گنجور

حاشیه‌ها

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۷۴:

بیت چهارم:
ز من هر رگی بَر دگرسان بنالد
بیت ششم: عجب نیست

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

مصراع آخر:
گر سود است ار زیان همی کوشد

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۷۲:

بیت ششم: وی بسا شب

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۷۰:

بیت پنجم: به دست آرم
بیت هفتم: خود

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

با احترام، نکاتی که آقای منصور در مورد بیت چهارم نوشته‌اند، درست نیستند.

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

بیت چهارم: به روزِ باد هر ساعت
بیت ششم: زِ مَستان راست‌اندازی

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:

بیت اول: زآتش
بیت دوازدهم: ز سوز

عین. ح در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۱:

بیت ششم: سرشک
بیت آخر:
ز تنگ‌چشمی غنچه اگرچه زر دارد
دهان بر ابر گشاید وز او عطا گیرد

امیر در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

مارا کی برد خانه خیلی اقتضاحه
لطفا درستش کنید
که برد خانه

ابراهیم ازبک در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶:

سخن' مرا' بشنوید '
Ebrahim Shirzady
-
چندی پیش مات آیه ای از سوره 36 ی س ، بودم و چون در خارج از شهر در محل کارخود بودم و چند روز به این آیه فکر میکردم . «و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی قال یقوم اتبعوا المرسلین» و در یکی از روزها آن آیه را نا خود آگاه خواندم
دقایقی بعد به موبایل خود سر زدم دوستی نیز دقیقا در این موضوع پستی را در یک گروه اجتماعی به اشتراک گذاشته بود که چنین است:
@Rayyan
‹ # ﺗﺄﻣﻠﯽ _ ﺩﺭ _ ﺁﻳﺎﺕ
ﻗﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳﻢ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻗﺼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺳﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﮔﺴﻴﻞ ﺷﺪ، ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻯ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﺷﻰ ﺷﻬﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﻔﺮﻣﺎﯾﺪ :
ﻭ ﺟَﺎﺀَ ﻣِﻦْ ﺃَﻗْﺼَﻰ ﺍﻟْﻤَﺪِﻳﻨَﺔِ ﺭَﺟُﻞٌ ﻳَﺴْﻌَﻰٰ ﻗَﺎﻝَ ﻳَﺎ ﻗَﻮْﻡِ ﺍﺗَّﺒِﻌُﻮﺍ ﺍﻟْﻤُﺮْﺳَﻠِﻴﻦَ ‏[ # ﻳﺲ : 20 ‏]
: ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺗﺮﻳﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺑﻴﺎﻣﺪ ، ﮔﻔﺖ : ﺍﯼ ﻗﻮﻡ ﻣﻦ ! ﺍﺯ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﮔﺎﻥ ‏( ﺧﺪﺍ ‏) ﭘﻴﺮﻭﯼ ﻛﻨﻴﺪ .
ﻧﮑﺘﻪ ﺍﻭﻝ : ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻭ ﺍﻫﺘﻤﺎﻡ ﻭﯾﮋﻩ ﺑﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺷﻬﺮ ‏( ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ‏) ﺑﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺁﻥ ﺑﺮ ﻓﺎﻋﻞ . ‏( ﺭﺟﻞٌ ‏)
ﻣﺮﮐﺰ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﻋﻤﻮﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺒﺰ ﺍﻫﻞ ﺯﺭ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﮑﺬﯾﺐ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻬﺮ - ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﮐﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻧﯿﺴﺖ - ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﯾﺎﺭﯼ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﯿﺰﺩ .
ﻗﺮﺁﻥ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻮﺿﻊ ﮔﯿﺮﯼ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﻧﻘﻼﺑﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺁﻥ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻭ ﺫﺍﮐﺮﻩ ﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ....
ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ، ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ .... ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻣﻮﺿﻊ ﮔﯿﺮﯾﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻰ ﭘﺎﻳﺪ ... ﺍﻣﯿﺪ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻦ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﻣﻮﺿﻌﯽ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺳﺎﺯ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ›
-
با خود گفتم این ممکن نیست ! و گفتم سبحان الله پروردگارا چه نزدیک است .
در همان روز چون رادیو را نیز روشن کردم و گوش فرا دادم کارشناس برنامه رادیویی نیز در این مورد شروع به صحبت کرد که
‹ مردی از دور دست شهر آمد و گفت ای مردم از این رسولان پیروی کنید یا قوم اتبعوا المرسلین...›
سبحان الله

مریم دلگشا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

بیت نهم:
مصرع دوم؛از دعا دائم "ره"دشنام می بندیم ما...

