در سکوت در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
محسن خانزادی در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۸:
بنظر می رسد که جای مصراع دوم در بیت اول با مصراع اول بیت دوم جابجا شده است
«ویرایش رباعی » هر دم زآدمی خجسته دیدار تری هر چند که مهتری نکوکاتری
با خیل مخالفان نبرد آغازی سرشان بَدَل گوی همی اندازی
احمد نیکو در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۷:
خیام زمانه زان کسی دارد ننگ
کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ
می نوش در آبگینه با نالهٔ چنگ
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ
برگ بی برگی در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لبِ یارِ من است
وز پیِ دیدنِ او دادنِ جان کار من است
حافظ در مصرعِ اول به دو یا سه ویژگیِ لبِ معشوق اشاره میکند، لعل که خود یکی از معانیِ لبِ معشوق است کنایه از گوهری گرانبهاست که سیراب کنندهٔ مشتاقانِ آبِ زندگانی بوده و در عین حال تشنه به خون است، یعنی مشتاقانِ لب یا عاشقانی که در طلبِ وصلِ حضرتش می سوزند در بدوِ کارِ عاشقی باید از خون و درد هایِ خویشتنِ کاذبِ برآمده از ذهنشان رهایی یابند، و لبِ معشوق تشنه به چنین خونی ست، در مصرع دوم " وز پیِ " یعنی به دنبالِ دیدنِ چنین لبی و به منظورِ دیدنِ رخسار، وصل و یکی شدن با معشوقِ ازل، کار اصلیِ عاشق که دادنِ جان یا ریختنِ خونِ خویشتنِ کاذب و ذهنیش است برای سیرابِ کردن آن لبان تشنه به خون آغاز میشود و پس از آن است که عاشق میتواند از لبانِ پر از آب زندگی حضرتش سیراب شده و به وصلِ او برسد .
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگانِ دراز
هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
چشم سیاه یعنی بینای تام و تمام به زندگی یا چشمِ عدم بین که در مقابل چشمِ سفید آمده است (که نمادِ کوری ست و نظاره گرِ جهان با دید جمادی و جسمانی )، مژگانِ دراز کنایه ای ست از تیرها و نیزه های بلندِ قضا و کن فکان حضرت دوست، پس حافظ در مصرعِ دوم میفرماید انسان هایی که چشمِ سیاه و بینا، یا نگرش به هستی که همگی لطف است و مهر و فراوانی را ببینند و عاشقانی را ببینند که دل از دست داده، عاشق چنین نگاهی به جهان شده اند و سپس تیرهای مژگان درازش را ببینند که چگونه با قضا و کن فکانِ خود خونِ خویشتن های متوهمشان را می ریزد تا آن مشتاقان را از آب حیاتِ لبان خود سیراب کرده و به خود زنده کند ،اگر همه اینها را با چشم عدم بین و خدایی خود ببینند چگونه میتوانند این سخنانِ ذکر شده توسط حافظ یا بزرگان را نفی و انکار کنند؟ آیا انسان چشمِ سفید و نابینا را به چشمِ سیاه و بینایِ خداوند یا زندگی ترجیح می دهد و اگر چنین است برای این انتخاب خود از آن چشمانِ سیاه و مژگان بلند و زیبای حضرتش شرم نمی کند؟ آیا از هدف قرار گرفتن تعلقاتِ دنیوی و خویشتنِ کاذبش هراس دارد که کوری را به چشم سیاه و بینایِ زندگی ترجیح می دهد؟ میتوانیم بخوانیم که چنین شخصی در انکار، من است یعنی او در انکار عشق و زندگی و چشم سیاهِ معشوق دارای " من " است و این منیتِ مانعی ست برای دیدنِ چنان دلبری ها که ذکر شد .
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاه راهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
رخت به معنی اسباب و وسایل زندگیِ مادی ست و در اینجا یعنی سببهای بیرونی، ساربان کسی ست که داعیه راهبریِ کاروانِ بشریت را داشته و گمان می برد با اسباب و سببهایی که در همه باورها و مذاهب وجود دارند میتواند انسان را به وادی و منزلگاهِ حضرت دوست و به رستگاری برساند، حافظ میفرماید بوسیله سببهایی مانند عباداتِ ذهنی و زیارتِ اماکنی مانند حافظیه و یا قبر مولانا و بزرگان و هر چیز بیرونیِ دیگر که بعضاََ آلوده به خرافات نیز هستند توهمِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود را به انسان و شخص مدعیِ ساربانیِ این کاروان القاء میکند و شاید که او بتواند انسان را تا دروازه های منزلگه دلدار به پیش ببرد اما نگهبانان این رخت و سببها را به پشیزی هم نمی خرند و اجازهٔ عبور و حرکت بسوی کویِ حضرتش را نخواهند داد، کارهایی مانند شرکت در امورِ خیریه نیز با اینکه بسیار پسندیده است جزءِ رخت هایی هستند که به عنوان مجوزِ عبور به دروازه می بریم، در مصرعِ دوم حافظ میفرماید آن سرِ کوی شاهراه است ، به یک معنی راهی ست که شاه در آن تردد می کند و به معنی دیگر راهی ست بس طولانی و بی انتها که انسان عاشق پوینده راه را به منزلگاه حضرت دوست راهنمایی میکند، راهی که انتهایی ندارد اما طیِ طریق در هر منزلش عاشق را به معشوق نزدیکتر میکند ، مولانا میفرماید :
فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی
یعنی اندیشه ای اندیشه است که راهی را برای انسان بگشاید و آن راهی راه است که در نهایت به دیدارِ شاه منجر شود.
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا
عشقِ آن لولیِ سرمست خریدار من است
پس برای پای نهادن در شاهراهِ عاشقی و رسیدن به منزلگاهِ دلدار چه باید کرد؟ طالع در اینجا به معنی بخت و اقبال نیست، مولانا در غزلِ معروفی طالع را معنی کرده و می فرماید:
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد / گفتمش آری ولی از ماه روز افزون خویش
حافظ هم به همین مطلب اشاره کرده میفرماید طالعِ هر انسانی به قدرِ همت اوست و کوششی که در راه معنویت میکند، در نتیجه طالعِ او ماه روز افزون درونی وی خواهد بود و هیچ کس چیزی را به رسمِ وفا و رایگان به انسان نخواهد داد، چنانچه در غزلی دیگرمیفرماید؛"ده روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون"، البته که پس از همت و کوششِ انسان برای ارتقای ِطالع خویش است که لطف و عنایت خداوند نیز شامل انسانِ پوینده راه عاشقی خواهد شد و کلِ کائنات و باشندگانش انسان را در این شاهراه یاری میکنند. حافظ خود لولی را در جایی دیگر به معنی شهرآشوب آورده است، یعنی خداوند نظمِ شهرِ خود ساختهٔ ذهنیِ ما را بر هم می زند و سرمستِ این کار است تا انسان به خود آمده و بداند که تنها نظمِ جدی جهانِ هستی هم اوست که باید کانونِ توجه و عشقِ انسانها قرار گیرد، پس طالع و کوششِ انسان برای روزافزون شدنِ ماه درونیِ خویش است که عشق یا آن لولی سرمست خریدار آن شده و مجوزِ عبور از دروازه را به انسانِ عاشق عطا می کند تا به منظورِ رسیدن به منزلگهِ جانان پای در شاهراهِ عاشقی بگذارد. شهر یا پارک ذهنی ما انسانها شاملِ همگی تعلقات دنیوی از قبیل ثروت و اموالمان، مقام علمی یا شغل ما، خانواده و فرزندانِ ما، آبرو و اعتبار و همچنین باورها و اعتقاداتِ ما هستند که همگی با نظمی خاص در شهرِ ذهنمان قرار دارند و اندک جابجاییِ آنان را بر نمی تابیم ولی آن لولیِ زیبا روی از بهم ریختن و یا ویرانیِ این نظم سرمست می گردد چرا که این کار می تواند موجبِ بیداری انسان شود .
طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
پس پویندهٔ راهِ عاشقی بدونِ رخت و اسبابِ ذهنی و تنها بر مبنایِ کار بر روی خود است که طالعش سعد میگردد و همچنین درهم ریختنِ نظمِ شهر توسط لولیِ سرمست بوسیلهٔ تیرهای قضای مژگانِ درازِ معشوق است که پوینده شاهراه عاشقی با شرحِ صدر تسلیم شده و با رضایت آنرا می پذیرد، در اینصورت به فیضِ شمه ای از بوی خوش آن یگانه عطارِ جهان خواهد رسید و طبله یا مجمرِ عطرِ گل را در اختیار خواهد داشت تا هر لحظه از فیضش بهرمند شود، زلفِ عبیر افشان کنایه از قرار گرفتن امور دنیوی چنین انسانی بر مدار موفقیت است، یعنی علاوه بر امور معنوی، امورِ مادی او نیز بر وفق مراد خواهد شد.
باغبان ، همچو نسیمم ز درِ خویش مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
حافظ میفرماید اما قرار گرفتن در مسیر و شاهراه پایانِ کار نبوده و در صورتِ کم کاریِ پوینده ی راه عاشقی، باغبانِ این جهان او را از درگاه خویش می راند همچنان که نسیم زندگی بخش نیز دمِ خود را متوقف می کند، در مصرعِ دوم ادامه میدهد که آب و آبادانیِ گلزارِ زندگی نتیجهٔ اشکِ گلنار و خونینِ حافظ یا هر سالکِ دیگر است، اشکِ خونین کنایه از رهاییِ انسان از دردها ست، مانند کینه توزی ، خشم ، ترس، دشمنی، استرس و عدم احساس امنیت، بدگویی و غیبت، رنجش و سایرِ دردها که تا انسان از آنها رهایی نیابد امکانِ ادامهٔ مسیر در شاهراهِ عاشقی میسر نخواهد بود و نسیمِ زندگی بخش بر انسانِ عاشق نخواهد دمید اما با آن اشکهای گلنار و خونینِ پیوسته که منجر به آزاد شدن انسان عاشق از دردهای ذکر شده می گردد گلزاری که عطر طبله را پرورده و تامین میکند آبادان شده و دمِ نسیمِ خوشِ زندگی بخش ادامه می یابد .
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
در قدیم و تا چند دههٔ پیش نیز شربتِ قند و گلاب را درمان و مُسَکنِ برخی از دردها و بیماری ها می دانستند، لبِ یار استعاره از پیغامهای معنوی و سخنانِ زیبایِ یارانی چون حافظ و سعدی ست، و نرگس استعاره از بینش و نگاهِ خداوند است، خداوندی که طبیبِ دلِ بیمارِ انسان است، بیماری در اینجا عام است که همهٔ بیماری ها و از جمله بیماریِ عشق را شامل می گردد، پس حافظ میفرماید چشمِ نرگس و جهان بینیِ خداوندی یا آن عطار و طبیبِ ازلی فرموده است که اگر قصدِ آن داری تا انواعِ بیماریهای ذکر شدهٔ تو شفا یابد از شربتِ قند و گلاب یا همین غزلهایِ آبدار و شیرین که از زبانِ یارانی چون حافظ و سعدی و مولانا جاری می گردد غافل مشو که دوایِ هر دردی هستند و البته که سرمنشأ آن از طبلهٔ آن یگانه عطار و طبیبِ ازلی می باشد.
آنکه در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت
یارِ شیرین سخن نادره گفتار من است
یار شیرین سخن که شیرینی و برکتِ زندگی از سخنانش جاری می شود کسی نیست جز خداوند که نادره گفتار و بی همتاست در سخنوری و طبلهٔ عطار نزدِ اوست، و هم اوست که اینچنین نکته هایِ عارفانه را در سرایشِ غزل به یاری چون حافظ آموخته است .
baabak heidarinik در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به امیدی دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:
با عرض سلام، به نظر نمی رسد که چنین باشد، چرا که نه سنگ و نه شاخ در این مصرع نمی توانند موصوف صفت فاعلی وزان باشند، تا اساتید و بزرگواران چه بفرمایند.
با درود
hadi h۷۸۰۶۹۰۶@gmail.com در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد
تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود
اینجا شاعر میگه نگرانم بعد مردن قیامتی هست یانه.
محسن نمازی در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر:
درود، بنده نسخهای چاپی از نشر مشعل اصفهان، چاپ سال ۱۳۶۰ که بعد از مقابله با پنج نسخه قدیمه بسعی و اهتمام و تصحیح رینولد الین نیکلسون به نتیجه رسیده دارم که در بیت دهم اینگونه آورده شده است:
حملهاشان پیداست و ناپیداست باد
آنک ناپیداست از ما گم مباد
که به نظر حقیر، با این اصلاح مفهوم بیت بهتر رسانده میشود.
حسین خادمی در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۷۴ - در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره:
کتاب مظهرالعجایب جعلیست و احتمالا شخصی ک عاشق شیعه بوده این ابیات رو سروده و منصوب کرده ب عطار ، چرا ک اوازه اشعار و عرفانش در ایران و انیران پیچیده بود.
فرهاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست
آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست
معنی بیت: آن قاصدی که از دیار دوست رسید، از دستنوشتههای دوست برایم حافظِ جان آورد.
خوش میدهد نشانِ جلال و جمالِ یار
خوش میکند حکایتِ عِزّ و وقارِ دوست
معنی بیت: شکوه و زیبایی یار را به خوبی نشان میدهد. ارجمندی و متانت یار را به خوبی بیان میکند.
دل دادمش به مژده و خِجلَت همیبرم
زین نقدِ قلبِ خویش که کردم نثارِ دوست
معنی بیت: به عنوان مژدگانی دل خود را به قاصد دادم و از اینکه قلب خود را نقدا پیشکش دوست کردم، خجالت میکشم.
شکرِ خدا که از مددِ بختِ کارساز
بر حسبِ آرزوست همه کار و بارِ دوست
معنی بیت: خداروشکر که به لطف بخت موافق، کارهای دوست به خوبی پیشرفت دارد.
سیرِ سپهر و دورِ قمر را چه اختیار؟
در گردشند بر حَسَبِ اختیار دوست
معنی بیت: گردش خورشید و ماه از اختیار خودشان نیست؛ اختیار آنها از سوی خداست.
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغِ چَشم و رهِ انتظارِ دوست
معنی بیت: اکر باد فتنه جهان را به هم بریزد، ما چشمانتظار دوست هستیم.
کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح
زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ دوست
معنی بیت: ای نسیم سحری! از آن خاک خوشبختی که در رهگذر و زیرِ پایِ دوست قرار دارد، برای تقویت بینایی به چشم من برسان.
ماییم و آستانهٔ عشق و سرِ نیاز
تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست
معنی بیت: ما با آستانه عشق و سر نیازمان هستیم؛ حال ببینیم چه کسی همبستر دوست میشود و کنارش میخوابد!
دشمن به قصدِ حافظ اگر دم زند چه باک؟
مِنَّت خدای را که نیَم شرمسارِ دوست
معنی بیت: اگر دشمن به قصد ضرر زدن به حافظ حرفی بزند، ترسی ندارم. خداروشکر که نزد دوست سرافکنده و شرمسار نیستم.
فرهاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
معنی بیت: خرم آن روزی که برای راحتی جان و رسیدن به جانان از این منزل ویران بروم.
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
معمی بیت: با اینکه میدانم راه غریب مرا به جایی نمیرساند؛ من برای بوی سر آن زلف پریشان میروم.
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم
معنی بیت: دلم از وحشت زندان اسکندر گرفته است؛ وسایل خود را جمع کنم و تا ملک سلیمان بروم.
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
معمی بیت: همچون باد صبا و با تن بیمار و بیطاقتم، برای هواداری آن سرو خرامان (معشوق) میروم.
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخمکش و دیدهٔ گریان بروم
معنی بیت: همچون قلم که سرش روی کاغذ است، من نیز مسیر رسیدن به معشوق را با دل زخمکش و دیده گریان با سَرَم طی میکنم.
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
معنی بیت: نذر کردهام اگر روزی از این غم رها شوم، مسیر رسیدن تا میکده معشوق را شاد و غزلخوان طی کنم.
به هواداری او ذره صفت رقصکنان
تا لب چشمهی خورشید درخشان بروم
معنی بیت: برای هواداری از معشوق، رقصکنان و همچون ذره تا لب چشمهی خورشید درخشان میروم.
