گنجور

 
سلمان ساوجی

غزل

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فتاده دل از ره ترا چه افتاده‌ست

به کام تا نرساند مرا لبش چو نای

نصیحت همه عالم به گوش من باد است

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

ترا نصیب همین کرده است و این داده‌ست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی ما ز آن خراب آباد است

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ای‌ست که هیچ آفریده نگشاده‌ست

برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار

کزین فسانه و افسون بسی مرا یاد است

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است

اسیر بند تو از جمله عالم آزاد است

ادامه

دمم کم ده که دم آتش فروزد

چو چربی بیند آتش، بیش سوزد

بدین دم ترک این سودا نگیرم

رها کن تا درین آتش بمیرم

تنم چون خاک اگر در خاک ریزد

ز کوی دوست گردم برنخیزد

چو گفتار ملک بنشیند مهراب

فرو بارید مژگانش ز مهر آب

به جم گفت این زمان تدبیر باید

که بی تدبیر کاری برنیاید

چو دولت بر تو اکنون گشت لازم

شدن بر درگه قیصر ملازم

نکرده‌ستی تو خدمت لیک دانی

تو رسم و خوی شاهان نیک دانی

چو قیصر رسم و آیین تو بیند

همانا با تو پیوندی گزیند

به دامادی خود نامت برآرد

مرادت بخشد و کامت برآرد

هنوز اسباب سلطانیت برجاست

اساس‌البیت جمشیدی مهیاست

سپاه است و درم اسباب شاهی

هنوزت هست زین چندان که خواهی

هنوزت شمع دولت نامدار است

درختت سبز و تیغت آبدار است

هنوزت باد پایانند زینی

هنوزت ماهرویانند چینی

به هر کاری درم در دست باید

که از دست تهی کاری نیاید

ببین کز صحبت خور مهره گل

چه مایه زر و گوهر کرد حاصل

قمر پیکی است آخر زانچه هر ماه

رود در مرکب خورشید هر ماه

چنان کارش فروغ نور گیرد

که از نورش جهان رونق پذیرد

ملک چون قصه از مهراب بنشید

صلاح حال خود حالی در آن دید

از آن کهسار چون ابر بهاران

فرود آمد سرشک از دیده باران

چو ماه آراست برج خویشتن را

منور کرد با آن انجمن را

از آن پس چینیان کردند یکسر

بسیج خدمت درگاه قیصر

زر و یاقوت را ترکیب کردند

چو خورشید افسری ترتیب کردند