علیرضا شهریاری در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با عرض ادب و احترام خدمت همه بزرگواران، به نظر این حقیر این سروده مولانا تصویریست از جدال همیشگی عقل و احساس که از روز آفرینش تا امروز انسان را با خود درگیر کرده و میکند و خواهد کرد. لذا تفسیر این شعر با معنی کردن یک واژه خربنده اساسا امکان پذیر نیست. واژه خربنده را با در نظر گرفتن مصراع دومش و جدال عقل و احساسی که در کل سروده به ان پرداخته شده، میتوان اشاره ای دانست به زمانهایی که انسان برای تصمیم گیری در دوراهیهای میان عقل و احساس سردرگم میشود. مولانا از زبان بایزید در ذهن خود از بسطامی بعنوان عالمی اگاه میپپرسد که در چنین مواقعی به کدام ندا باید گردن نهاد که در پاسخش راهی که خالق توصیه میکند را ارجح بر عقل و احساس میشمارد. انتخاب دو شخصیت از دو دوران متفاوت نیز بهمین دلیل است که نشان دهد محل وقوع این اشعار در ذهن انسان است. همه ما بارها به بروز احساساتمان در جمع و یا در لحظه زندگی کردن وسوسه شده ایم اما عقلمان ما را از انجام آنها منع می کرده چون اشکار شدنشان تبعاتی داشته که به جایگاه اجتماعی ما لطمه میزده، مولانا هم پس از آشنایی با شمس بشدت دچار این جدال عقل و احساس بوده و نهایتا هنگام سرودن این اشعار بر این باور بوده که بر سر دوراهی عقل و احساس راه سومی که توصیه خالق است بهترین گزینه است. راهی که برای پیموندنش لازم است آنرا یافت و فهمید.

مهتاب خوبدل در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید:

بنه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
اصلاح بفرمایید زَهره ی زُهره

مهتاب خوبدل در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید:

نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
میگوید بیرون از خود را جستجو نکن و به درونیات خود بپرداز. من از تو کارهای عجیب و غریب نمیخواهم از تو نمیخواهم دیگران را از چیزی منع کنی مثلا چادر دختر پیامبر را بدزدی یا ستاره زهره را بگویی که نباید خنیاگری کنی. یعنی شریعت از تو چیزهای عجیب و غریب نمیخواهد از شما تزکیه نفس و مبارزه با نفسانیات را می خواهد(جهاد اکبر) اگر تو نخواهی نفس خود را بکشی به آنچه که تو را به جاودانگی می رساند نخواهی رسید.

محسن در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

این غزل را استاد مهدی نوریان خوب شرح کرده‌اند:
پیوند به وبگاه بیرونی/

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

پیاله در اینجا استعاره از عالمِ معنا یا عدم است و باغِ عارضِ ساقی استعاره از وجهِ جمالیِ حضرت دوست یا عالمِ صورت و این جهانِ فُرم می باشد، آفتابِ می ظهور و طلوعِ پرتوی از انوارِ الهی ست  یعنی تجلیِِ خداوند در باغِ این جهان و به پیامبران و اولیای خدا یا عارف و انسانِ کاملی همچون مولانا و دیگر عارفانِ بزرگ اطلاق می گردد که از مشرقِ پیاله همچون آفتاب طلوع می کنند تا با پرتو افشانی، آن شراب را که در حقیقت نور است از عالمِ معنا به جهانِ عارض و صورت آورده و به جهانیان عرضه کنند، پیاله همچنین اشاره به ظرفیتی است که باغِ این جهان تواناییِ پذیرشِ آن مِی  را دارد. 

