گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳:

 

" نامه یِ جوانی"

 

افسوس!  که  نامه یِ جوانی  طِی شد

وآن  تازه بهارِ زندگانی   دِی شد

 

آن مرغِ طَرَب  که نامِ او  بود شَباب

افسوس!  ندانم  که  کِی آمد  کِی شد

 

- نامه یِ جوانی: دورانِ جوانی به دفتری تشبیه شده است که برگ هایِ آن روزهایِ خوشِ آن دوره است

- طِی شد: سپری شد، درنوردیده شد، گذشت

- تازه بهارِ زندگانی: دورانِ جوانی به نوبهار تشبیه شده است

- دِی شد: به پیری و کهنسالی رسید. از نوبهارِ جوانی  به زمستانِ سردِ  پیری رسید

- مرغِ طَرَب: شادی و شادمانی که ویژه دورانِ  پُرشور و طراوتِ جوانی است  به پرنده ای سرشار از انرژی  تشبیه شده است

- شَباب: جوانی

- ندانم که کِی آمد کِی شد: اینقدر سریع اتفاق افتاد  که اصلا متوجه نشدم که  این پرنده یِ جوانی، کِی روی شاخه یِ زندگی ام  نشست!  و کِی پرید و  برای همیشه رفت.

 

برداشت آزاد:

 

آه و دریغ!  که برگ های دفترِ زندگی در دورانِ جوانی  به پایان رسید و  نوبهارِ جوانی  با همه شور و طراوتش  جایِ خود را  به زمستانِ سردِ پیری و کهنسالی داد.  دوران جوانی که همچون پرنده ای  روی شاخه یِ زندگی ام  نشسته بود و مشغول بازی و آوازخوانی بود  را  بخاطر درگیری های ذهنیِ بیهوده ام  از دست دادم تا جائیکه اصلا نفهمیدم که  کِی  این پرنده نشست و  کِی پرواز کرد و  برای همیشه رفت!

 

افسوس!  بر این عمرِ گرانمایه  که بگذشت

ما  از سَرِ تقصیر و خطا  درنگذشتیم

 

پیری و جوانی  پِیِ هم  چون شب و روزند

ما  شب شد و  روز آمد و  بیدار نگشتیم

 

چون مرغ  بر این کُنگِره  تا کِی  بتوان خواند

یک روز  نگه کن  که  بر این کُنگِره  خِشتیم

 

                    سعدی» مواعظ» غزلیات» غزل ۴۷

 

- افسوس!  براین عمرِ گرانمایه  که بگذشت /  ما  از سَرِ تقصیر و خطا  درنگذشتیم:   دریغ و حسرت  از این زندگیِ  پُرارزشی که  بدونِ بهره بردن از آن سپری شد و ما همچنان در حال تکرارِ اشتباهات, گمراهی و سردرگمی هستیم

 

- پیری و جوانی  پِیِ هم  چون  شب و روزند /  ما  شب شد و  روز آمد و  بیدار نگشتیم:  همچون آمدنِ شب که پس از پایانِ روز پدیدار می شود، تاریکیِ پیری نیز پس از روشناییِ جوانی، با همان شتاب می آید. شگفتا  که روز و شب  در پیِ هم می آیند، دوران جوانی سپری می شود، پیر و فرتوت می شویم،  ولی  ما هنوز در خوابِ غفلت و  ناآگاهی هستیم

 

- چون مرغ  بر این  کُنگِره  تا  کِی  بتوان خواند / یک روز  نگه کن  که  بر این کُنگِره  خِشتیم :  این جهان کاخی است ساخته شده از خشت گِلِ مردمانی که سالیانی نه چندان دور زندگی می کرده اند و حال ما، همچون پرنده ای بی خبر  بر سرِ کنگره یِ این کاخ در حالِ اتلاف زندگی خود هستیم و زمانی متوجه خواهیم شد که خِشتی از این کاخِ روزگار شده  که دیگر کاری از ما ساخته نیست.

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:

 

" اسرارِ اَزَل "

 

اسرارِ اَزَل را  نه  تو دانی و  نه من

وین حرفِ معمّا  نه  تو خوانی و  نه من

 

هست  ازپسِ پرده  گفتگویِ من و  تو

چون پرده براُفتد  نه  تو مانی و  نه من

- اسرار: رازها، نهانی ها

- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی

- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد

- نه خوانی:  پی نخواهی برد.

- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.

- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی

- گفتگو: نام و نشان، موجودیت

- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد

- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند

 

برداشت آزاد:

 تنها از راهِ مراجعه  به دل و جان (جهانِ درون) است  که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما  برای دستیابی به این رازهایِ نهانی  بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که  با مرگ و بازگشتِ  به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان  میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار  تا حدودی  دست یابند.

 

حلقه یِ پیرِ مُغان  از اَزَلم  در گوش است

بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

بُرو ای زاهدِ خودبین  که  زِ چشمِ من و  تو

رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود

 

چشمم  آن دم  که زِ شوقِ تو  نِهد  سر به لَحَد

تا  دَمِ صبحِ قیامت  نگران خواهد بود

                                 دیوان حافظ » غزل ۲۰۵

- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند

- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن

- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم  در گوش است /  بر همانیم که بودیم و  همان خواهد بود:  در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.

 

- بُرو ای زاهدِ خودبین  که زِ چشمِ  من و  تو / رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان!  مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.

 

- لَحَد : قبر

- نگران: منتظر، چشم به راه

- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که  با عشقِ خداوند  زندگی کند و در حین عاشقیِ او  بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ  رویِ معشوقِ خود  خواهد بود

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:

 

" اسرارِ اَزَل "

 

اسرارِ اَزَل را  نه  تو دانی و  نه من

وین حرفِ معمّا  نه  تو خوانی و  نه من

 

هست  ازپسِ پرده  گفتگویِ من و  تو

چون پرده براُفتد  نه  تو مانی و  نه من

- اسرار: رازها، نهانی ها

- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی

- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد

- نه خوانی:  پی نخواهی برد.

- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.

- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی

- گفتگو: نام و نشان، موجودیت

- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد

- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند

 

برداشت آزاد:

 تنها از راهِ مراجعه  به دل و جان (جهانِ درون) است  که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما  برای دستیابی به این رازهایِ نهانی  بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که  با مرگ و بازگشتِ  به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان  میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار  تا حدودی  دست یابند.

 

حلقه یِ پیرِ مُغان  از اَزَلم  در گوش است

بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

بُرو ای زاهدِ خودبین  که  زِ چشمِ من و  تو

رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود

 

چشمم  آن دم  که زِ شوقِ تو  نِهد  سر به لَحَد

تا  دَمِ صبحِ قیامت  نگران خواهد بود

                                 دیوان حافظ » غزل ۲۰۵

- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند

- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن

- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم  در گوش است /  بر همانیم که بودیم و  همان خواهد بود:  در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.

 

- بُرو ای زاهدِ خودبین  که زِ چشمِ  من و  تو / رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان!  مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.

 

- لَحَد : قبر

- نگران: منتظر، چشم به راه

- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که  با عشقِ خداوند  زندگی کند و در حین عاشقیِ او  بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ  رویِ معشوقِ خود  خواهد بود

امید وکیل در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟

 

از این زیباتر نمی‌توانست هم غرور خود را حفظ کند و هم التماس کند.

به خاطر خودت هم که شده نگاهی به ما بکن!

سید محسن در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

چون از ابتدای غزل کسی مخاطب نیست و غزل روایتگر است پس همان ریختن درست است در حقیقت باید (ریخته اند)باشد که بنا به ضرورت شعر ریختن آمده است

شایان در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

با سلام   ،بیت اول   "من با تو نه مرد پنجه بودم/افکندم و مردی آزمودم"   مصرع دوم را معنی کنیم مرا شکست داد و به من مردی اموخت بهتر است یا پنجه افکندم و به من مردی اموخت؟

 

کوروش در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد:

چونک عمرت برد دیو فاضحه

بی‌نمک باشد اعوذ و فاتحه

قابل توجه سالمندان عزیز که در اواخر عمر وقتی بوی مرگ به مشامشون میرسه نمازخون میشن !

کوروش در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۸ در پاسخ به شاهرخ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام:

مفهوم _ روی او _ رو میتونید توضیح بدید ؟

بینا در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » ناله:

راهب اصفهانی هم چنین سروده است:

 

مژگان تو با فتنه به جنگ آمده است

چشمان تو ز غارت فرنگ آمده است

هرگز به دل تو ناله تاثیر نکرد

این‌جاست که تیر ما به سنگ آمده است

ملیکا رضایی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۹ در پاسخ به کوسار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

عید آمد و عید آمد آن بخت سعید آمد ...از مولانا هست ولی واقعا به شعر نمیخوره که عید فطر باشه...

در ضمن همیشه شاید نه ...گاهی شاید منظور باشه ولی گاهی نه ؛

بعد کاش منبعی رو هم معرفی میکردید 

آریا در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:

در کتاب ردیف موسیقی سنتی ایران، گردآوری موسی‌خان معروفی و نگارش مفخم پایان، در دستگاه سه‌گاه، این شعر آمده است. نسخه صوتی وجود ندارد.

کوروش در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند:

این اندیشه مسموم که دنیا ارزش نداره مارو عقب انداخته

ببینید عزت و شکوه کافران غربی رو که دنیارو بدست آوردن و مقایسه کنید با دوری کردن از دنیا توسط بزرگان ما

لقد کرمنا بنی آدم فی البر و البحر مال اون دسته از آدمایی که از عقلشون استفاده کردن 

ali در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۱:

بیت سه تا مونده به آخر بهتر نیست اینطور باشه ؟

بیامد دمان تا بر او بر رسید

اینطور وزن هم رعایت میشه 

مرتضی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

واقعا حضرت سعدی دوست داره سر از لحد برداره وسر از خاک بیرون بیاره وببینه که استاد محمد رضا شجریان خسرو آوازایران(علیه الرحمه)  با اشعارش چه شاهکاری پدید آورده در آلبو نوا ( مرکب خوانی)

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۷:

" رازِ نَهُفت "

مِی خور  که به زیرِ گِل  بسی  خواهی خُفت

بی مونس و  بی رفیق و  بی همدم و  جُفت

 

زِنهار  به کس مگو  تو  این  رازِ نَهُفت

هر لاله که پژمرد  نخواهد بِشکُفت

- زیرِ گِل: زیرِ خاک

- زِنهار: بپرهیز، بر حذر باش

 

برداشت آزاد:

باید همیشه شاد بود و هیچ غمی به دل  راه نداد، چرا که قطعا مرگ ما  فرا می رسد و  تنها و بی کَس و کار باید سالیانِ سال زیر خاک بود و حسرتِ زندگی نکرده را خورد. زندگیِ انسان شبیه به عُمر کوتاهِ گلِ لاله است که وقتی پژمرد، دیگر شکوفایی دوباره نخواهد داشت. ظاهرا کسی از این واقعیتِ محض و قطعی اطلاعی ندارد یا نمی خواهد داشته باشد  که این چنین زندگیِ خویش را  در سردرگمی و بیهودگی سپری می کنند. مبادا این رازِ پنهانیِ مُردن!  را افشا کنی که تو نیز با  این کار عُمرِ خود را به هدر می دهی! چرا که "چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است" !

 

 رفیقِ مهربان و  یارِ همدم

همه کس دوست می دارند و  من هم

 

اگر دانی که  دنیا غم نیرزد

به روی دوستان  خوش باش و  خرم

 

غنیمت دان  اگر دانی که هر روز

زِ عُمرِ مانده  روزی می شود کم

 

بُرو  شادی کن  ای یارِ دل افروز

چو خاکت می خورد  چندین مَخور غم

 

                     سعدی» دیوانِ اشعار» غزل 353

 

- رفیقِ مهربان و یارِ همدم / همه کس دوست می دارند و  من هم: هیچ کس نیست که خواهانِ دوستِ مهربان و همنشینی همفکر نباشد و قطعا من هم از این امر مستثنی نیستم

- اگر دانی که  دنیا غم نیرزد /  به روی دوستان  خوش باش و خرم: اگر باور داری که این زندگیِ دنیا ارزش غصه خوردن ندارد پس با دوستانت با خوبی و شادابی رفتار کن و هیچ گاه اوقاتِ ایشان را تلخ نکن، چراکه زندگیِ دنیا ارزش آزردنِ هیچ کسی را ندارد چه برسد به دوستان!

- غنیمت دان  اگر دانی که هر روز /  زِ عُمرِ مانده  روزی می شود کم: اگر واقعا باور داری هر روزی که می گذرد، یک روز از عُمرِ باقیمانده ات کم می شود، پس باید حسابی قدردانِ لحظاتِ زندگیِ کوتاهِ خود باشی

- بُرو  شادی کن  ای یارِ دل افروز /  چو خاکت می خورد  چندین مَخور غم: ای کسی که توانایی شاد کردن دلِ دیگران را داری، غمِ بیهوده نخور و شادمانی کن چرا که سرانجام طعمه یِ زمین شده  و بلعیده خواهی شد و دیگر هیچ اثری از تو بجای نخواهد ماند

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳:

 " نَرمَک نَرمَک"

وقتِ سَحَر است  خیز  ای مایه یِ ناز

نَرمَک نَرمَک  باده خور و  چنگ نواز

 

کآنها که بجایند  نپایند بسی

وآنها که شدند ؛ کَس  نمیآید باز

- مایه یِ ناز: ای کسی که مایه یِ فَخر  و  مباهاتِ جهانیان هستی، انسان

- نَرمَک نَرمَک: آهسته و پیوسته، بدون هیچ شتاب و وقفه ای

 

برداشت آزاد:

 با آمدن صبح, روز دیگری  به تو  هدیه شده است. ای انسان، ای کسی که مایه یِ فخر و مباهاتِ جهانیان هستی، از خوابِ غفلت بیدار شو! به یاد داشته باش که زندگی مسیر است نه هدف، پس آهسته و پیوسته بدونِ هیچ عجله ای، با بودن در زمانِ حال،  از تک تکِ لحظاتِ زندگی لذت برده و بدان که روی این کره خاکی  زشت و زیبا ، خوب و بد، شب و روز ، سیاه و سپید،... را بپذیری چرا که زندگی با همه اینها معنا پیدا میکند. فراموش نکن, به زودی زِندگانِ امروز، مُردگانِ فردا هستند و تاکنون به هیچ مُرده ای, فرصتِ زندگی دوباره داده نشده است!

زِ فردا و زِ دی  کس را  نشان نیست

که رفت  آن از میان  واین  در میان نیست

 

یک امروز است ما را  نقدِ ایام

بر او هم  اعتمادی نیست  تا شام

 

بیا  تا یک دهن  پُرخنده داریم

به مِی  جان و جهان را  زنده داریم

 

به تَرکِ خواب  می باید  شبی گفت

که زیرِ خاک  می باید  بسی خُفت

                      نظامی»خسرو و شیرین»بخش ۲۹

- دی: دیروز

- زِ فردا و زِ دی  کس را نشان نیست /  که  رفت آن از میان  واین در میان نیست: اگر خوب نگاه کنی، هیچ اثری از دیروز و فردا نیست، درست همچون خواب و خیال!  چرا که دیروز از بین رفته و فردا نیز هنوز نیامده است, جز باد چیزی در دستان تو نیست!

- شام: آغازِ شب، سرِ شب

- یک امروز است ما را نقدِ ایام /  بر او هم اعتمادی نیست تا شام: تنها چیزی که نقدا موجود است همین امروز است که آنهم  نمی توان تا سرِ شب از آن مطمئن بود و هیچ ضمانتی برای بودن آن نیست! بنابراین بهتر است بگوئیم چیزی که نقدا موجود است همین الان است نه امروز!

- پُرخنده: بسیار خندان، همیشه در حال خندیدن، همیشه شاد

- جان و جهان: جهان درون و بیرون

- بیا  تا یک دهن  پُرخنده داریم /  به مِی  جان و جهان را  زنده داریم: حالا که واقعیت زندگی اینگونه است بیا در لحظه یِ حال زندگی کنیم و همیشه و همه جا شاد باشیم که تنها با همین سرخوشی است که می توانیم درون مان و جهانِ پیرامونِ خود را سرشار از عشق و شور و زندگی کنیم

- به تَرکِ خواب  می باید شبی گفت / که زیرِ خاک  می باید بسی خُفت: فرصتِ زندگی بسیار بسیار کوتاهست، باید از زمانِ خوابِ خود کم کرده  و به زمانِ  آگاهی و بیداری اضافه کرد، چرا که  برایِ خوابیدن آنهم زیرِ خاک! فرصت بسیار زیاد است

۱
۱۷۴۳
۱۷۴۴
۱۷۴۵
۱۷۴۶
۱۷۴۷
۵۸۱۱