غزل شمارهٔ ۳۳
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
maryam.l نوشته:
مصرع دوم بیت دوم بر اساس نسخه ی مصحح شادروان علامه محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی با “کاخر” اغاز می شود نه “کخر”
—
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.
شادان کیوان نوشته:
در بیت سوم این غزل، ” خدا را بسوختیم” یعنی بخدا قسم که سوختیم.
در بیت ماقبل آخر باید مصرع اول را تا پایان “وظیفه” در مصرع دوم، پشت سر هم خواند و با مکثی کوتاه باقی مصرع دوم میاید. در توضیح معنای این بیت باید وظیفه را معنا کرد که علاوه بر مسئولیت و کاری که بعهدهُ کسی است، حق و حقوق هم معنا میدهد همچنانکه واژهُ ” وظیفه بگیر” هنوز کم و بیش رایج است . پس معنای بیت این میشود که معشوق خود به حق و حقوق تو آگاه است و آنرا خواهد داد و نیازی به درخواست و بیا ن حاجت نیست.
در بیت تخلص ، “محاکا” با میم مضموم بمعنای گفتگو و داستان گفتن است و خواجه بحث و مجادله با مدعیان را غیر ضرور میداند چرا که هنر دیر یا زود خود را خواهد نمایاند و کذب مدعی نیز آشکار خواهد شد همچنانکه قرنهاست غزلیات خواجه همچون گوهر دست بدست شده و سینه به سینه میگردند اما از مدعیان نامی یا نشانی باقی نمانده است.