گنجور

حاشیه‌ها

صالحی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

بیت سوم مصراع دوم کلمه قناعت با حذف ق به اشتباه ناعت آمده است. لطفاً تصحیح شود.

صالحی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

در بیت 19 مصراع دوم غلط چاپی وجود دارد .کلمه «شست و شو» بصورت «سشت و شو» آمده. لطفاً تصحیح شود

عرفان در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

بی شک جغرافیای شیراز هم بر شعرهای حافظ و هم بر شعرهای سعدی سایه افکنده و درختان سر به آسمان ساییده سروناز که در شیراز از همه دلبری می‌کنند و بوی خوش نسیم از لابلای شاخه‌هاشان این و را به وجد می‌آورده تا چنین سروده‌های نابی بیافرینند

عرفان در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶:

یکی از زیباترین و ماندگارترین غزلیات سعدی
چه از دید آرایه‌های ادبی
و چه در معنی
آمیختن زیبای واژگان متضاد در کنار هم و آراستن ابیات با تشبیهات تازه و نو که پیشتر سابقه نداشته

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:

زهی خجسته زمانی که یار باز آید 

به کامِ غمزدگان غمگسار باز آید

بنظر میرسد یار در اینجا استعاره از جانِ اصلی یا امتدادِ جانان باشد که از لحظه ورودِ انسان بر رویِ زمین یار و همراهِ او بوده است و اکنون با رفتن و جدا شدنش از انسان، دلها غم زده و دردمند شده اند و دیگر از آن شادیِ نخستین که در طفولیت مشاهده می شد خبری نیست، با رشدِ عقلانی و جسمانیِ انسان و تغییرِ نگرشِ انسان از دیدِ جان بین به دیدن بر حسبِ عقلِ جزوی است که آن یار بدلیلِ این تغییرِ نظر انسان در همان اوانِ نوجوانی از وی جدا می گردد تا مگر زمان و لحظه ای دیگر باز گردد و آن شادیِ فطریِ اولیه را به انسان باز گرداند، حافظ می‌فرماید زهی و چه خوش لحظه و خجسته یا مبارک ساعت است این زمانِ بازگشتِ یار و پیوستنِ دوباره اش به انسان زیرا او باز می گردد تا غمگسارِ انسان بوده و بارِ دیگر نگاهِ او را از نگرشی جسمانی و عقلانی بسویِ نگاه و دیده جان بین رهنمون گردد و به این غمزدگی و دل مُردگی پایان دهد. انسان بوسیله دیدِ جسمی و عقلی منهایِ بینشِ خداوندی به هر کاری که دست بزند در انتها منجر به غم و درد خواهد شد حتی کارهایِ خوبی همچون پیشرفت هایِ علمی، و امروزه می بینیم همین پیشرفتهایِ علمی که اثری از بینش و نظرِ الهی در آن نیست می تواند منجر به ساختنِ سلاح هایِ کشتارِ جمعی و ویرانگر شده، کشورها و حتی زمین را با همه آثارِ حیاتش نابود کنند.

به پیشِ خیلِ خیالش کشیدم اَبلقِ چشم

بدان امید که آن شهسوار باز آید

خیلِ خیال، حکایت از بسیاری و فراوانیِ فکرهایی ست که برآمده از ذهنیتِ انسان است و بر مبنایِ دیدِ جسمی به جهان او را به هر سوی می‌بَرَد، ابلقِ چشم یعنی نگاهِ سیاه و سفید به جهان و اینچنین دیدی است که منجر به خیالات و توهمی می گردد که با یکه تازی و بدمستی هایِ خود موجبِ غمزدگیِ انسان می شود، پس حافظ ادامه می دهد تنها راه چاره برای رهاییِ ِ غمزدگان از رنج و درد بازگشتِ یار است که در اینجا او را شهسوار نامیده است، و تنها امیدِ بازآمدنِ آن شهسوار یا جانی که ادامه جانان است کشیدنِ لِگامِ اسبِ ابلقِ چشم است، یعنی رها شدن از تقسیم بندیِ جهان به سیاه و سفید و قضاوت بر حسبِ چنین نگرشی. امروزه هم ما بنا بر نگرشِ سیاه و سفید به جهان قومی را سفید می بینیم و قومی دیگر را سیاه و یا رنگی و غالبِ نزاع و جنگهایِ ویرانگرِ جهانی نتیجه اینچنین تقسیم بندی و قضاوت ها می باشد. یکی از این تقسیم بندی ها بستنِ چشم بر رویِ خطایِ خود و خودی ها و هم حزبی های خود است و برجسته کردنِ همان خطا در گروههایِ رقیب، امروزه نیز خردمندان و روانشناسان چشمِ ابلق یا سیاه و سفید دیدنِ جهان را بخوبی می شناسند و راهکارهایی برای رهاییِ انسان از چنین چشمی ارائه نموده اند به آن امید که بتولنند لگامِ اسبِ ابلقِ چشم را بکشند که در صورتِ موفقیت آن یار که چابک سوار است و شهسوار، به چالاکی و به کامِ غمزدگانِ عالم بازخواهد گشت. 

اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سَر نگویم و سر خود چه کار بازآید
در روزگاران دور، بازی چوگان از بازیهای مورد علاقه پادشاهان بوده است و عرفا سر انسان را که نماد ذهنیت و منیت میباشد گوی چوگان میدانند در دست و اراده پادشاه یا خداوند که آن سر را بدون هیچگونه مقاومتی در اختیار حضرتش قرار میدهد تا آنرا به هر سوی که می خواهد و به صلاحِ انسان است به حرکت در آورَد، حافظ می‌فرماید اگر سر ذهنی انسان که جهان را بر مبنای ذهنیت خود سیاه و سفید دیده و قضاوت میکند در اراده و اختیار خدا فرار نگیرد و انسان تسلیم اراده او نگردد تا او هرچه را که خود صلاح بداند به انجام رساند ، پس این سر انسان به چه کار آید؟ حافظ می‌فرماید این مطلب را از سر و بر مبنای ذهنیت خود بیان نمی کند و بلکه بر اساس دید و جهان بینی خدایی خود و در حالی که منویات قلبی اوست بر زبان می آورد .
مولانا نیز دررابطه با مضمون گوی و چوگان ابیات بسیاری سروده است از جمله ، درخم چوگانش یکی گوی شو ، تا که فلک زیر تو مفروش شود
و در غزل 1102 می‌فرماید، ،
عاشقان گوی اند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار
هرکجا چوگانش راند میرود
گوی را با پست و با بالا چه کار

مقیم بر سرِ راهش نشسته ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

پس حافظ می‌فرماید برای اینکه گویِ چوگانِ آن شهسوار شویم لازم است بر سرِ راهش اقامت گزیده و همچون گردِ راه در هوسِ دیدارِ دوباره او به انتظارِ عبورش بنشینیم، این همان گذرگاهی ست که او از آن رفته است و آمدنش نیز از همین راه خواهد بود، حافظ گردِ راه را بمنظورِ بیانِ کوچکی و ناچیزیِ انسان بصورتِ جسم و خاک در برابرِ آن یارِ شهسوار که از جنسِ عالمِ معناست بکار برده است که پس از پیوستنِ این گرد به آن یار و یا جانِ جانان است که ارزشمند و قابل ستایش می گردد.

دلی که با سرِ زلفینِ او قراری دارد

گمان مَبَر که بدان دل قرار باز آید

زلفین یعنی هر دو زلف که یکی وجهِ جمالی و دیگری وجهِ جلالیِ خداوند است و انسان در عهدِ موسوم به الست با زلفینش پیمان بست و قرار گذاشت که تنها او یارش باشد، پس‌حافظ می‌فرماید گمان مَبَر چنین دلی به قرار و آرامش و آن شادیِ ذاتی برسد مگر اینکه به عهد و قراری که در الست با خداوند بسته است عمل کند و آن یار یا شهسوارِ خود را باز جوید. 

چه جُورها که کشیدند بلبلان از دی

به بویِ آن که دگر نوبهار باز آید

مراد از بلبلان در اینجا نغمه سرایانی همچون حافظ و سعدی و مولانا هستند که آنان جور و ستمها کشیدند از دی یا زمستانِ و سردیِ سَرِ ذهنیِ انسانها و ملامت ها را بجان خریدند به امیدِ اینکه نوبهارِ انسانها که با رفتنِ یار رفته است بار دیگر باز گردد و زمسانِ سپری شده، بارِ دیگر نوبهارِ دیگران نیز باز گردد و هرچه بیشتر گُلهایِ دیگری نیز شکفته شوند، حافظ در مصراع دوم دوبار تاکید می کند که آن یار و نگارِ انسان از ابتدا با او بوده است، پس‌ اکنون بمنظورِ رهاییِ انسان از غم و اندوه و کشیدنِ لگامِ اسبِ سرکشِ ابلق و سیاه و سفید دیدنِ جهان باید دگر باره باز گردد که در اینصورت زمستانِ انسانها بصورتِ جمعی نیز سپری و نوبهار از راه خواهد رسید.

ز نقش بندِ قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار باز آید

نقش بندِ قضا یعنی تصویر سازی قضا و کن فکانِ خداوندی ک هرچه او اراده کند همان می شود، پس‌ حافظ می فرماید خداوند با نقش بندیِ قضای خود تصویر سازی هایِ ذهنِ انسانی را که چشمِ ابلق دارد نقش برآب می کند به آن امید که آن یار و نگارِ شهسوارِ خوش قامتِ همچون سرو به دستِ خودِ انسان و با اراده و اختیاری که دارد باز آید و غمگسارِ انسان شده، غمهای او را به یکباره از دل زدوده و شادیِ اصیلِ خدایی را جایگزینِ آن کند. در غزلی دیگر و در ارتباط با نقشِ بر آب کردنِ تصویرسازی هایِ ذهنیِ انسان می فرماید؛

خطِ ساقی گر از اینگونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه مَنَقَّش باشد

نقش بند در بیتِ تخلص همچنین می تواند بستنِ راهِ نقش و تصویرگری هایِ ذهنی و چشمِ ابلقِ انسان باشد که در هر حال نتیجه گیریِ مورد نظر یکسان خواهد بود.

 

 

 

فراهی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۵:

با احترام . دو مصرع از این شعر توسط استاد فقید هماهنگ خوانش شده است . به ملک دلبری پاینده باشی کرم کردی الهی زنده باشی

ناصر رستمی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان:

سلام دوستان
بانگ گردشهای چرخ اشاره دارد به خلقت افرینش و قرار گرفتن در جهان مادی وبه همین دلیل کرات
و قتی به حرکت در امدند از خود به هنگام حرکت اصواتی را پدید می اورند که به نوعی هر کدام ریتم خاصی داشته که در اصطلاح محاورهایی دارای هارمونی خاصی از موسیقی میباشدو تفسیر میکنند تمام اشیا به نوعی خداوند سبحان را مورد تجلیل و سپاس قرار میدهند و به همانگونه که روح انسان در کالبد جسم قرار گرفت از اصوات و اهنگهای موزون وهارمونی بسی مسرور و خوشحال میشود و به نوعی زدودن گرد و غبار غمها و ناراحتیها میگردد. و از انجایی که انعکاس این
نو اهای خوش ناشی از موسیقی های علوی است و اورا به یاد روضه رضوان میبرد. و نشاندهنده انست در انجا بدین صورت بسر میبردند. و به همین دلیل است همیشه روح ما در تمنای وصال به معشوق خود میباشد. در واقع نوعی پیوستگی تاثیر عالم روحانی با موسیقی میباشدو ان زمان ما که موسیقی گوش فرا میدهیم به نوعی اشنا . اوایی ازلی را میشنویم که با ان عجین و اشنا بوده ایم

nabavar در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

گرامی صدرا
ایرادی نیست
گسلیدن
لغت‌نامه دهخدا
گسلیدن . [ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص ) (از: گسل + یدن ، پسوند مصدری + گسیختن )
غیر از آن زنجیر یار مقبلم
گر دوصد زنجیر آری بگسلم
مولوی
مستعجِل
لغت‌نامه دهخدا
مستعجل . [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعجال
راستی خاتم فیروزه ٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
حافظ.

.

صدرا فقیه در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

به نظر بزرگواران قوافی شعر ایراد ندارند؟
از دِل و محمِل به مستعجَل و بگسَل و در ادامه هم ساحل و قاتل

محمود شید نصر الله در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
بخوانید سر‌ّ تسلیم من (راز مقابله نکردن من) و همچنین سرّ خشت در میکدهها (راز بنای میکده ها که بوسیله یک خشت مخصوص داشتند برای شناسایی که بر همه آشنا نبوده)
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
و ماها همه مدعی میباشیم چون هنوز دنبال معنی خشت اول و خشت دوم هستیم، خیر پیش

جانان در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ عمان سامانی » گنجینة الاسرار » بخش ۴۱:

چقدر زیبا ، مخلصانه ، عاشقانه

حسن در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵:

با تشکر از همه اساتید و بزرگان
ی اصطلاحی بین ایرانیها هست تحت عنوان ( مثل سگ پاچه نگیر)
مثلا در قران امده.( یدالله فوق ایدیهم)

بهزاد علوی (باب) در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵:

شه حسام الدین که نور انجم است ...
ای ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد
بنظر می آید که مولانا این غزل را دقیقا خطاب به و برای
"شه حسام الدین" و دار و دسته او -- فتیان (اهل صفا) سروده

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۱۹ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۶ - وله ایضا:

بیت ششم: شهربندِ قضا

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۵ - ایضا له:

بیت سوم: گردن

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱ - فی شهاب الدّین عزیزان:

بیت دوم: جوانی را
ردیف شعر، یعنی »را» در چند بیت از قلم افتاده است

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸:

سلام
درود بر شما. در هر دو مورد حق با شماست. با عجله غزلیات را می‌خواندم و می‌گذشتم. الان که دقت کردم، متوجه شتاب‌زدگی پیشنهادها شدم. سپاس

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۹۱:

فکر می‌کنم در بیت آخر «خط بدمد» درست باشد

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۹۰:

بیت هفتم: آن نه از رحمت بوَد
بیت نهم: بر کس

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۴۳ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۹۰:

بیت سوم: دست هجران
بیت ششم: کوه

۱
۱۷۴۱
۱۷۴۲
۱۷۴۳
۱۷۴۴
۱۷۴۵
۵۷۲۷