگی در میانِ پارس زبانان از عارفانی چون بایزید و حلاج شروع  و با حکیم سنایی و عطار و مولانا و سعدی و حافظ امتداد یافت.

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

پس حافظ برایِ جهان بینیِ خود مثالِ بتانِ زیبا روی را زده و ادامه می دهد که اگر انسان از منظرِ زیبایی شناسی به زیبا رویان بنگرد تنها چیزی را که می بیند آن زیباییِ بُت خواهد بود و سایرِ خصوصیاتِ وی به چشمش نمی آید و به آن فکر هم نمی کند، پس‌ اگر اینگونه به خداوند یا برایِ مثال ابراهیمِ خلیل و دیگر پیامبرانِ الهی نیز بنگرد نَفسِ آن پیام و کارِ زیبایی که ابراهیم در  شکستنِ بُتها و یا کاری که موسی در مبارزه با فرعونِ نفس انجام داده اند را خواهد دید و در باره جزئیاتی که هیچ تاثیری در بهبودِ کیفیتِ زندگیِ انسان ندارد به سیاه کردنِ دفترها و سپس بدمستی یا ستیزه با دیگر باورها نمی پردازد، در مصراع دوم می‌فرماید این سخنِ حکیمانه را کسی برای روشنگریِ نوعِ انسان بیان نمود که در علمِ نظر بینا بوده است، پس‌ تنها علم یا دفتری که موردِ تاییدِ حافظ است علمِ نظر است یا علمِ نگاهِ عاشقانه به زندگی و همه اجزای هستی که بزرگان و فرزانگانی چون حافظ به آن دست یافته اند.

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

اما انسانی که حُسن شناس نبوده و در نتیجه از علمِ نظر بی بهره است زیباییِ بتان را ندیده و توجه و تمرکزِ اصلیِ خود را به چند و چونی یا جزییاتِ غیرِ ضروری معطوف و آن را در مرکز خود قرار می دهد و در نتیجه دل و همه هیجانات خود را پرگاروار حولِ محورِ آن چیز نظیرِ باوری که با باورِ حتی هم کیشانِ خود متفاوت است به گردش در می آورد، حافظ می‌فرماید چنین انسانی در آن دایره و حولِ محورِ آن باورِ ذهنی برای سالهایِ متمادی سرگشته و سرگردان می چرخد و با تعصب، سماجت و پافشاری در این سرگشتگیِ خودخواسته پابرجا می‌ماند و آن را استقامت در راهِ دین می نامد، تقریبأ تمامیِ جنگ و ستیزه هایِ بین ادیان و حتی درونِ ادیان با چنین الگویِ ذهنی برپا شده و در آینده خواهند شد اگر انسان تغییر نکرده و در علمِ نظر و حُسن شناسی بینا نشود و پیشرفتی حاصل نکند.

مطرب از دردِ محبت عملی می پرداخت

که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
مطرب در اینجا نمادِ خداوندِ شادی بخش است و از دردِ محبتی که به انسان دارد آن سرگشتگیِ ذکر شده را که توأم با درد و محنت برای انسان است بر نمی تابد، پس به عمل یا کن فکانِ خود می پردازد تا انسان با  نامرادی هایی که از باور پرستیِ خود می بیند بخود آمده، از سرگشتگی رها و به خداپرستی روی آورَد، این نامرادی ها را در حکومت هایی که پس از بعثتِ پیامبران برپا شدند و سپس با جنگهای خانمان سوز افول نمودند به راحتی می توان تشخیص داد، حافظ می‌فرماید  این عدمِ تشخیصِ انسان از نامرادی هایِ حاصل از نابینایی و نداشتنِ علمِ نظر موجب می شود از هر مژه حکیمان و بزرگانِ جهان که صاحبِ نظر هستند خون فوران کند، یعنی خونِ دلها می خورند تا سرانجام بشریت پیِ به اشتباه خود ببرد و حُسن شناس شود تا زیبایی را که اصل است ببیند و فرعیات را رها کند تا از سرگشتگیِ پرگارگونه چند هزار ساله آزاد گردد. محتمل است در مصراع دوم محبان بوده باشد یا دقیقتر بگوییم می‌توان بجای حکیمان واژه محبان را قرار داد که در اینصورت با ایهام مواجه شده و محبان یا عاشقان می‌تواند عاشقِ حقیقی و در معنی دیگر به مفهومِ  مُحبِ چیزهای این جهانی باشد که در هر دو معنی با عملِ مطرب و متاثر از ناکامی هاست  که مژه ها قابلیتِ خون افشانی می یابند.

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

پس‌ از آنکه خونِ چیزهایِ چیزهایِ این جهانی در دلِ عاشق ریخته شد و از مژگانِ عاشق فَوَران کرد، عاشق از این سرگشتگیِ پرگار گونه رها شده و مانند گل شکوفا می شود و این شکفتن بدلیل طرب وشادیِ ناشی از این رهایی میباشد و حافظ بر لب جوی را نیز به معنی پیوستگی این شادی و آب زندگانی میداند و از همه مهمتر این موهبت را از سایه آن سرو سهی میداند، سروی که با حرکت سهی یا موزونِ خورشید سایه اش رونده و بر سرگلها یا انسانهایِ رها شده گسترده میشود و آن سایه چیزی جز لطف و برکت خدا بر سر چنین بندگانی نیست ، حافظ بدلیل اعتقاد به وحدت وجود سرو را به عنوانِ سمبل انسانِ کامل و پیرِ راهنما نیز بکار میبرد .

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود
پیر گلرنگ که رخسارش از شدتِ عشق گلگون است نمادی از انسان کامل است که به حافظ اجازه خبث (در اینجا بدخواهی) نداد وگر نه از ریا کاران بیشتر از اینها حکایت می نمود، کنایه از اینکه حافظ با نظرِ خیرخواهانه این چرخه ریاکاری را در این غزل شرح نموده و از بدمستیِ آنان در ستیزه گری هایِ خُر و کلان حکایت کرده است.
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
در انتها حافظ از زبان انسان و به انسان درسی دیگر میدهد که آن نیز در راستای درس اول بوده و میفرماید قلب تقلبی زنگار زده و یا قلب با پوشش زر تقلبی برای حضرت دوست خرج نخواهد شد و با ریاکاری و خدا جویی با الفاظ کارگر نخواهد افتاد .این معامله گر بزرگ (حضرت حق) به همه عیب و ایرادهای انسان واقف میباشد پس او فقط زر خالص را خریدار است و قدرت تشخیص فوق العاده ای دارد .


همایون در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۹:

چشم و عقل، مادی هستند، انسان پدیده ای معنوی است و برای شکار معنی ها در هستی گام می زند، چشم و عقل در حیوانات هم هست ولی در انسان به گونه دیگری عمل می کند و فوائد بسیاری به بار می آورد چون زیر چتر معنا کار می کند، معنا هایی چون زیبایی، هماهنگی و نیک بختی که انسان در هستی پیدا کرده است
مشکل انسان این است که روزی این شکار معنی ها و نو کردن معنی ها را کنار بگذارد و به زندگی مادی و عقل مادی عادت کند و قانع باشد و ظرفیت خود را محدود کند، و از زندگی منوچهری به زندگی جمشیدی بازگردد
همان چیزی که سرنوشت امروز ما شده است
ولی همیشه فرصت بالا رفتن از کوه دیگری فراهم است و پیام جلال دین به این دلیل همیشه زنده خواهد ماند

همایون در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸:

آفرین نادر عزیز که همیشه در غزل بدنبال شاه بیت هستی
حاصل اینست ای برادر چون فلک
در جهان کهنه نوبنیاد باش
جلال دین عزیز مانند سهروردی و دیگر فرهنگ باوران به فرهنگ سیمرغی و پهلوانی و نوروزی دلبسته است. کهنه بودن را صفت هستی می داند و آنرا چون شراب کهنه مستی بخش و شادی آفرین میداند و در مقابل نویی و نوشدن را صفت انسان و کار انسان بحساب می آورد و اینگونه انسان را در آفرینش با هستی شریک و همراه می پندارد.

نگار در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

در پاسخ نقدی که بر ترجیع‌بند هاتف وارد کردند و فرمودند تثلیث را توجیه کرده، عرض می‌کنم که نقل قولهایی که در اشعار می‌آیند، لزوماً نظر صریح و قطعی شاعر نیستند.

۱
۲۲۲۷
۲۲۲۸
۲۲۲۹
۲۲۳۰
۲۲۳۱
۵۷۲۵