گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحۀ ۱۱۸ راجع به این غزل می‏نویسد:
علاوه بر انجوی در چاپ خانلری هم آمده است ولی به قول مرحوم رشید یاسمی این غزل که در تمام نسخه‏های قدیم دیوان به نام حافظ ضبط شده است از آن سلمان ساوجی است و در مثنوی جمشید و خورشید آمده است (دیوان حافظ، چاپ پژمان، ص ۳۷۶).

👆☹

حمیدرضا نوشته:

در منظومهٔ جمشید و خورشید اینجا این غزل آمده است.
ضمن آن که مصرع اول بیت مقطع غزل:
«برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ»
با مصرع اول این بیت از سلمان ساوجی واژه‌های مشترک دارد:
«واعظ برو فسانه مخوان و فسون مدم!
کی درد عاشقی به فسان فسون رود»

👆☹

شادان کیوان نوشته:

در بیت دوم منظور از کلمهُ ” میان” اینستکه در قلب و درون قالب انسان پیچیدگی هایی است که هیچکس قادر به کشف و درک آن نیست مگر خداوند.
در بیت سوم ایهام ظریفی برقرار است. از طرفی چون نوازندهُ نی دائم لب بر نی دارد بنظر میرسد که نی و نی نواز مدام در حال بوسیدن هم و کامیابی از لب یکدیگرند و لذا شاعر هم میخواهد که لب یار، او را هم همچون نی به کام برساند وکم و بیش تهدید میکند که تا آنوقت، هر نصیحتی بگوش او همچون باد خواهد بود و این معنا هنگامی بدست میاید که مصرع اول را تا آخر یکجا بخوانیم و مکث را بین دو مصرع بگذاریم.
از طرف دیگر تمام فعل و انفعال نی و آوایی که از آن بیرون میاید بواسطهُ جریان هوا (باد)ی است که نی زن در آن میدمد. پس اگر مصرع اول را تا پایان “لبش” یکجا بخوانیم و با مکث کوتاهی باقی مصرع اول و مصرع دوم را بدنبال هم بخوانیم، معنای بیت این میشود که تا زمانی که لبش (لب یار) مرا بکام نرساند، همهُ نصایح عالم بگوش من چون بادی خواهد بود که درون نی در جریان است. پس در حالت اول مورد تشبیهِ نی، کامیابی آن از لب یار است و در حالت دوم مورد تشبیهِ نی، بادی است که در درونش جاری است.
در بیت بعدی هم ” هشت خلد” ایهام دارد. واژهُ “هشت” میتواند تأکیدی باشد بر اینکه گدای کوی تو هیچ نیازی به بهشت ندارد(امروزه هم میگوییم سی سال حاضر نیستم فلان کار را بکنم) و هم “هشت خلد” اشاره ایست به درجات هشتگانه بهشت از خُلد تا فردوس.
در بیت بعدی (پنجم) “خراب آباد” مصرع دوم را میتوان همچون فلان آباد و بهمان آباد، سر هم خواند که برای خود ترکیب قلقلک دهنده ایست. و هم میتوان مکث کوتاهی بین “خراب” و “آباد” نمود و اینگونه برداشت کرد که اساس “آبادی” هستی شاعر از آن “خراب” مستی عشق است. یعنی تا از مستی عشق “خراب” نشوی، هستی تو “آباد” نمیشود، “هست” نمیشوی “وجود” نخواهی یافت.
در بیت بعدی باز ایهامی برقرار است و آن بیت را هم میتوان دو گونه خواند و دوگونه معنا کرد. کلمه “داد” را میتوان هم بصورت فعل گذشته از مصدر “دادن”، و هم بمعنای “عدل و داد” گرفت. در حالت اول شاعر به “دل” میگوید که یار، نصیب و قسمت تو را همین (بیداد و جور) قرار داده و این “بیداد و جور” را بهمان دلیل بتو میدهد (از آن دادست (مختصر “از آن جهت یا دلیل داده است”)) که نصیب و قسمت تو چیز دیگری نبوده . این یعنی تسلیم باش و دم مزن (تعبدا).
در حالت دوم شاعر به “دل” میگوید که نصیبت همین بیداد و جور است و “این”(نصیب جور و بیداد) از”آن” (یار) عین عدل و “داد” است. که این معنا نهایت تسلیم عاشقانهُ عاشق در برابر معشوق و معبود را میرساند که بیداد و جور یار (در عین حالیکه واژهُ “ظلم” بکار نبرده) را، عدل و داد یار میداند و پذیرش عدل دیگر منتی ندارد و کمال مطلوب هم هست.

👆☹

داغون الشعراء نوشته:

بسمه تعالی
لطفا دوستان به این نکته دقت کنند که در بیت ۶ ، انتهای مصرع دوم،درست این است که نوشته شود:
” … / … این داد است ”
همچنین در تصحیح گرانقدر “سایه” ، این بیت همین گونه ضبط شده است.
( اشاره : با توجه به اینکه در عرفان حافظ،قسمت هر شخص،روز ازل برایش تقدیر شده است،لذا در این غزل می سراید که ای دل،داد و بیداد نسبت به تقدیر روا نیست،و هر چه که برایش تقدیر شده همان عدل و داد است و باید تسلیم،بل راضی بود )

👆☹

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
اگرچه مستی حاصل از شراب عشق ،مرا از خود بی خود ووجودم را ویران کرده ولی پایه ی هستی واقعی وپایدار من از همین مستی وخرابی هست شراب عشق ، وجود نفسانی مرا ویران کرده وبه من هستی جاویدان بخشیده است .
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق .

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

بیت اول: واعظ برو پی کار خودت چرا داد و فریاد راه انداخته ای؟ من را بگویی باز من دلم را از دست داده ام. تو دیگر چه می گویی؟
بیت دوم: میان اینجا یعنی کمر. کمر یار که خدا آن را از هیچ آفریده، چیز ظریفی است که هیچ مخلوقی تا حالا نتوانسته آن را باز کند. هیچ هم نازک و باریک بودن است و هم شکل پر پیچ و تاب نقش هیچ در نستعلیق
بیت شش: جور یار به این دلیل برای تو عدل محسوب می شود که سرنوشت تو جز این نیست
برو افسانه نخوان و مثل جادوگر ها افسون فوت نکن که من هم از این افسانه و افسون ها زیاد بلدم.

👆☹

تیرداد نوشته:

این شعر رو گروه اوهام - شهرام شعر باف - در آلبوم ” نهال حیرت ” به زیبایی اجرا کرده و نام قطعه آن ” افسون ” میباشد

👆☹

رضا نوشته:

بروبه کار خودای واعظ این چه فریادست؟
مرا فتاده دل از ره تو را چه افتادست؟
واعظ: کسی که وَعظ وسخنرانی می کند. امّا درنظرگاه حافظ، کسیست که به آنچه که به دیگران می فرماید عمل نمی کند. واعظ در راس ِ هِرم ِ ریاکاری نشسته وبه نکوهش و نصیحتِ دیگران مشغول است، در حالی که خود وقتی به خلوت می رسد آن کار دیگر می کند.!
دردیدگاهِ حافظ ، شیخ و زاهد ، مدّعی وعابد ،واعظ وصوفی همه دریک صف قرارداشته وهمواره ازآنها بیزاری جُسته است.
اینکه کسی برفرازمنبروبالاتر ازدیگران نشسته ویکسویه به وعظ وسخن گفتن می پردازد وبه دیگران اجازه ی اظهارنظر نمی دهد، درتربیت وهدایتِ مردم تاثیر چندانی نداشته وبه ویژه دراین دوران که رسانه های متعدّد وپیشرفته ای وجود دارد کاملاً بیهوده است .
بهترین واثرگذارترین تربیت ازدیدگاهِ روانشناختی، عمل کردن است. یعنی خود نصیحت کننده باید به آنچه که می گوید باورداشته وعمل کند تادیگران نیز آثار وتَبعاتِ آن رادیده وبامیل ورَغبت، صفات وکردار اوررا انتخاب وبدان پایبندباشند. گویند واعظی برفراز منبر ازاثراتِ دعاها سخن می راند. اوتاکید داشت که اگرفلان دعارا ازصمیم قلب بخوانی می توانی برروی آب گام نهاده وراه بروی. درمیان مردم شخص ساده دلی بود که درمسیرش یک رودخانه بود. هرروز مجبوربود برای رفتن وآمد به آبادی ازآن رودخانه عبورکند. ازشنیدن ِ این دعاخوشحال شده وبا خودگفت خوب شد ازاین پس با این دعا از زحمتِ عبور رودخانه راحت می شوم. هنگام بازگشت به منزل وقتی به رودخانه رسید دعا را خواند وگام بر روی آب نهاد وبه آنسوی رودخانه رفت…. اوازاینکه موفق شده بسیار خوشحال وراضی بود. تصمیم گرفت برای قدردانی از واعظ، اورابرای صرف نهار دعوت کند. غذایی تهیّه و واعظ را به منزل خویش دعوت کرد. آنها به اتّفاق هم به کناررودخانه رسیدند. مرد ساده دل دعاراخواند وآنسوی رودخانه رفت وازآنسوی به واعظ گفت چرا توقّف کردی؟ دعا رابخوان وگام بررودخانه بگذار! مگر دعارا فرانوش کردی؟ توخودت این دعا رابه ما آموختی! چرا تردید می کنی؟! واعظ آهسته پاسخ داد: نه دعا را فراموش نکردم می توانم بخوانم امّا من مثل تونیستم وآن دل و پاک وبی ریایی که تو داری من ندارم!
این واعظِ بی عملِ قصّه ی ما بهتر ازهرکسی می دانست که اصلاًچنین دعایی وجود ندارد واوخود آن را ساخته وپرداخته کرده است! او این رانیزمی دانست که تنهاعاملِ برروی آب راه رفتنِ آن عامی ِساده دل، ایمانِ قلبی و پاکِ اوبه این دعاست نه تاثیراین دعای کاذب!!
واعظانِ بی عمل خوب حرف می زنند وبهترازهرکسی می دانند که به همان میزان که خوب حرف می زنند فریبکار و حُقّه بازند، آنها به سخنان خویش اعتقادی ندارند!. بیزاری ناتمام حافظ ازآنها، درهمین نکته ی لطیف نهفته است.
معنی بیت:
اى واعظ چرا اینچنین داد وبیداد به راه انداخته ای ؟ من اگرمی نالم من عاشق ودل ازکف داده ام، توراچه شده؟ سببِ این داد وفریاد که ازتو بلند شده چیست؟ پىِ کار خود برو وبیش ازاین فریادمکن!
حافظ هرگاه به شیخ وواعظ و….می رسد هرچه می تواند چاشنی ِ طعنه و طنز را فزونی می بخشد تا بیشتر تحقیر شوند! چرا ؟ به امیداینکه شایدتوانسته باشد باتحقیر وتمسخرآنها، ازاعتمادِمردم کاسته و شیوه های حُقّه بازی وفریبکاری ِ آنها را برملا کند. حافظ شاعری بامسئولیت بود ودربیان حقایق تردیدی به دل راه نمی داد. برعکس بسیاری شاعران دیگر که نه تنها ازبیان دردها ومشکلات جامعه ی خود داری می کردند، بلکه برای واعظان بی عمل ،سوتِ بلبلی نیز می زدند وآنها رابیشتربه فریبکاری تشویق می کردند!. صد افسوس که درهمه ی دوره ها وزمانه ها وضعیّتِ شعر وشاعری این چنین بوده و تعدادِشاعران نترس و بامسئولیتی مثل حافظ، به عددِ انگشتان دست نیز نمی رسند!
دراین بیت، هم سئوالی ویرانگر ازواعظ می پرسد، هم تحقیر می کند(پی کارخودبرو) وهم با طنزی ظریف اورا موردِ تمسخرقرارمی دهد. (ازمن که دل افتاده، ازتوچه افتاده است؟! بارندی وتشبیهِ پنهانی، فریادِ واعظ را به فریادِ کسی تشبیه می کند که آن چیزش ….افتاده باشد!.)
حافظ آراسته کن بَزم وبگو واعظ را
که ببین مجلسم وتَرکِ سرمنبرگیر
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
میان او: کمرمعشوق ( زمینی)
“آفریده” درمصرع اوّل فعل است یعنی خدا خلق کرده است.
ازهیچ: کنایه ازاینکه کمرخیلی باریک است. ازمیزان باریکی، کمردیده نمی شود! اغراق درشرح وبیانِ چیزی، درشعر معمول است وباعثِ شیرینی تاثیروزینتِ کلام می شود.
“آفریده” درمصرع دوّم یعنی کسی
دقیقه: نکته ی باریک وظریف، لطیفه
متعصّبین زمانه وآنها که خیلی مایل هستند از تمام اشعار حافظ برداشت عارفانه نمایند ازاین بیت چنین برداشت کرده اند:
منظور از کلمه ی ” میان” اینست که در قلب و درون ِ قالب انسان پیچیدگی هایی است که هیچکس قادر به کشف و درک آن نیست مگر خداوندمتعال!!
جلّ الخالق!…. اگرچنین بود ومنظورحافظ سوق دادن توجّه ِ مخاطبین به رازورمز کارکردِقلب واحشاء وامعاء و….بود، چراحافظ اشاره به میان ِ “او” دارد؟ یعنی غیر از”او” دیگران درمیانشان قلب وکلیه وکبد ندارند وازپیچیدگیهای درونی برخوردارنیستند !چرا انگشت اشاره به سوی “میانِ او”بلند شده است!؟.
آخرکسی نیست به این متعصّبین یا بهتربگوئیم به این واعظان محترم، بگوید که اگرمی خواهید درمورد عرفان وپیچیدگیهای درونی انسان سخنی گفته باشید ودلتان راخنک کنید،چرا اشعارحافظ را دستآویزخودقرارمی دهید.؟ اینگونه که شما دربافتن آسمان وریسمان تخصّص دارید، بااین منطق وبااین زبانی که دارید، با دستآویز قراردادن هرچیزی می شود درمورد هرچیزی سخن گفت. مثلاً می شود ازسیب زمینی یاشلغم،شروع کرد درموردِ پیچیدگیهای ساختار آن،پوسته، میانه ومغزآن سخنها گفت وبه مسائل عرفانی نیز پیوندزد، ودرنهایت با ذکر این جمله که: تنهاخداوندمتعال می داند چگونه این سیب زمینی دردل ِخاک رشدمی کند،سخن رابه پایان رساند !؟ همان کاری که واعظان زمان حضرت حافظ می کردند. ازاین منطق ودیدگاه حافظ بیزاربود ودلش خون.
شاعرعزیز دراینجا به مددِ نبوغ خویش، مضمونی شاعرانه درموردِ کمرمعشوق، به این زیبا وخیالپروری آفریده تا اهل دل واهل ذوق ازخواندن آن لحظه ای مشعوف وسرخوش گردند،چرا لطیفه ونکته ی ناب شعررا بابی انصافی وخودخواهی می پوشانید وذهن مخاطبین را بامسایلی که خودتان دوست دارید مغشوش می کنید! بگذریم….
معنی بیت:
کمر معشوق ِ من آنقدرباریک است که خداوند گویی ازهیچ آفریده است! به کمر ِ باریکِ معشوق من، دستِ کسی نرسیده است.
به لطفِ بیان ِ رندانه ای که حافظ دارد، در ژرفای معنای کلام، این نکته ها نیز وجود دارد وبه ذهن مخاطب متبادر می گردد: (کسی تاکنون نتوانسته بندِ کمراوراگشوده و به اودست درازی کند.)
درباریکی وجاذبه ی کمراولطیفه ای سربسته ونکته ی سِّرآلود نهفته است.
حافظ ازوجود یک رازدرکمریارحرف می زند امّا اینکه آن رازچه چیزیست چیزی نمی گوید! زیراچنانکه خود فرموده، تاکنون ازعهده ی هیچکس برنیامده تا آن رابگشاید، گویی خودش نیزنتوانسته است.!
لیکن حافظِ رند نیک می داند که سِرّکمر که بازشود به گشایش ِ سِرّ دیگری منتهی می شود! سِرّی که گفتن آن سزاوارنیست….. بنابراین حافظِ محجوب! مخاطبین شعر را در همینجامتوقّف می کند تا حُرمت وعفّتِ کلام آلوده نگردد وجویندگان، خود به فراخورذوق خویش، لایه های عمیق تر معنارا کنکاش کرده و بدان طنزلطیف دسترسی پیداکنند وازکشف آن محظوظ گردند
امید درکمرزرکش اَت چگونه ببندم؟
دقیقه ایست نگارادرآن میان که تودانی!
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
به کام رسیدن: به وصال معشوق رسیدن وهم آغوشی با او، درمعانی عرفانی به خدارسیدن وفناشدن وباقی ماندن درذاتِ خداوندی.
نای: نی
امّا بکام رسانیدن نی چگونه کامیست که حافظ ِ خوش ذائقه هوس کرده است؟
برای درکِ کامل حالِ حافظ، باید به فنون نواختنِ نی آشنا باشیم.
نی آلتی موسیقیست و پیش ازآنکه در درون آن نفس دمیده شود،چوب خشکی بیش نیست! لیکن آنگاه که نوازنده ای ماهر، دهانه ی نی را به دهان گرفته ودرمیان دولبِ خویش جای داد ودرآن دمیدن آغازید، همان چوب خشکِ به ظاهربی مقدار وبی جان، به یکباره روح و جان می گیرد، به ناله درمی آیدوازسوز ناله ی خویش، دل ِعالمی راخون می کند!.
نی رانمی توان باهردمیدنی، نواخت وبه ناله وا داشت. شاید آموختنِ نواختن ِنی ازهمه ی آلات موسیقی سخت ترباشد. باید نفست گرم وسوزنده باشد،باید دردمندباشی ونفس ازسینه ای زخمی وخونین عبورکند تا کارسازافتد.
نوازنده ی نی که روزها وماهها تمرین ِ دمیدن می کند، پس ازکسب مهارت، نفس را ازاَعماق ِدرون ِ خویش ونه ازگلوی خود! درنی می دمد تا صدایی ازاو دربیاید. حالتِ نواختن وارتباطِ فیزیکی ِنی ونوازنده،نیزتداعی کننده ی بوسه گرفتن عاشق ومعشوق هست.
حافظِ نکته سنج وباریک بین،دلش می خواهد همانندِ نی، ابتدا درآغوش گرم معشوق،دهان اندردرمیان دولبِ شیرین وسرخ یار بگذارد سپس یار چنان ازصمیم قلب دراونفس گرم وروحبخش بدَمد که حافظِ مشکل پسند به مُراد رسیده وکامیاب گردد! او نه به هرشوخ ِ بی سر و پایی دل می سپارد ونه به هرنوع وصلتی راضی می شود، چنانکه نی به هرنوع دمیدنی پاسخ نمی دهد وبه نالش درنمی آید!
معنی بیت:
تازمانی که معشوق ِ من ،همانندِ نوازنده یِ ماهر ِ نی، بااشتیاق وازاَعماق ِ درون مراننوازد وبه مُرادِ دل نرساند، نصیحت وملامتِ همه ی عالم به گوش من بادِهواست(بیهوده وبی تاثیراست.)
حافظ ، خلّاق ِ بی نظیرپارادکس درعرصه ی شعر است. درمصرع دوّم با تغییردادن زاویه ی نگاهِ خود به نی، پاردکس زیبایی آفریده است . دراینجا برعکس نگاهِ مصرع اوّل، فقط پیچش ِ باد دردرون ِ نی رامدّ نظرقرارداده و نصیحت ِمردم را به آن تشبیه نموده است، همانندِ بادی که ازسرنی وارد وازسردیگرخارج می گردد، نصیحت نیزازاین گوش وارد وازآن گوش خارج می گردد. اوباهنرمندی این دوراباهم پیوند زده است.
همچو چنگ اَرنه کناری ندهی کام دلم
ازلبِ خویش چونی یک نفسی بنوازم
گدای ِکوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
هشت خُلد: هشت بهشت
معنی بیت: گدای کوی تو به ظاهر تهیدست ومِسکین است. او ازدولتِ عشق تو ازهشت بهشت بی نیازاست وهیچ طمعی به بهشت وطبقات ومراتبِ وسوسه انگیزآن ندارد. همین که درحوالی منزل تو،ازهمان هوایی که تو نفس می کشی اوهم نفس می کشد،راضیست. کسی که اسیر عشق توشد ازهربندِ تعلّقاتِ هردو جهان آزاد وفارغ است‌.
باغ بهشت وسایه ی طوبا وقصرحور
باخاکِ کوی دوست برابر نمی کنم
اگر چه مستی ِعشقم خراب کرد ولی
اساس ِ هستی من زان خراب آبادست
خراب کرد: نابودکرد،ازخود بیخودنمود.
مستی ِ عشقم خراب کرد: مستی ِ حاصله ازنوشیدن ِشرابِ عشق، مرا ازخود بیخود وهمه چیز را(شامل ننگ ونام،هوا وهوس،شهرت واعتبار،خودخواهی ومنیّت و……رانابود کرد.
خراب آباد: اوّل خراب می کند بعدآباد می سازد یا به ظاهر خرابیست ودرباطن آبادی.
حافظ دراین بیت نیز پارادوکس زیبایی از(خراب وآباد) خلق کرده است. خرابه ای که آبادیست!
معنی بیت: بااینکه مستِ شرابِ عشق شدم وخرابکاری به بارآمد وهمه چیز را ازدست دادم (به ظاهر وازدیدگاهِ ظاهربینان، بدنام شدم،بی اعتبارشدم، لااُبالی شدم و….) امّا من کسی نیستم که پاپَس بگذارم وازعشق رویگردان شوم. چرا که عشق درسرشت من نوشته شده ودرسرنوشت من است. بُن مایه ی وجودِ من ازعشق است. همانگونه که عشق آسان می نمود اوّل ولی افتاد مشکلها، اوّل خراب می کندبعدآبادمی سازد. خراب می کند تا صاحبِ گنجی بی پایانت کند. گنجی زوال ناپذیراست.
بیابیا که زمانی زمی خراب شویم
مگررسیم به گنجی دراین خراب آباد
دلا مَنال ز بیداد و جور یار که یار
تورانصیب همین کرد واین ازآن دادست
بیداد وجور یار: نامهربانی وبی توجّهی ِمعشوق نسبت به عاشق، بیداد وجوروجفاست.
تورانصیب همین کرد: قسمت تواین شد
این ازآن دادست: دومعنادارد: ۱- این اشاره به بیداد دارد. بیدادرابه این سبب به تو داده که قسمت تواین بوده است. ۲- “داد” به معنای عدالت، این که قسمت توبیدادوجوراست ازآن گونه عدالتِ خاص دردنیای عشق است.
دردنیای عشق همه چیز متفاوت است. دردریای عمیق غرقه می گردند وبه آب آلوده نمی شوند. جان می سپارند وزنده می گردند. ازخرابی به آبادی می رسند. دراین دنیاست که شوکت شاهی به پشیزی نمی خرند ودرویش وشاه برابر هم می نشینند وگدا برهشت بهشت نازمی کند وبرستاره حکم…….
وهمه ی اینها خیالپردازی ،رویا وادّعا نیست بلکه عین حقیقت است. حافظ خودنمونه ی بارزاین ادّعاست. درویشی تهیدست است که با پادشهان نشست وبرخاست دارد. به باغ بهشت وقصرحور طمعی ندارد، ازواعظ وزاهد وحتّا آتش دوزخ ترسی به دل راه نمی دهد ودرپی آنست که اگربتواند کُلاً آتش دوزخ راخاموش سازد،بهشت را باخاک یکسان کند تاکسی به طمع بهشت وترس ازجهنّم بندگی نکنند. فقط عشق بماند وعشقبازی بامعشوق اَزلی……..
معنی بیت:
ای دل عاشق،ازنامهربانی وخشم یار اندوهگین مباش وناله مکن، ( اوهرچه کند عین لطف است وعنایت،بپذیر که دردنیای عشق،همه چیزبرعکس است برای آنکه به آبادی برسی باید که خراب شوی) قسمتِ تواین بوده که فعلاً جوروجفای یارتحمّل کنی ودَم برنیاری. این عین عدالت است چراکه دردنیای عشق همه چیزمتفاوت وبرعکس آن چیزیست که توفکرمی کنی .
دَوام عیش وتنعّم نه شیوه ی عشق است
اگرمعاشر ِمایی بنوش نیش غمی
برو فسانه مخوان و فسون مَدم حافظ
کز این فسانه وافسون مرابسی یادست
فسانه مخوان: افسانه مگو
فسون مدم: دعاها و وِردهای جادوگری خواندن وفوت کردن ودمیدن
حافظ پس ازآنکه چند بیت درمورد عشق ومعشوق وتوصیفِ دنیای عاشقی سخن می گوید، دربیتِ پایانی، ازطرف معشوق ِ بیدادگر وسنگین دل! (البته درکارگاه خیال) پاسخی نامهربانانه می شنود تابیشترخراب گردد! وخراب گردد که بیشترآبادشود!
معنی بیت:
اى حافظ،برو واینقدر افسانه و افسون براى من مخوان(چرب زبانی وچاپلوسی ممنوع) تونمی توانی مرا با این شیرین زبانی وقصّه و وِردخوانی به فریبی وباخودهمراه سازی، من از این افسانه‌ها و نیرنگ‌ها بسیار به‌ یاد دارم.
معشوق ِ حافظ مثل خودِ او رند وزیرک است وهمیشه پاسخهای رندانه می دهد.
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شَکرزتو دلخسته ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای رامپسند
که بوسه ی تورُخ ماه را بیالاید !

👆☹

بیگانه نوشته:

سلام.
چه قدر شعر را بد و غلط نوشته و درج کرده اید.
این چه مدل نوشتن است
کلمات را کامل بنویسید
درست «ه» پایان قافیه را بگذارید و درست «است» ردیف را بنویسید. گشادست چیست دیگر. گشاده است. این دیگر باید در خوانش گشادست باشد نه در نوشتار. یعنی چنین چیز ابتدایی و بدیهی ای را گنجور هنوز نمی داند؟ بعد آن وقت از عوام، توقع درست نویسی داریم وقتی وضعیت املا در یک سایت ادبی این است؟ لا اقل یک ویراستار داشته باشید که نظارت بر صحیح بودن نوشتار داشته باشد. گنجور خیلی در نوشتار، غلط دارد و این، خیلی زشت است.
تمام.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام