گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحۀ ۱۱۸ راجع به این غزل می‏نویسد:
علاوه بر انجوی در چاپ خانلری هم آمده است ولی به قول مرحوم رشید یاسمی این غزل که در تمام نسخه‏های قدیم دیوان به نام حافظ ضبط شده است از آن سلمان ساوجی است و در مثنوی جمشید و خورشید آمده است (دیوان حافظ، چاپ پژمان، ص ۳۷۶).

حمیدرضا نوشته:

در منظومهٔ جمشید و خورشید اینجا این غزل آمده است.
ضمن آن که مصرع اول بیت مقطع غزل:
«برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ»
با مصرع اول این بیت از سلمان ساوجی واژه‌های مشترک دارد:
«واعظ برو فسانه مخوان و فسون مدم!
کی درد عاشقی به فسان فسون رود»

شادان کیوان نوشته:

در بیت دوم منظور از کلمهُ ” میان” اینستکه در قلب و درون قالب انسان پیچیدگی هایی است که هیچکس قادر به کشف و درک آن نیست مگر خداوند.
در بیت سوم ایهام ظریفی برقرار است. از طرفی چون نوازندهُ نی دائم لب بر نی دارد بنظر میرسد که نی و نی نواز مدام در حال بوسیدن هم و کامیابی از لب یکدیگرند و لذا شاعر هم میخواهد که لب یار، او را هم همچون نی به کام برساند وکم و بیش تهدید میکند که تا آنوقت، هر نصیحتی بگوش او همچون باد خواهد بود و این معنا هنگامی بدست میاید که مصرع اول را تا آخر یکجا بخوانیم و مکث را بین دو مصرع بگذاریم.
از طرف دیگر تمام فعل و انفعال نی و آوایی که از آن بیرون میاید بواسطهُ جریان هوا (باد)ی است که نی زن در آن میدمد. پس اگر مصرع اول را تا پایان “لبش” یکجا بخوانیم و با مکث کوتاهی باقی مصرع اول و مصرع دوم را بدنبال هم بخوانیم، معنای بیت این میشود که تا زمانی که لبش (لب یار) مرا بکام نرساند، همهُ نصایح عالم بگوش من چون بادی خواهد بود که درون نی در جریان است. پس در حالت اول مورد تشبیهِ نی، کامیابی آن از لب یار است و در حالت دوم مورد تشبیهِ نی، بادی است که در درونش جاری است.
در بیت بعدی هم ” هشت خلد” ایهام دارد. واژهُ “هشت” میتواند تأکیدی باشد بر اینکه گدای کوی تو هیچ نیازی به بهشت ندارد(امروزه هم میگوییم سی سال حاضر نیستم فلان کار را بکنم) و هم “هشت خلد” اشاره ایست به درجات هشتگانه بهشت از خُلد تا فردوس.
در بیت بعدی (پنجم) “خراب آباد” مصرع دوم را میتوان همچون فلان آباد و بهمان آباد، سر هم خواند که برای خود ترکیب قلقلک دهنده ایست. و هم میتوان مکث کوتاهی بین “خراب” و “آباد” نمود و اینگونه برداشت کرد که اساس “آبادی” هستی شاعر از آن “خراب” مستی عشق است. یعنی تا از مستی عشق “خراب” نشوی، هستی تو “آباد” نمیشود، “هست” نمیشوی “وجود” نخواهی یافت.
در بیت بعدی باز ایهامی برقرار است و آن بیت را هم میتوان دو گونه خواند و دوگونه معنا کرد. کلمه “داد” را میتوان هم بصورت فعل گذشته از مصدر “دادن”، و هم بمعنای “عدل و داد” گرفت. در حالت اول شاعر به “دل” میگوید که یار، نصیب و قسمت تو را همین (بیداد و جور) قرار داده و این “بیداد و جور” را بهمان دلیل بتو میدهد (از آن دادست (مختصر “از آن جهت یا دلیل داده است”)) که نصیب و قسمت تو چیز دیگری نبوده . این یعنی تسلیم باش و دم مزن (تعبدا).
در حالت دوم شاعر به “دل” میگوید که نصیبت همین بیداد و جور است و “این”(نصیب جور و بیداد) از”آن” (یار) عین عدل و “داد” است. که این معنا نهایت تسلیم عاشقانهُ عاشق در برابر معشوق و معبود را میرساند که بیداد و جور یار (در عین حالیکه واژهُ “ظلم” بکار نبرده) را، عدل و داد یار میداند و پذیرش عدل دیگر منتی ندارد و کمال مطلوب هم هست.

ویرایش جدید ساغر