بهزاد علوی (باب) در ۵ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۷ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
تا سودا شب نقاب صبح صادق کردهای
روز را در دامن مشکین شب پروردهای
به نظر می آید که "سودا" در این مصرع درست نیست
و شاید "سوادد" (سیاهی) جایگزین آن بشود
تائب فسائی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲:
یک رهم یک رنگ گردان در فنا..
چند گردم همچو بوقلمون ز تو
اشاره ی این بیت باین است که سالک در هنگامه ی قبض و بسط هایی که در سیر الی الله دارد گویا چون بوقلمون رنگ برنگ میگردد و این بسیار حس دردناکیست برای آنکه حلاوت بسط را چشیده و اکنون به مرارت قبض دچار شده
بوقلمون: بو(ابو) + قلمون (پارچه رنگارنگ و گلی)
سابقا به آفتاب پرست بوقلمون میگفتند چون دائم زنگ عوض میکرد
ان شاءالله این بیت دعائیه رزق ما هم شود
والحمدلله
سارا در ۵ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
- مصرع دوم بیت 5 در نسخه خطی فلورانس بیشتر در خور محتوای این بیت و بیت قبل است:
همان تازی اسب و هیون مری
لغت مری به چندین معنی میتواند اشاره داشته باشد که ابولفضل خطیبی آن را به معنای شیرده و محسن صادقی محسن آباد آن را به معنای اهلی و فرمانبر در نظر گرفته.
- بیت 6: به "دوشندگان"، باز هم نسخه خطی فلورانس.
دوشیزگان در اینجا ارتباطی با مفهون نداره.
- همچنین بیت 9 در همان نسخه به این صورت نوشته شده:
دلیر و سبکسار و ناباک بود
بهنام در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:
دوستان عزیز، اجرایی بدون آهنگ از این غزل شنیدهام که خانومی میخواندش و بسیار غمانگیز است. کسی از نام این خانوم خواننده اطلاعی دارد؟
مهین در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد:
طفل می لرزد ز نیش احتجام/ مادر مشفق در آن دم شادکام
فرشاد در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲:
دوستان ادمی که قصد فریب خود و دیگران را دارد و خود را به خواب میزنه با هیچ چیزی نمیشه بیدار کرد برای همین بحث بیفایده است. اما برای اطلاع دوستان: بخش 37 نوروزنامه خیام " گفتار اندر منفعت شراب" است و اینطور شروع میشود:
دانا آن طب چنین گفته اند، چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد زکریا که هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست، خاصه شراب انگوری تلخ و صاف ...
سعید در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
سلام
این قسمت که حافظ می فرماید: «مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»، در واقع به آیه ای از عهد عتیق اشاره دارد که خداوند را با صفت «مست» وصف می کند.
یعنی: خداوند عاری از هر نوع قید و تقیید است. مست واقعی اوست که علی الاطلاق تجلی دارد.
nabavar در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۷۲:
بیت اول چنین است
هر گه که تو نعل اسب یکران بندی
داغی دگرم بر دل حیران بندی
اسب یکران:
1. اسب اصیل و نجیب.
2. اسبی که رنگ او میان زرد و بور باشد.
مثل:
یکران بادپای تو چون آب خوش رو است
رخش تناور تو چو گردون تکاور است .
سیامک در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
زیبا تر از این متن تا به امروز نیامده
خامش در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
درود بر «جدا» و بیان دلنشین در باره شمع سحر. با این بیان زیبا و روانتان، جال سوز و گداز شب تا سحر حافظ را در خلوت با معشوقش در دلم زنده کردید و اشک دل را در مردم چشم روان. امیدوارم باز هم نمادهای دیگر این عاشق پروردگارش را برایمان روشن کنید.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۹۰:
در مصرع آخر، به بازی باید جدا نوشته شود یعنی برای بازی نیایی.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۵۸:
اگر «مؤذن» باشد، با «آوازه قامت خوشش» جور در نمیآید؛ پس مثلا باید «آواز اقامه خوشش» باشد.
از طرفی اگر موزون باشد، صفت خوش معمولا برای قامت به کار نمیرود و برای آواز مناسبتر است.
امیرحسین شکوهی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲:
به نظر می آید او ایوب بود صحیح تر است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۵۷:
مصرع اول و چهارم اشکال وزنی دارد. شاید به این شکل بوده باشد:
بگذشت پریر باد بر لاله و ورد
دی خاک چمن سنبل تر بار آورد
امروز خور آب شادمانی زیراک
فردات همی آتشِ غم باید خورد
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۴۶:
فرمایش جناب امین کاملا درست است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲۶:
مصرع دوم چیزی کم دارد تا وزن آن درست شود. شاید این گونه باشد: از تار دو زلفش، تن من بسته اوست.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳:
در ادبیات پیشین ما، منظور از گل، گل سرخ است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳:
جناب آرش گرامی
تیغ همان شمشیر است. شعر فردوسی بدین صورت درست است:
به روز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر، به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست
بابک در ۵ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷:
منوچهر جمالی نوشته است:از این پس ، چشم تو و جان تو (= جی ) ، میزان ( = جی ) تو هست ، و این خودت هستی که کردار و گفتار خودت و پدیده ها ورویداد ها را میکـشی و وزن میکنی ، وه مه چیزها ، از این پس، موزون تو میشوند . توئی که ارزش ها را در جستجو و پژوهش و آزمایش ، معین میسازی .
تو را از این پس، هیچکس وه یچ مرجعیت دینی و اخلاقی و هیچ قدرتی، داوری نمیکند. ترا هیچکس نمیبیند که تا پیش او، بازیگری کنی و نقشی بازی کنی ، که مورد پسند او واقع شوی . نقش بازی کردن در انظارمردم ، یا درانظار موءمنان و هم حزبیان و همگروهیها وهموطنی ها ، معنای « بزرگ بودن حقیقی » که « از خود، بزرگ بودن » است ، از خود، زیبابودنست ، از خود ، نیک بودنست، را در تو از بین میبرد . این نقش بازیها ، پاکی و صداقت ( راستی ) را ، که راست بودن در برابرچشمان خودت هست، از بین میبرد .
« هـنـر »، برای تو « فضیلت و برتری جوئی وسبقت جوئی بر دیگران ، در پیش انظار، در تماشاخانه اجتماع، در یک تقوا و یا یک ارزش اخلاقی » نیست. چنین فضیلتی و تقوائی ، ایجادِ رشگ در اجتماع میکند . « فضیلت یا هنر» و « رشک » که هر فضیلتی را زهرآلود میسازد ، و اصل کین توزیست ، همراه و ملازم هم میشوند. رشک ، سایه فضیلت میگردد که همیشه بندنبالش میدود . فضیلت و رشک ، « ژی» و «اژی » هستند که با هم میآمیزند . درست « فضیلت و هنر» ، بلافاصله ، گوهر « دیوی » پیدا میکند ، و خودش رشک را بر میانگیزد .« فضیلت و هنر» ، و« رشک » ، همزاد متضاد ( بنا به تصویر زرتشت ) میگردد . به عبارت دیگر، اهورامزدا، خودش اهریمن را با خود میآورد .ولی درست این رشگها هستند که ادیان و مذاهب آنها را ، مقدس میسازند . این رشگ مقدس را که agon نامیده میشود ، یونانیها آوردند . میتراگرائی و یهودیت و اسلام ، خشم ( غضب ) را ، که بُن همه قهرورزیهاست ، مقدس ساختند ( خشم مقدس )، و یونانیها ، رشک یا «اگون » را، مقدس ساختند (پیشوند اگه ، در اگون یونانی ، همین اژی = اگی است ) . فرهنگ سیمرغی ، نه رشگ را مقدس میسازد ، نه خشم را. از اینرو رستم ، در هفت خوان، دنبال هنریست که رشگ مقدس را طرد میکند . رستم نیاز به هنری دارد که رشک نیافریند، که بنیاد کین توزیهاست .
دراین ادیان نوری ، هنراخلاقی، آلوده به رشک و رقابت و « خواست پیش افتادن بر دیگرِی در انظار» شد . نیک بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن ، مسابقه گذاشتن در بازار اجتماع و سیاست و دین میشود . هیچکس چشم دیدن آن را ندارد که دیگری خوبتر از او، زیباترازاو ، بزرگوارتر از او نزد مردمان باشد ، و میکوشد که خوبی و زیبائی و بزرگی را تا میتواند درهمه، زشت و مسخ سازد ، و بنکوهد و تاریک سازد ، تا خودش ، مسابقه را از دیگران ببرد . تو، با این غایت به هفتخوان برو، تا گمنام باشی ، تا کسی نباشد که دلیریهای ترا ، به شکل مسابقه با دیگری ، ببیند ، و بدین علت ، مشهور و بلند آوازه شوی .
من تـرا، برای بازیگری در تئاتراجتماع نپرورده ام . تو هم اجتماع را ، به تماشاخانه ، و مردمان را به تماشاچیان ، و چشم را ، به تماشاچی بودن ، نکاه . تو این راه را نمیروی ، تا با اعمالت و هنرهایت ، مشهور شوی ، و کسی نیست که ترا در دلیریهایت بستاید ، و درسُستی هایت بنکوهد. کسی و مرجعی و قدرتی، ترا وکارهایت واندیشه هایت را « داوری » نمیکند . داوری کردنdaato-bara ، تنها ، جعل و گذاردن میزان، یا وضع معیار و قاعده و قانون یا محاکمه کردن و تشخیص نیک و بد، با این قوانین و قواعد ومعیارها نیست ، بلکه « daata » آفریدن و هستی بخشیدن و هستی یافتن نیز هست . داوری ، هم حق آفرینندگی ِقاعده و معیار، وهم هستی یافتن با آن ، وهم هستی دادن با آن هم هست ، و هم حق تشخیص نیک و بد ، زشت و زیبا ، پستی و بزرگی دادن نیز هست . داوری ، هم اینست و هم چیز دیگراست . آنانکه ترا در اجتماع ، داوری میکنند ، نه تنها خوبی و بدی را در تو، از هم تشخیص میدهند ، بلکه خوبی وبدی ، و زشتی و زیبائی ، و پستی و بزرگی را نیز ، در تو میآفرینند، و حق از خود بودن ، حق نیک بودن از خود ، حق بزرگ بودن ازخ ود ، حق دیدن با چشم خود ، حق اندیشیدن با خرد خود را از تو میگیرند . اینکه داوری ، همیشه به نزاع وجدل و اعتراض میکشد ، از آن روست که آنکه داوری شده ، ناگهان درمییابد که حق از خود بودن ، از او گرفته شده ، و درست ، داوری کننده ، حق از خود بودن را پیدا کرده است . تو حق نداری ، امر به معروف و نهی ازمنکر بکنی ، چون تو با این کار، حق از خود بودن ، حق از خود نیک بودن ، حق از خود اندیشیدن ، حق با چشم خود دیدن را از دیگری میگیری .
اسیر نفس امّاره در ۵ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک: