گنجور

حاشیه‌ها

منصور پویان در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

عبارت: “ساقی به روی شاه ببین ماه” هنوز هم مرسوم است که با دیدن (ماه نو)، در چهره‌ی مؤمن، آب، آینه یا سبزه؛ می نگرند و تفأل می کنند. ای ساقی، پایان بهار و گل درحالِ وداع است، ماه را در رخسار ِشاه ببین و شراب بیاور که یاران همه در انتظارند.
به دنیایِ ناپایدار دل مَبند و شراب الست بنوش و از سرانجام ِجمشید بپرس که با آن همه بهره‌مندی بالاخره از این دنیا رَخت بربست و رفت. همه چیز فنا شدنیست، بنابراین با زیر ِسئوال بُردن ِ رویداد ها، باشد که به پاسخ های روشن دررسی! من که حاضر بودم جانم را فدای غمزه‌ زیبا-رویان کنم؛ حالیا جانم جایگاهِ معشوق ازلی-ابدی می باشد.
شعر از هنر هاست و از زمان آدم، زینتِ-بخش ِزیبائی ها بوده است. پس شعر به مجلس ِشاه، جایگاه ِبهشت دارد و شاه همان یکتائی خداوندگاری است. اگر چه از سحر و سحری دیگر خبری نیست، ولی شراب صبگاهی که هست!
عنان‌ بر عنان‌ رود، یعنی قضاوتِ پروردگار از تصوّر ما خارج و روز قیامت همین حالاست! می پنداریم در قیامت، شیخ ِ تسبیح به دست و رندِ شرابخوار طوری قضاوت می شوند که رند به بهشت رود و شیخ به دوزخ. هر طور که باور-داشته باشیم، قلبِ ما همانا سکّه تقلبی و زر ناسره ماست. بزرگواری یزدان، قصور ما را برمی تابد. از زر ناسره که سکه کم عیاری ست؛ شاه که کریم و بزرگوار ست؛ به چشم اغماض در ما خواهد نگریست. با استغراق در معانی باطنی، خواهیم فهمید که در روز حشر؛ چه بسا تسبیح شیخ و خرقه ی شرابخوار یکسان باشند.
حافظ از عید بصورت نمادین و در راستای رسیدن به معنویت استفاده میکند. گل نیز نماد وجود و شکل مادی پدیدار ها می باشد. حضور و کمال یاران همان همراهان راه معنویت هستند مانند عطار و مولانا.
حافظ هنوز به پاکان روزه دار و یا همان یاران دلبسته است. حافظ از ما میخواهد که از قصه جام و جمشید معنای اصلی را دریابیم و غزل را نیز به معنای معمول آن نگرفته و در آن تامل عمیق تر داشته باشیم.
جان ذاتی ما همانا اصلیت خدایی بشری ست و از نگاه عرفا، جان جسمانی انسان در رده دوم اهمیت قرار دارد. حافظ از خدا میخواهد تا از چشم-زخم انسان های تنگ نظر محفوظش بدارد؛ تا انسان ها با تعلقات دنیوی نتوانند بر او اثر بگذارند و او را به ذهنیت مبتلا کنند. باشد که شراب نورانی معرفت را بنوشاند و با این جهان بینی که انسان در پی می خرد ایزدی ست می فرماید:
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست/از می کنند روزه گشا طالبان یار.
زمان نوشیدن می اَلَست در سحر و ابتدای دوران زندگی انسان یعنی در نوجوانی است. اگر جدا شدن از خود کاذب طولانی شود، باز نقصانی بوجود نخواهد آمد، چرا که انسان در هر دوره ای از زندگانی که باشد؛ هر آینه با می ناب از حضرتش میتواند روزه گشایی کرده و آن طلب یعنی روزه داری را با زنده شدن به حضرتش ادا کند.
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست/بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار.
پرده پوشی همان سیره خداوندگاری می باشد؛ پس بر ما ببخش زیرا که بواسطه شروع دیر هنگام؛ این زر ما بس کم عیار شده است تا حدی که به نظر تقلبی می آید اما تو با کرامت خود ما را از عشق لایزال بهره مند کن. برای طلب می یعنی خرد ایزدی و زنده شدن به حضرت عشق، به چیزهای این جهان دل مبادا بست.
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار.
تسبیح و خرقه از ابزارهای ذهنی شیخ و صوفی هستند و شیخ با تسبیح، خدای ذهنی خود-ساخته را عبادت میکند. صوفی نیز رندانه در زیر خرقه دلبستگی ها، قصد شراب خوردن از این تعلقات دنیوی را دارد. حافظ میفرماید در روز حشر یا قیامت که میتواند برای انسان همین لحظه و از خواب ذهن بیدار شدن باشد؛ هیچکس با اعمال ذهنی خود طرفی از زندگی دنیوی برنخواهد بست.
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود/ناچار باده نوش که از دست رفت کار.
رفتن روزه و گذر ایام خیلی زود سپری شده و لاجرم گل وجود جسمانی انسان نیز از این جهان خواهد رفت. پس درنگ نکن و باده هوشیاری طلب کن که می اَلست، تو را جاویدانی و الوهیت خواهد بخشید.

علی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸:

سلام.کسی معنای بیت اول رو میدونه؟کارم فوریه.لطفا اگر میدونید راهنمایی کنید.

رضا در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - پند و موعظه:

"ثنای عزت حضرت" صحیح هست یا "ثنای حضرت عزت"؟
به گمانم ترکیب دوم از نظر معنایی صحیح تر باشد

همایون در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷:

غزل خوبرویان خوش پنهان
از آنجا که ملک ها و سلطان ها همه در سینه خاک جای دارند، خاک هم میتواند عزیز شود
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
خوبرویان خوش خبر پنهانی هم جایگاهشان در سینه انسان است از اینرو پنهان هستند
سینه انسان سینه هستی است سینه آسمان و زمین است

منصور پویان در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

عبارت: “ساقی به روی شاه ببین ماه” هنوز هم مرسوم است که با دیدن (ماه نو)، در چهره‌ی مؤمن، آب، آینه یا سبزه؛ می نگرند و تفأل می کنند. ای ساقی، پایان بهار و گل درحالِ وداع است، ماه را در رخسار ِشاه ببین و شراب بیاور که یاران همه در انتظارند.
به دنیایِ ناپایدار دل مَبند و شراب الست بنوش و از سرانجام ِجمشید بپرس که با آن همه بهره‌مندی بالاخره از این دنیا رَخت بربست و رفت. همه چیز فنا شدنیست، بنابراین با زیر ِسئوال بُردن ِ رویداد ها، باشد که به پاسخ های روشن دررسی! من که حاضر بودم جانم را فدای غمزه‌ زیبا-رویان کنم؛ حالیا جانم جایگاهِ معشوق ازلی-ابدی می باشد.
شعر از هنر هاست و از زمان آدم، زینتِ-بخش ِزیبائی ها بوده است. پس شعر به مجلس ِشاه، جایگاه ِبهشت دارد و شاه همان یکتائی خداوندگاری است. اگر چه از سحر و سحری دیگر خبری نیست، ولی شراب صبگاهی که هست!
عنان‌ بر عنان‌ رود، یعنی قضاوتِ پروردگار از تصوّر ما خارج و روز قیامت همین حالاست! می پنداریم در قیامت، شیخ ِ تسبیح به دست و رندِ شرابخوار طوری قضاوت می شوند که رند به بهشت رود و شیخ به دوزخ--هر طور که باور-داشته اباشیم.
قلبِ ما همانا سکّه تقلبی و زر ناسره ماست. برزگواری یزدان، قصور ما را برمی تابد. از زر ناسره که سکه کم عیاری ست؛ شاه که کریم و بزرگوار ست؛ به چشم اغماض در ما خواهد نگریست. با استغراق در معانی باطنی، خواهیم فهمید که روز حشر؛ چه بسا تسبیح شیخ و خرقه ی شرابخوار یکسان باشند.
حافظ از عید بصورت نمادین و در راستای رسیدن به معنویت استفاده میکند. گل نیز نماد وجود و شکل مادی پدیدار ها می باشد. حضور و کمال یاران همان همراهان راه معنویت هستند مانند عطار و مولانا.
حافظ هنوز به پاکان روزه دار و یا همان یاران دلبسته است. حافظ از ما میخواهد که از قصه جام و جمشید معنای اصلی را دریابیم و غزل را نیز به معنای معمول آن نگرفته و در آن تامل عمیق تر داشته باشیم.
جان ذاتی ما همانا اصلیت خدایی بشری ست و از نگاه عرفا، جان جسمانی انسان در رده دوم اهمیت قرار دارد. حافظ از خدا میخواهد تا از چشم-زخم انسان های تنگ نظر محفوظش بدارد؛ تا انسان ها با تعلقات دنیوی نتوانند بر او اثر بگذارند و او را به ذهنیت مبتلا کنند. باشد که شراب نورانی معرفت را بنوشاند و با این جهان بینی که انسان در پی می خرد ایزدی ست می فرماید:
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می کنند روزه گشا طالبان یار
زمان نوشیدن می اَلَست در سحر و ابتدای دوران زندگی انسان یعنی در نوجوانی است. اگر جدا شدن از خود کاذب طولانی شود، باز نقصانی بوجود نخواهد آمد، چرا که انسان در هر دوره ای از زندگانی که باشد؛ هر آینه با می ناب از حضرتش میتواند روزه گشایی کرده و آن طلب یعنی روزه داری را با زنده شدن به حضرتش ادا کند.
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
پرده پوشی همان سیره خداوندگاری می باشد؛ پس بر ما ببخش زیرا که بواسطه شروع دیر هنگام؛ این زر ما بس کم عیار شده است تا حدی که به نظر تقلبی می آید اما تو با کرامت خود ما را از عشق لایزال بهره مند کن. برای طلب می یعنی خرد ایزدی و زنده شدن به حضرت عشق، به چیزهای این جهان دل مبادا بست.
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
تسبیح و خرقه از ابزارهای ذهنی شیخ و صوفی هستند و شیخ با تسبیح، خدای ذهنی خود-ساخته را عبادت میکند. صوفی نیز رندانه در زیر خرقه دلبستگی ها، قصد شراب خوردن از این تعلقات دنیوی دارد . حافظ میفرماید در روز حشر یا قیامت که میتواند برای انسان همین لحظه و از خواب ذهن بیدار شدن باشد؛ هیچکس با اعمال ذهنی خود طرفی از زندگی دنیوی برنخواهد بست.
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
رفتن روزه و گذر ایام خیلی زود سپری شده و لاجرم گل وجود جسمانی انسان نیز از این جهان خواهد رفت. پس درنگ نکن و باده هوشیاری طلب کن که می اَلست، تو را جاویدانی و الوهیت خواهد بخشید.

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
یحیی بن مظفر ملک عالم عادل
حافظ صفات خداوند را بر میشمرد که مالک جهان بوده و هر باشنده ای اعم از موجودات زنده و کهکشانها ، همگی در ید قدرت او هستند و او خود یاری دهنده دین خود میباشد . منظور از دین در اینجا باورها نبوده ، بلکه شناخت و معرفت انسان نسبت به خود و هستی مورد نظر میباشد که چون انسانی قصد ورود به جهان معنا (دین) را داشته باشد ، پس حضرتش خود نصرت دهنده و یاری کننده او خواهد بود و چنین خدایی پادشاه کامل است . به دلیل اینکه انسان نیز از جنس خدا و ادامه او درجهان میباشد ، پس صفات ذکر شده را نیز میتوان به هر انسان کاملی در این جهان و ازجمله یحیی بن مظفر نسبت داد ، اگر ملک دانشمند و با خرد و عادل باشد . یعنی هر انسانی با این خصوصیات ذکر شده میتواند نماد خداوند قلمداد شود .
ای درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روی زمین روزنه جان و در دل
اسلام در اینجا تمثیل جهان معنا ست که شامل هر باور حقیقی معنوی میباشد و درگه یا آستان خدا برای انسانهایی که پناه و مایه امنیت و آرامش آنها دنیای معنا میباشد ، گشوده و باز است . یعنی هر انسانی از دنیای ماده و جسم ، خسته شده ، میتواند به درگاه و آستان جهان معنا و معرفت خدا وارد شود . درمصرع دوم زمین نماد جهان فرم بوده و انسان درحالیکه در حیات جسمانی خود قرار دارد ، امکان باز کردن روزن در جان و یا باز کردن درب از دل و مرکز خود به آن فضای گشاده و بینهایت الهی را دارد تا به دنیای معرفت حضرتش راه یابد .
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
پس حافظ ادامه میدهد این باز کردن روزن از جان و گشودن درب دل اختیاری نبوده و بلکه بر هر انسانی واجب و لازم میباشد ، یعنی که اختیاری نبوده و انسان چاره و وظیفه ای جز این کار در روی زمین نداشته و این همان تعظیم یا تسلیم انسان دربرابر مقدر و مشیت خداوند است . حافظ در مصرع دوم به عایدی و نفع انسان از این تسلیم و تعظیم پرداخته و میفرماید در پاداش این تعظیم خداوند نعمتهای بیشمار خود را شامل انسان میکند و او را به فیض رستگاری و نجات بهرمند میکند . البته که نعمتهای خداوند نه تنها بر انسان که بر کل جهان و باشندگان آن تمام است و کون و مکان نیز تسلیم مشیت و اراده او هستند بجز انسان که در ذهن رفته و ستیزه کرده و خود را دارای علم و دانش میداند .
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
ازل ، زمان بی زمانی ست که معیارهای ذهنی قابل سنجش نست و درآن روز از قلم صنع خداوندی قطره ای جوهر بر روی ماه افتاد ، ماه در اینجا سمبل انسان است که آن قطره جوهر برابر مشیت و خواست الهی مانند شاهینی که بر شانه انسان نشسته و او را به پادشاهی برگزیند ، انسان را نشان کرده و خال روی او میگردد . تا پیش از این ماجرا همه مسایل حل بود و کل کون و مکان تسلیم اراده و مشت خدا بوده و همانطور که در قرآن آمده فرشتگان (کل هستی)به خدا عرض میکردند: منزهی تو، ما نمی‌دانیم جز آنچه تو خود به ما تعلیم فرمودی، که تویی دانا و حکیم. (آیه 35 سوره بقره) . در حقیقت هیچ مشکلی در کل هستی وجود نداشت اما حافظ میفرماید با نشان و برگزیده شدن انسان توسط خداوند ، حل مسایل ، شد (یعنی برفت ) و کون و مکان دچار مسأله گردید و مشکل از آنجا پدید آمد که انسان برخلاف فرشتگان و باشندگان عالم خود را دارای علم دانسته و بر خلاف سایر باشندگان ، ستیزه با اولین فرمان خدا برای دوری از شجره ممنوعه را آغاز میکند .
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت
ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل
اما چرا خورشید که در اینجا نماد فرشتگان و هستی میباشد بر انسان و جایگاه او رشک برده و آرزو میکنند بجای انسان بودند و از موقعیت او برخوردار بودند ؟ علت این تمایز و برتری انسان قابلیت عشق و اختیار عاشق شدن انسان است تا در راه معرفت و درحالیکه در فرم و جسم بسر میبرد با خدا یکی شده و به او زنده شود ، در حالیکه فرشته و سایر باشندگان عالم فاقد اختیار بوده و از آغاز تسلیم و درحال تعظیم بوده اند . حافظ این مطلب مهم را در جای دیگری به زیبایی بیان میکند :
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
در مصرع دوم هندوی مقبل کنایه از انسان خوش اقبال و نیک فرجام است که با نشان شدن بوسیله قطره جوهر و ذات خدا برای کار و ماموریت مهم زنده شدن خدا به خود در جهان فرم برگزیده شد .
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
پس با این خوش اقبالی ذکر شده ،حافظ ، انسان را شاه خطاب نموده و میفرماید اکنون فلک و کاینات از این بزم شاهانه تو به وجد آمده و این گردش افلاک و ستارگان درواقع به میمنت پادشاهی تو بر روی زمین است که آنها را به رقص و سماع آورده است . پس ای انسان قدر خود را بدان و دست طرب و شادی از دامن این ترنم شادی بخش خدا بر ندار ، شادی و طرب خصیصه خدا یا هستی ست که اگر انسان از دامن او بگسلد به دام خود کاذب خویش می آفتد که منشاء درد و غم میباشد .
می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
حافظ میفرماید لازمه برقرار پیوند با خدای شادی بخش ، نوشیدن می خرد ایزدی از دست حضرتش و همچنین بخشیدن این می به جهانیان میباشد ، کاری که بزرگانی مانند عطار ، مولانا ، حافظ و سایر بزرگان عرفان با آثار گرانبهای خود انجام داده اند . زلف کمند گونه عارف کنایه از زیبایی حاصل از این می خوارگی ست که این خرد ایزدی به اندیشه و رفتار عارف یا انسان سالک
ریخته و این کمند زلف گردن بدخواه را به زنجیر میکشد . بدخواه خود کاذب انسان است که تنها با می خرد ایزدی و کار و عمل فراوان سالک در بند میشود .
دور فلکی یک سره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ میفرماید همانگونه که کار گردش افلاک بر مدار روشن عدل میباشد ، یعنی همه چیز بر مبنای علت و معلول در این جهان اتفاق می افتد ، پس ای انسان ، تو نیز بدان و خوش باش ، در صورتیکه بر روی خود کار معنوی کنی ، خود کاذب و ظالمت به منزل یا دل و مرکز تو راه نخواهد یافت . در اینصورت تنها خداست که در این منزل مستقر میشود و این این نیکبختی بزرگ ، روزی
و رزق چنین انسانی میباشد . یقیناً بدون کار ، پاداشی در کار نخواهد بود و این همان قانون مزرعه و بر مدار عدل است .
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معیشت مکن اندیشه باطل
حافظ به خود و در واقع به انسانی که مدتی بر روی خود کار معنوی کرده و سپس توقع رزق معنوی داشته و قصد آن دارد با قیاس ذهنی مقدار روزی خود را سنجیده و ببیند تا چه حد به خدا زنده و تبدیل شده است ، میفرماید برای معیشت و رزق معنوی اندیشه باطل بر مبنای ذهن نکن که از کار معنوی خود باز خواهی ماند . مولانا در این رابطه میفرماید :
مدانید که چونید ، مدانید که چندید
چو آن چشمه بدیدیت ، چرا آب نگشتید .

هما در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:

من می‌خواستم این ترانه ملئوک ضرابی که این غزل حافظ را خوانده است به این غزل لینک بدهم اما نتواستم. این غزل حافظ را ملوک ضرابی در ترانه «نازنین گل من » احرا کرده است و به این نشانی در دسترس است.
پیوند به وبگاه بیرونی
دوستانی که می‌توانند اطلاعات این اجرای ملوک ضرابی را در بخش موسیقی و نمایه موسیقی این غزل استفاده کنند و بگذارند. ممنونم

خجسته در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش
خرم کسی که برد به میخانه رخت خویش
بر فرق گرد درد به خاک درت خوشیم
جمشید و تاج او و سلیمان و تخت خویش
گل نیست آن ز شاخ درخشان که آتشی ست
کش باغبان ز رشک تو زد در درخت خویش
داریم بار شیشه و خوبان به جنگ ما
در برگرفته سنگ ز دلهای سخت خویش
تشریف خرقه زاهد یک لخت را دهید
رسوای عشق و پیرهن لخت لخت خویش
بنمای لب که صاحب تسبیح و طیلسان
در وجه نقل و باده نهد رخت و پخت خویش
جامی به شهر عشق مشو رهنمون ما
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
این غزلیست از جامی تقریبا با شباهت معنایی و قافیه و ای

امیر در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:

با سلام به گنجوریان محترم، برای من سوال است که ماهیت رابطه‌ی موصوف در این حکایت چیست؟ این چگونه رابطه‌‌ی عاطفی‌ای است؟ مرید و مرادی؟ عشق افلاطونی؟ همجنسگرایی؟

جعفر سلمان نژاد در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ صامت بروجردی » کتاب المواد و التاریخ » شمارهٔ ۳ - نوحه دیگر:

تو بیت اول مصرع دوم بنظر باید اینجوری باشه : " داد ز زن داد ز بیداد زن"

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » دِلِ زاری که من دارم:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » غرق تمنای توام:

با راستی و دلیری شعر خود و ناله ها و نوحه های پوشالی را به تیغ انتقاد کشیده است .

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » رسوای دل:

تعبیر روشن جالب توجه است

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » طوفان حادثات:

اگر ردیف را با گویش مشهدی نِدِشته است بخوانیم وزن شعر صحیح تر به گوش می آید

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » آتش خاموش:

در زیبایی میان غزلهای زبان پارسی کم نظیر و شاید هم بی نظیر است

رهگذر در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۹:

سلام. خداقوت
صرفنظر از اینکه برخی این رباعی از آنِ خیام می دانند، شما در «گنجور» آن را به دو شاعر منتسب کرده اید. یکی «خواجه عبدالله انصاری» و دیگری «ابو سعید ابوالخیر».
حال سروده کدام است، والله اعلم!

محسن در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » حدیث جوانی:

این سیم را به نقد جوانی خریده ام
جناب ابراهیم به نظر می آید همین بیت ای سرو پای بسته از ارزش معنوی غزل کاسته است و شاعر بزرگ را بر آن داشته که سرمایه اشک را به نوعی برای نفس خویش خرج نماید

مهدی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱:

سید علی حسنی
این شعر درباره خواب دیدن صحبت نمی کند. درباره خوابیدن است!

سمیرا در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۰:

در بیت دوم صلای ماجرا آمده است. ماجرا اصطلاحی خانقاهی است که وقتی کدورتی بین مرید و مراد یا مریدان ایجاد می شده طی مراسمی به نام "ماجرا" این کدورت برطرف می شده است. به این ترتیب که ابتدا صلای ماجرا می‌گفتند و فقرا جمع می شدند و ... (شرح مثنوی شریف/657)

میر ذبیح الله تاتار در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

✍ شب اخیر که مریضی مولانای بلخ سخت شده بود خویشان و پیوستگان اضطراب عظیم داشتند و سلطان ولد فرزند مولانا هر دم بیتابانه به سر پدر می آمد و باز تحمل آن حالت ناکرده از اطاق بیرون میرفت و مولانای بزرگ این غزل آتشین را نظم فرمود و این آخرین غزل حضرت مولانا می باشد:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خرابِ شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
اهل قونیه از کوچک و بزرگ بر جنازه مولانا حاضر شدند وعیسویان و یهودیان نیز که صلح جوی و نیک خواهی وی را آزموده بودن به همدردی اهل اسلام شیون میکردند.
شیخ صدرالدین بر پیکر بیجان مولانا نماز خواند از شدت بیخودی و درد شهقه ی بیزد و از هوش برفت. جنازه مولانا را به حرمت تمام بر گرفتند در تربت مبارک مدفون ساختند و مدت چهل روز یاران و مردم قونیه تعزیت مولانا میداشتند و ناله و گریه میکردند و بر فوت آن سعادت آسمانی دریغ و حسرت میخوردند.
جنات نصیب شان باد!

۱
۱۹۶۷
۱۹۶۸
۱۹۶۹
۱۹۷۰
۱۹۷۱
۵۷۲۵