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
بویِ کُلاله در اینجا عطرِ عارف و پیغامهایِ رهایی بخشِ اوست که از میانِ چمنِ زندگی و این جهان بر می آید، گُل استعاره ای از هر انسانی است که به ذات ظرفیتِ عاشق شدن را دارا می باشد و کُلاله سنبل کنایه از فکرها و ذهنیتِ اوست که هر دَم فکری بر رویِ فکر می روید و مجموعه آن فکرها همچون گلی زیبا و جذاب بنظر میرسد، پس حافظ می‌فرماید به محضِ برآمدن و ظهورِ عارفی از چمنِ زندگی و پراکنده شدنِ عطرِ آن عارفِ کامل، نسیمی روحبخش از وجودِ او، کلاله سنبل یا فکرهای مربوط به چیزهایِ جذاب اما آفل و ذهنیِ اینجهانی را در سرِ عاشق درهم می‌شکند. 
حکایتِ شبِ هجران نه آن حکایت حالیست
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
بعد از اینکه بویِ جان بخشِ آن کُلاله به یکی از آن هزاران رسیده و او بر منشأ بو عاشق شود،‌   حکایتِ شبِ هجران و دردِ فراق آغاز می شود که همراه است با شکستنِ کلاله سنبل و معطر شدن گل انسان و این تازه شروع ماجرای عاشقی ست،‌ این فراق و هجران حکایتی نیست که بوسیله صدها کتاب و رساله بتوان شمه ای از آن را بیان نمود ، کنایه از سنگینی غمِ فراق برای عاشق حقیقی‌ که هر لحظه آن عمری مینماید .
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
میفرماید از فلک یا در اینجا دنیای مادی طمع و توقع بهره رسانی نعمتهای حقیقی را نداشته باش که اگر هم چیزی به انسان بدهد آنرا توام با صدها درد وغصه میدهد .مانند کسی که قرص نانی را دور از دسترس آویخته باشد و از انسان بخواهد تا در ازای صدها ملالت و درد وغصه آن نواله یا وعده غذایی را به او بدهد، در حقیقت درخواست چیزهای مادی از این جهان به خواری و ذلت آن نمی ارزد، کل هستی در انتظار باز شدن گل وجود انسان هستند تا از خرد و هشیاری او بهره برند ولی انسان خود را ذلیل چیزها و نواله یا مادیات مانند پول، تایید و توجه، مقام و امثال آن میکند، کاری که بسیاری از ما انسانها انجام میدهیم .
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
حافظ می‌فرماید برای پرهیز از افتادن در دام این جهان که در بیت قبل شرح آن رفت و برای رسیدن به گوهرِ مقصود از حضورِ انسان در این جهان که پیشتر فرمود باز شدن گل و زنده شدن به خدا و جانشینی او در جهان فرم میباشد سعی و کوشش برای دستیابی به این منظور به تنهایی کافی نبوده و این تصوری موهوم است که بوسیله کارهایِ بیرونی بتوان به آن گوهر دست یافت، بلکه دستیابی به این گوهر مقصود با عنایت و لطف و حواله حضرت حق تعالی میسر خواهد بود.
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
دیر یا زود طوفان نوح برای هر انسانی رخ خواهد داد و این طوفان چیدمان نواله و چیزهای این جهان را که انسان برای آرامش و خوشبختی خود در طی سالهای عمر خود فراهم کرده است برهم زده و در این طوفان انسان به اشتباه خود برای توقع آرامش از چیزها پی خواهد برد، میفرماید در این طوفان اگر انسان مانند نوح نبی صبر پیشه کند و غم این طوفان او را از پای در نیاورد، پس بلاها از او دور خواهند شد و انواع برکات و آب زندگانی بر او جاری خواهد شد. هزاران سال است که انسان بصورت جمع به این مهم دست نیافته و اگر هر انسانی بطور فردی غم این طوفان را بسر برد، پس امید است که کام هزاران ساله انسان بر آید و هدف نهایی هستی و زندگی تحقق یابد .
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید
حافظ این آرزوی برآوردن کام هزاران ساله برای یکی شدن انسان با خدا و رسیدن به وحدت بصورت جمعی را نیز موقوف عنایت حضرت حق تعالی دانسته که با نسیم زلف او صدها هزار عاشق از خاک کالبد یا آثار برجای مانده و غزلیات او رشد نموده و سر از خاک بیرون می آورند .

سئنا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰:

در پاسخ به آقای جباری:
1- آن که نبات عارضش آب حیات می خورد: در اینجا سعدی عارضِ(چهره‌ی) ممدوح را به نباتی (گیاه) تشبیه می‌کند که ریشه اش از آب حیات می‌نوشد و به نوعی بیانگر جاودانگیِ زیبایی بسیار ممدوح در نظر شاعر است.
2- در شکرش نگه کند هر که نبات میخورد: شکر در اشعار، گاه کاربرد استعاری دارد و منظور از لب و دهان یار است. نبات در اینجا همان شیرینی معروف است که از شکر درست میشود. یعنی شاعر نگاه کردن به لب و دهان و سیمای یارش را با نقل و نبات خوردن یکسان و برابر میداند. و میگوید هر که نبات میخورد مانند آن است که در او بنگرد. ( به نوعی جابجایی ارکان تشبیه است تا مقایسه خیال انگیز تر شود)
شاد باشید.

مهندس مجتبی شهسواری در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:

دکترررررر علم برا شما مهمه برای شهریار اهمیتی نداشته بهش نمینازیده در ضمن تو واژه هنر دانش هم نهفته و اینکه علم واژه عربیه استاد همون هنر رو هنرمندانه بکار برده

مهدی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

واقعا متأسفم برای دوستانی که بدون ذره ای آگهی از جهان بینی و دنیای فکری مولانا، می خواهند او را با تنگ نظری در یک دنیای کوچک محدود سازند و عشق والا و آسمانی او را به عشقی زمینی و نازل تقلیل دهند.

Student در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

سلام دوستان
من نه یک دانشجو ادبیات هستم نه صاحب نظر حتی مطالعه زیادی هم در این حوضه ندارم از این خودزنی های ادبی که دوستان می گن ( همون تواضع به قول شما ) بلد نیستم رشتم هم زیسته و چند وقته توی این سایت شعر هایی رو دنبال می کنم در اوقات فراغت چند باری به حواشی نگاهی انداختم و چیزی به ذهنم رسید دوستان پیشبینی آینده و بیان گذشته هر دو غیر ممکن هستن (هرچند توضیح وقایع حال هم آسون نیست) پس دعوت می کنم که حداقل لحظه ای به دیدگاه مرگ نویسنده تفکر کنید کی می شه شرایط دقیق محیط و افکار شاعری که مثلا 300 سال پیش شعری گفته رو برسی کرد با احوال خودتون نگاه کنید

۱
۱۷۴۳
۱۷۴۴
۱۷۴۵
۱۷۴۶
۱۷۴۷
۵۷۲۷