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
معنی بیت: تازیان نمیتوانند غم احوال گرانباران را درک کنند. ای پارسایان! مددی برسانید تا بتوانم خوش و آسان بروم.
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبهٔ آصف دوران بروم
معنی بیت: اگر همچون حافظ نتوانم از این بیابان خارج شوم؛ با همراهان آصف دوران میروم.
شایان سپ در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
من فکر میکنم هم دَرد و هم دُرد درست هست و اتفاقا بهتره که علامتگذاری نشه
چرا که دَرد رو به تن میدهند و شاعر میگه وقتی که ساقی داره دَرد میده به تن کیه که همونطور که جام دُرد رو در بر میگیره تنش رو مثل اون جام برای دَرد نکنه
کیست که تن چو جام می...پس معلومه از چیزی صحبت میشه که به تن داده میشه مثل دَرد
پس هر دو رو میشه برداشت کرد
محمد حنیفه نژاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
دوستان بیتی را که بیشتر در موردش سوال شده بود معنی می کنم خدمتتان:
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
مکیدن خاتم عقیق موجب فرونشستن تشنگی می شود، شاعر لشکر دشمن را به دیو و دد تشبیه کرده است و اما حسین را به حضرت سلیمان و تلمیحی به داستان حضرت سلیمان دارد که بر دیو و دد حکم می راند ولی اینجا به جای این که سلیمان که پادشاه دیو و دد است در راحتی باشد از تشنگی عقیق را می مکد اما دیو و دد سیراب هستند.
محمد حنیفه نژاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
درود بر دوستان عزیز
در بند چهارم بیت« آن در که جبرئیل امین بود خادمش/ اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند» در سال های اخیر اضافه شده و مال محتشم نیست می توانید به نسخ خطی هم مراجعه کنید این بیت علاوه بر آن که از نظر ادبی ضعیف است و با سایر بیت های محتشم همخوانی ندارد از نظر روایت هم درست نمی نماید و ترویج چنین بیت های نادرستی علاوه بر ستم رواداشتن به ادبیات فارسی و ظلم کردن در حق شاعر شعله ور کردن آتش تفرقه در بین مسلمانان را نتیجه می دهد
Ali M در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
به نظر بنده این غزل قطعا در خصوص واقعه عاشورا بوده است . عبارات « رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس » ، « سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت » ، « زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت » کاملا متناظر با واقعه کربلا هستند . همچنین هرکسی که باور ندارد رجوع کند به خاطره فال حافظ گرفتن جناب عبدالحسین زرین کوب در روز عاشورا .
مهرزاد سپاهی در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هستبه نظر من اینجوری درست تره. هم به دلیل بازی با تضاد هست و نیست یکی در میان که به زیبایی ادبی می افزاید. هم از نظر معنی منتقل شده.
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست = به دلیل اینکه از چیزایی که "هست" جز بادی در دست نداریم
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست = و به دلیل اینکه هر چیزی که "هست" به خاطر چیز هایی که ندارد نقصان و شکست دارد
انگار که هر چه هست در عالم نیست = انگار به نظر می آید که هر چیزی که "هست" ارزشی ندارد و نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست = پس تو در نظر بگیر و تخیل کن که هر چیزی که "نیست" در عالم وجود دارد
کوروش در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام:
راست گفتست آن شه شیرینزبان
چشم گرد مو به موی عارفان
منظور کیه ؟
فرهاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
معنی بیت: زمان زیادی گذشت اما دلدار سلام و کلامی ننوشت و پیامی نفرستاد.
صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران
پیکی نَدوانید و سلامی نفرستاد
معنی بیت: صد نامه برایش فرستادم اما او سلام و پیغامی نفرستاد.
سویِ منِ وحشی صفتِ عقل رمیده
آهو رَوشی، کبک خرامی، نفرستاد
معنی بیت: برای منِ وحشی صفتی که عقلم را از دست دادهام؛ حتی به روش آهو و کبک نیز پیامی نفرستاد.
دانست که خواهد شُدنم مرغِ دل از دست
وز آن خطِ چون سلسله دامی نفرستاد
معنی بیت: او فهمید که مرغ دلم از دست خواهد رفت؛ بنابراین از کلام همچون سلسلهاش، دامی نفرستاد.
فریاد که آن ساقیِ شِکَّر لبِ سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
معنی بیت: ای فریاد که آن معشوق شکرلَب و سرمست، با اینکه دانست خمار شدهام، جامی نفرستاد.
چندان که زدم لافِ کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
معنی بیت: هرچقدر درباره کرامات و مقامات خود سخن لاف زدم؛ بازهم هیچ خبری از هیچ مقامی نفرستاد.
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
معنی بیت: ای حافظ! مودب باش! زیرا شاه بابت پیام نفرستادن به غلام، بازخواست نمیشود.
فرهاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲:
هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
معنی بیت: هر کس که هوایِ انسانهای اهلِ خدا را داشته باشد؛ خدایش در همه حال مراقب او خواهد بود.
حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا، سخنِ آشنا نگه دارد
معنی بیت: جز با خداوند با هیچکس درباره دوست صحبت نمیکنم تا سخنانم محفوظ بماند.
دلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
معنی بیت: ای دل! آنچنان زندگانی کن که اگر اشتباهی از تو سر زد؛ فرشتهات برای مراقبت از تو دست به دعا شود.
گَرَت هواست که معشوق نَگْسَلد پیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
معنی بیت: اگر میخواهی تا معشوق پیمان را پاره نکند؛ تو نیز باید این پیمان را نگاه داری.
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینی
ز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
معنی بیت: ای باد صبا! اگر دلِ مرا در سرِ زلف معشوق دیدی؛ لطفا به دِلَم بگو جایش را حفظ کند.
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟
ز دستِ بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد
معنی بیت: گمان میکنی در پاسخ به این درخواست من چه گفت؟! گفت این کاری است که از قدرت بنده خارج است و این خداست که نگه میدارد.
سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری
که حقِّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
معنی بیت: امیدوارم سَر و زر و دل و جانم، فدای آن یاری شود که حقوق صحبت از روی مهر و وفا با من را حفظ کند.
غبارِ راهگذارت کجاست؟ تا حافظ
به یادگارِ نسیمِ صبا نگه دارد
معنی بیت: غبارِ راهی که تو از آنجا عبور میکنی کجاست؟ تا حافظ آن را برای یادگاری از باد صبا بگیرد و نگه دارد.
فرهاد در ۴ سال قبل، دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:
شراب لَعل کَش و روی مَهجبینان بین
خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
معنی بیت: شراب سرخرنگ بنوش و برخلاف مذهب آنان به زیبایی این مهجبینان نگاه کن.
به زیر دَلق مُلَمَّع کمندها دارند
درازدستی این کوتهآستینان بین
معنی بیت: به درازدستی این کوتهآستینان نگاه کن. در زیردلقهای رنگارنگشان، کمندهایی دارند.
به خِرمَن دو جهان سر فرو نمیآرند
دِماغ و کِبر گدایان و خوشهچینان بین
معنی بیت: به بیذوقی و غرور گدایان و خوشهچینان نگاه کن که در برابر خرمن دو جهان تعظیم نمیکنند.
بهایِ نیم کِرِشمِه هزار جان طلبند
نیاز اهل دل و نازِ نازنینان بین
معنی بیت: به نیاز اهل دل و نازِ نازنینان نگاه کن. در عوض اندکی ناز، طالب هزار جان هستند.
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین
معنی بیت: معشوق ما حقِّ صحبت را ادا نکرد و رفت. در عوض به وفای صحبت یاران و همنشینان نگاه کن.
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است
ضمیر عاقبتاندیشِ پیشبینان بین
معنی بیت: برای خلاصی باید اسیر عشق شوم. به عاقبتاندیشیِ پیشبینیکنندگان نگاه کن.
کدورت از دل حافظ بِبُرد صحبت دوست
صفای همت پاکان و پاکدینان بین
معنی بیت: معاشرت با دوست، کدورت را از دل حافظ برد. به صفای همت پاکان و پاکدینان نگاه کن.
در سکوت در ۴ سال قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹: