گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » انتظار دل / خلوت گزیده » آواز و سنتور

برگ سبز » شمارهٔ ۱۷۶ » (سه گاه) (۱۳:۳۱ - ۲۶:۰۸) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: ‏ایرج سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

برگ سبز » شمارهٔ ۱۸۳ » (سه گاه) (۱۱:۰۳ - ۲۲:۲۵) نوازندگان: فرهنگ شریف (‎تار) خواننده آواز: ‏ایرج سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

ایرج بسطامی » بداهه خوانی و بداهه نوازی » آواز شور: درآمد اول،درآمد دوم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » ارباب حاجت – اجرای خصوصی شجریان، مشکاتیان، موسوی و فرهنگ‌فر

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

maryam.l نوشته:

مصرع دوم بیت دوم بر اساس نسخه ی مصحح شادروان علامه محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی با “کاخر” اغاز می شود نه “کخر”

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

👆☹

شادان کیوان نوشته:

در بیت سوم این غزل، ” خدا را بسوختیم” یعنی بخدا قسم که سوختیم.
در بیت ماقبل آخر باید مصرع اول را تا پایان “وظیفه” در مصرع دوم، پشت سر هم خواند و با مکثی کوتاه باقی مصرع دوم میاید. در توضیح معنای این بیت باید وظیفه را معنا کرد که علاوه بر مسئولیت و کاری که بعهدهُ کسی است، حق و حقوق هم معنا میدهد همچنانکه واژهُ ” وظیفه بگیر” هنوز کم و بیش رایج است . پس معنای بیت این میشود که معشوق خود به حق و حقوق تو آگاه است و آنرا خواهد داد و نیازی به درخواست و بیا ن حاجت نیست.
در بیت تخلص ، “محاکا” با میم مضموم بمعنای گفتگو و داستان گفتن است و خواجه بحث و مجادله با مدعیان را غیر ضرور میداند چرا که هنر دیر یا زود خود را خواهد نمایاند و کذب مدعی نیز آشکار خواهد شد همچنانکه قرنهاست غزلیات خواجه همچون گوهر دست بدست شده و سینه به سینه میگردند اما از مدعیان نامی یا نشانی باقی نمانده است.

👆☹

محسن نوشته:

بنطرم برداشت از اشعار حافط شاید هم سخت و هم آسان باشد . سخت از این جهت که حافظ را شاعر ی اسمانی لقب داده اند و نمیشود شعر او را دون حساب کرد . و آسان به این دلیل که بهر حالب او هم انسانی بوده که از زمان و زمانه خوذ دلگیر بوده و مثل بقیه انسانها, زبان به نقذ گشوده و از ریا و فسق و ظلم سخن گفته است . و این شعر بخصوص بیت “ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجتست” گوشه ای از وضعیت اجتماعی آن دوران و تفاوتها و شباهتهای آن با عصر حاضر را نشان میدهد .

👆☹

محسن نوشته:

۳/بنطرم برداشت از اشعار حافط شاید هم سخت و هم آسان باشد . سخت از این جهت که حافظ را شاعر ی آسمانی لقب داده اند و نمیشود شعر او را , دون حساب کرد . و آسان به این دلیل که بهر حال, او هم انسانی بوده که از زمان و زمانه خوذ دلگیر بوده و مثل بقیه انسانها, زبان به نقذ گشوده و از ریا و فسق و ظلم سخن گفته است . و این شعر بخصوص بیت “ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست …… در حضرت کریم تمنا چه حاجتست” گوشه ای از وضعیت اجتماعی آن دوران و تفاوتها و شباهتهای آن با عصر حاضر را نشان میدهد .

👆☹

هادی نوشته:

با بخش اول صحبت آقا محسن موافقم. اشعار حافظ هم دشوار است و هم آسان، بلاتشبیه مثل قرآن که برای همه سطوح سواد و فرهنگ قابل استفاده است، اما در مورد بخش آخر که بیت «ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست» را به فسق و ریا ارتباط داده کاملا مخالفم. می فرماید «در حضرت کریم تمنا چه حاجت است» یعنی ما اصلا به خود جسارت عرضه درخواست هم نمی دهیم، هرچه حضرت کریم دهد بهتر و بیشتر از آن است که می خواهیم.

👆☹

farhad نوشته:

عالى بود

👆☹

امین کیخا نوشته:

برای حضرت دو واژه هست یکی تیمسار می گفته اند که البته امروز کاربردش دیگر گون شده است دیگری اشو است که ان با اشه به معنی راستی فرق داشته و به معنی حضرت به کار می رفته است

👆☹

شهمراد نوشته:

اشعارحافظ فقط باصدای استاد شجریان هستش که معنایی دیگرگونه پیدا میکنه شاید بدون صدای استاد چیزی کم بود

👆☹

ابراهیم احمدیان نوشته:

این جانکاه‌ترین غزل حافظ است. گویا این غزل همچون فاتحة الکتاب، عصاره دیوان حافظ و همۀ غمهای اوست.

👆☹

فرهاد نوشته:

جناب شهمراد، یعنی غزلهای حافظ ۷ قرن معطل مانده بودند تا جناب شجریانی پیدایشان شود تا معنی پیدا کنند؟!

👆☹

احد محمودی نوشته:

آن شد که بار منّت ملاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
(۷-۳۳)
مصراع دوم تعلیل است برای مصراع اول. بیت به آرایه استعاره نیز مزین است چون بیت عارفانه است و مقصود از گوهر رسیدن به قرب یار است. دریا را کوی جانان و کشتیبان را حارس و نگهبان کوی جانان تشبیه کرده است.

👆☹

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت استپ
.
.
.

حافظ ! تو کوتاه بیا هنر خود ، خودرامی شناساند وبامدعیان بی خرد بحث ومجادله ضرورت نیست

👆☹

روفیا نوشته:

در تایید فرمایش دوست گرامی مان باید بگویم چنین چیزی در تاریخ به دفعات رخ داده است،
هنر و تکامل و perfection ضمانت بقای خود را در درون خود حمل می کند،
آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد
می گویند امیلی دیکنسون شاعره آمریکایی در قرن نوزدهم دخترکی منزوی بود که اشعارش در زمان حیات او شناخته نشد،
معمولا به همراه گل هایی که خود پرورش داده بود یا شیرینی هایی که برای دوستان می پخت و میفرستاد یک قطعه شعر سروده خود را نیز تقدیم میکرد،
بعد ها پس از مرگ زودهنگام او از آنجا که پریرو تاب مستوری ندارد این اشعار رخ نمایاندند و مورد اقبال شعور جمعی قرار گرفتند،
تا جایی که اعلام کردند کسانی که دستنویس های شعری او را تحویل دهند جایزه دریافت خواهند کرد!
این سندیست بر سخن حافظ گرانمایه:
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود…
این همه تبلیغات و بازار گرمی امروز حتی در وادی دانش و هنر نشان از افول هنر در جامعه بشریست،
وگرنه به فرموده حافظ هنر خود عیان شود…

👆☹

روفیا نوشته:


👆☹

نیک نان نوشته:

پیشنهاد میکنم این شعر رو با آواز استاد شجریان و سنتور استاد پایور و نی استاد موسوی در آلبوم خلوت گزیده/انتظار دل بشنوید
واقعا فوق العاد است

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

بیت دوم: یه سوآلی از ما بکن که دردت چیه! به هر حال تو هم احتیاجت به خدا که هست. حاجت ما را هم بپرس.
بیت پنجم: نیازی به مقدمه چینی و دلیل و بهانه نیست اگر قصد خون ما را داری. (جان ما متعلق به خودت است) آدم برای گرفتن چیزی که مال خودش است نیاز ندارد آن را به یغما ببرد!

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

بیت هفت: گذشت آن زمانی که بخواهم منت ناخدای کشتی را می کشیدم. وقتی گوهر را به دسن آورذه ام دیگر چه حاجتی است که دریا بروم؟
بیت نهم: وظیفه اینجا معنی حقوق (دستمزد) است. می گوید ای (ندیدپدید!) لب روحبخش یار خودش حق و حقوق تو را می داند. دیگر هر دقیقه نگو حقوق منو بده حقوق منو بده!
بیت آخر: با آدم زبان نفهم برای چی بحث می کنی؟ حرف نزن هنر خودش خودش را نشان خواهد داد

👆☹

azad نوشته:

دربیت هفتم بجای واژه قصه باید واژه جنگ نوشته شود چون متناسب با این بیت گردد کما اینکه در بعضی نسخ کلمه جنگ اورده شده است

👆☹

مهدی کریمی نوشته:

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست : خون مجاز از کشتن با علاقه ی لازمیّه

👆☹

نیلوفر نوشته:

با درود، نیاز به قصه نیست، فکر میکنم که زیباتر از واژه جنگ است و معنی و مفهوم آن اینست که نیاز به مقدمه چینی یا بهانه تراشی نیست

👆☹

سعیده نوشته:

با عرض ارادت خدمت دوستان، در عالم عرفان‌ جایی که مجاز از میان برخواسته و حقیقت عیان میشود اصل توحید معنی میشود، توحید به این معنی که ذات حقیقی هر موجودی اعم از انسان و غیر انسان ، با ذات حقیقی پروردگار و هوش برتر کیهان یکیست ” انا لله ” ، در اینجا حضرت حافظ وقتی میفرماید تمنا چه حاجت است به این دلیل است که ما و ذات یکی هستیم ، ذات از نیاز باخبر است و نیازی به گفتن نیاز نیست ، آنجاست که وقتی پرده ها برافتد و یکی بودن عیان شود نه تو مانی و نه من ….

👆☹

یوسف نوشته:

به باور من حافظ که در این غزل گرفتار تنگدستی بوده با رندی تمام و در عین بلند نظری و با لطایف الحیل از پادشاه درخواست حقوق (که در آن زمان وظیفه می گفتند) داشته ولی درخواست خود را به صورت نصیحت و دو پهلو گفته و در عین نیاز تمام درخواستهایش را با چه حاجت است بیان کرده که این نبوغ حافظ را می رساند.

👆☹

رضا نوشته:

خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است؟
چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است؟
حافظ استاد جمع بستنِ ضدین وبه وحدت رسانیدنِ نقیضین است. جمع بستنِ ضدین شاید درنگاهِ سطحی غیرممکن وسُفسطه به نظردرآید. امّا چون نیک بنگریم می بینیم که اساس پیدایش هستی ازوحدتِ ضدین است. ازدرآمیزش نقیضین است که تکامل وجهش به سوی “شدن” صورت می پذیرد. مرگ وزندگی شب وروز،سپیدی وسیاهی، جهل ونادانی، خیروشر،ناز ونیاز، عاشق ومعشوق وووووخلاصه به هر سو که نگاه می کنیم همه چیز دربردارنده یِ ضد خودش هست. ماازروزی که متولّدمی شویم،مرگ نیزهم زمان با تولّدمی یابد وتاآخرین لحظه ماراهمراهی می کند.! حافظ خودش نمونه ی بارز این ادّعاست، اومصداق کامل اجتماع ضدین است. غزلی ازاو می خوانیم که دربیان عشق حقیقی ومعشوق اَزلی با مضامین وعباراتِ جدّی، عرفانی وآسمانی بسته شده ،حظّی روحانی می بریم وفیضی عرفانی. روز بعد به غزلی دیگرازاو برمی خوریم ، باکمال تعجّب می بینیم که مضامین وعبارات،زمینی ومَجازی بوده وازروی طنزوشوخی سروده شده است! متعجّب می شویم وسردرگم می مانیم که آیا این غزل واقعن، از آن ِ همان عاشق معشوق اَزلیست؟! غزلی بیانگر جبرگرایی ونفیِ اختیار واراده اس، غزلی دیگردر راستای آزادگی واختیار واراده! تاآنجا که شاعرعزم شکافتنِ سقفِ فلک می کند وقصدِ پی ریزی عالمی دیگر وخَلق آدمی نو می کند واگرمرادش برآورده نشود می خواهدچرخ رابرهم زند!
سخنان واشعارهرکسی بیانگرشخصیّت واندازه ی عظمتِ روح اوست. کسی که چند بُعدیست وقدرتِ ممزوج نمودن ِ ضدین را درخود دارد، روشن است که اوبه زمانهای متفاوت وجهان های متنوّعی تعلّق دارد. حافظِ چندبُعدی، ازاین معدود انسانهائیست که اندیشه های فرا قومی،فرامذهبی وجهان شمول داشته وبه همه ی زمانها وجهان هامتعلّق است. اودرهربیت ودرهرمصرع ودرهرترکیبِ دوواژه ای وحتّا ازیک واژه ی واحد، قدرتِ وحدت بخشیدن به ضدین رادارد. اوضدین را ازآن رو ممزوج می کندکه چیزی نو،بدیع وبِکر بیافریند. به همین سبب بی باک وشجاع است وازهیچ چیزنمی ترسد! اوبا جمع نقیضین، نقّاشی می کشد،شعرمی سراید،اندرزها می دهد،دست به کشفیّات می زند واندیشه هارا به پویایی وبالندگی تشویق می کند.
دراین غزل نیز همین اتّفاق افتاده است.او به ظاهر درتنگدستی بسر می برد وازنگاهِ سطحی نگرها،درحالِ درخواستِ وظیفه ی ماهیانه(حقوق ماهیانه) است وازپادشاه بافرومایگی تقاضای مساعدت وعنایت دارد تاروزگاربگذراند! لیکن چون نیک واندیشمندانه بنگریم خلافِ این برداشت حاصل می شود! برای اثبات این ادّعا ،نیازی به تفسیروتشریح ِ اشعار نیست ازردیف وقافیه ی غزل که با “چه حاجت است؟” سروده شده وازتکرار مکرّرآنها، پیداست که صاحبِ سخن دارای چه روحی عظیم وصاحبِ چه طبعی کریم است که حتّا درحضرتِ کریم نیزعرض ِ حاجت نمی کند.!
روح وروانت قرین ِرحمت وعنایت حق باد ای حافظ که طریق درستِ بندگی کردن وعبادت ومناعت طبع را به جویندگان حقیقت نشان داده ای.
خلوت گُزیده: کسی که دربه روی غیربسته،تنها درکُنجی نشسته، وبایاد دوست آلام درونی راتسکین می بخشد.
تماشا: سیروسیاحت
معنی بیت: کسی که دربه روی غیربسته وتنها درکُنجی نشسته به سیروسیاحت وسفر نیازی ندارد . کوی وبَرزن معشوق وحوالی ِ بارگاهِ دوست،برای هر عاشقی، بهترین تفرّجگاهِ است. وقتی به کوی دوست دسترسی باشد عاشق نیازی به صحرا وباغ وبستان رفتن ندارد.
حافظ عاشقیست صادق که، لذّتِ نعمتِ گدایی درکویِ دوست را بالذّتِ هشت بهشت عوض نمی کند!
گدای کوی توازهشت خُلدمستغنیست
اسیرعشق تو ازهردو عالم آزاداست
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
آخردَمی بپرس که ماراچه حاجت است؟
حافظ این استادکار ماهر ِ جمع بستن ِ اضداد، پس ازآنکه درمَطلع ِ غزل از مخاطبین ِخودبا یک بیتِ عارفانه، پذیرایی کرده وبرفراز آسمانها به پرواز درمی آورد، اینک دربیتِ دوّم دوباره به زمینمان می نشاند تا ببینیم سخنان اوبا پادشاه به کجا می انجامد؟
به عقیده ی شارحان، مخاطبِ این غزل شاه شجاع است که دراثرسعایت،تهمت وبدگوییِ مدوام ِ کینه توزان، نسبت به حافظ،انیس ومونس ِصمیمی ویارقدیمی خویش بی اعتنا شده وحقوق ومواجب اوراقطع کرده است. حافظ درمقام گِله وشکایت، وبه این امید این غزل راسروده تاشاید توانسته باشد،نظر اورابرگردانیده ورابطه ی سردشده ی فیمابین را گرمتر ودوباره به سطح قبلی برساند.
باتوجّه به گذشت ِ قرنها ازماجرای این دو، ونبودِاسنادمعتبرتاریخی، کنکاش پیرامون چندوچون ماجرا،حاصل چندان قابل اعتمادی درپی نخواهد داشت ونتیجه ی بدست آمده چیزی فراتر ازحدس وگمان نخواهدبود .
درحال حاضرآنچه که اهمیّت دارد کشفِ نکاتِ کلیدیِ نگرش وجهان بینی ِ منحصربفردِ این شاعرنادره گفتار واندیشیدن پیرامون آنهاونفوذ دراندیشه ها ی ناب او، توجّه به مضامین شاعرانه ومهندسی چیدمانِ واژه ها ، رمزگشایی ازایهامات وابهاماتِ رندانه ودریافتِ معانی ِعبارات وترکیباتِ حافظانه، پندآموزی ودرنهایت محظوظ شدن ازشیوه ی بیان وپرورش کلام ِ رندِفرهیخته ی بی بدیلِ شیرازیست.
جانا: ای عزیز، ای جان
“به حاجتی که تورا باخداست” بسیار رندانه،اندیشمندانه ودرعین حال عبرت آموزانه طرح شده است. حافظ گرچه به ظاهر می خواهد ازپادشاه طلبِ مساعدت وعنایت کند امّا می بینیم که درهمین ابتدای سخن چگونه، بابیانی رمزآلود، اورا آگاه می سازد که توخود نیازمندی محتاج به درگاهِ خداوندهستی! (مبادا توّهم ِ قدرت وسلطنت تورابفریبد وچنین گمان کنی که تو دراوج قدرتی وحاجتی نداری!) لیکن چون مخاطب پادشاه است ونازک طبع، حافظ این نکته ی بسیار لطیف ورندانه وباحفظ ِ جانبِ حُرمت مطرح می کند.
معنی بیت: ای عزیز، ای جان تورابه حُرمتِ حاجتی که داری وهرروز وشب آن را ازدرگاهِ خداوند به رازونیازمی طلبی، آخرحرفِ دل مارا بشنو وببین که حاجت وخواسته ی ماچیست!
حافظ قبل ازبیان حاجت، ابتدا حاجت ِ خودِپادشاه را به یاد اوانداخته وسپس ازاو می خواهد که ازحافظ سئوالی بکند! جالب است که حاجت حافظ پول ومقام و….نیست. اوازپادشاه ویارقدیمی خویش درخواست می کند که به سخنان اوگوش دهد!
توکه ساعتها گوش به سخنان ِ سخن چینان وکینه ورزان سپردی وبه ناحق، سرانجام ازمن رویگردان شدی، پس عنایتی کن وساعتی نیزبه حرف های من گوش کن تا حقیقت برتو آشکارگردد،حرفهای زیادی برای گفتن دارم، ازاینکه تودرسایه بامُدّعیان به مهربانی نشسته ونسبت به من اتهاماتِ ناروا رواداشتید دردرونم غوغایست.
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان درسایه ی عنایت
ای پادشاه حُسن خدا را بسوختیم
آخرسؤال کن که گداراچه حاجت است
معنی بیت:
ای پادشاهی که صاحبِ همه ی محاسن وخوبی ها وفضیلت ها هستی،( هرآنچه که بدخواهان گفتند یکطرفه شنیدی وبه من فرصتِ دفاع ازحق خودندادی) آخر بسوختیم ازاین بی عدالتی،پرسشی ازما بکن که چرا چنین وچراچنان شد وخواست وحاجتِ ماچیست؟
چنانچه ملاحظه می شود دراین بیت نیز هیچ حاجتی ازپول ومقام و.‌.. مطرح نمی شود. دوباره حافظ ازپادشاه می خواهد به حرفهای اونیز گوش دهد! (چرا محکمه ای برگزارنمی کنی تا حقیقت برتو روشن گردد؟)
می بینیم که حافظ بازبان منطق واستدلال، امّابسیارمحترمانه،طوری که به طبع نازک شاه نیز برنخورد، به مخاطبین عام ِغزل وخودِپادشاه، می رساند که تصمیمی که درموردِ من گرفته ای به ناحق است! توازماسئوال نکرده وپاسخ مارا نشنیده، حکم صادرنموده ای! این ازعدالت به دور است ای پادشاهِ حُسن وفضیلت!!!
ازفحوا ولَحن کلام ِ رندشیراز، کاملاً پیداست که اورا غیابی وبی محاکمه محکوم کرده اند. اگرچنین نبود خواجه هرگز نمی توانست با این جسارت و شهامت به مَحضرپادشاهِ غضبناک، دوبار پیاپی بالَحن ِ تندِ آخربپرس….که ما چه دردی بردل داریم؟ سئوال کن ببین ماراچه شده که…. فریادبکشد!
بنابراین وبانظرداشتِ چندغزل شِکوه آمیز واینچنین گله مندانه ی حافظ ازشاه شجاع، تااندکی می توان گمانه زنی کرد وحدس زد که چرا شاه شجاع ازحافظ رویگردان شده وبه گِله وشکایاتِ اونیز بی توجّهی می کند؟!
چنین بنظرمی رسد که شاه شجاع شدیداً تحتِ فشار ِدلواپسان وتُندرویان ِ متعصّبِ صاحب نفوذِ عصرخویش است که درمناصبِ دولتی وبه ویژه حوزه های دینی جایگاههای محکم ومهمّی دارند! بی شک اواحساس کرده وبه اواخطارهای لازم داده شده که اگرازحافظ واندیشه های روشنگرانه اش(البته ازنگاهِ آنها ازحافظ وفتنه گری هایش) دوری نکند،قدرت وجایگاهِ اونیز درمعرض خطرقرار خواهد گرفت وچه بسا که شاه شجاع بهترازهمه می داند که درصورتِ تداوم ِ ودوستی ورفاقت باحافظِ اصلاح طلب! ممکن است دردوره ی بعدی، صلاحیّتِ وی موردِ تائیدِ آقایان قرارنگیرد.! از همین روست که شاه شجاع به شیرینیِ کاذبِ قدرت دلخوش کرده ودست ازحمایتِ حافظِ شورشی وفتنه گرکشیده است!.
ناگفته نماند که حافظ در اوایل به قدرت رسیدنِ شاه شجاع، حملاتِ سنگینی به جبهه ی متعصّبین ومتشرّعین وصوفیان ریاکار نمود وغزلیّاتِ بسیارتند ، و زهرآگین وتوهین آمیزی سرود ومنتشر کرد‌. به یقین همین بی ملاحظه گیها وبی پرده وبی مهاباسخن گفتن ونیش زدن و تاختن به جبهه ی ریاکاران بوده که سبب ِتحریک شدن وشورانیدن مدّعیان برعلیه حافظ ونهایتاً رویگردانی شاه شجاع را رقم زده است.
برای نمونه درغزل معروفِ:
سحرزهاتفِ غیبم رسید مژده بگوش
که دورشاه شجاع است می دلیربنوش
حافظ به صراحت وبدون هیچ ترسی ازواکنش ِ تُندرویان ودلواپسان، فریادمی زند که دوران ِ سیاه خفقان واستبداد که ماخاموش مانده بودیم ونمی توانستیم حرفِ دل خودرا بزنیم سپری شد:
شد آنکه اهل نظربرکناره می رفتند
هزارگونه سخن دردهان ولب خاموس
به صوتِ چنگ بگوئیم آن حکایت ها
که ازنُهفتن ِ آن دیگِ سینه می زد جوش
شرابِ خانگیِ ِ ترس ِ مُحتسب خورده
به روی یاربنوشیم وبانگِ نوشانوش
ودرادامه ی همین غزلست که با بی پروایی، حتّا امام ِ ریاکار شهر را نیزکه قطعاً نفوذی دردستگاههای دولتی وقضایی داشته،مشمولِ طعن وطنز وتمسخر ویرانگرخویش نموده ومی فرماید:
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند!
امام شهرکه سجّاده می کشید به دوش !
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
درحضرتِ کریم تمنّاچه حاجت است؟
ارباب حاجتیم : صاحب حاجت ونیازهستیم، محتاج هستیم
زبان سؤال نیست: جراتِ پرسیدن نیست، یعنی ای شاه شجاع توآن شاه شجاع چندسال پیش نیستی، تودراوایل قدرت ازآزادی بیان واندیشه دَم می زدی، ازتامین رفاه وآسایش مردم دَم می زدی وووووو رفته رفته همه ی شعارهایت رابه فراموشی سپردی وازجناح ِریاکاران تاثیرگرفته ومستبد شده ای بطوریکه مارا یارای سئوال کردن هم نیست!
حافظ چون می داند مخاطبِ او (شاه شجاع) ازدستِ عصیانگریهای اوبه قدرکافی عصبانیست، یکی به نعل می زند ویکی به میخ. بلافاصله درمصرع دوّم جهتِ سخن راعوض کرده ورندانه می فرماید:
چون درمحضرکریم وبخشنده ای مثل تو، تمنّا وخواهش معنا ندارد! که تو خودت نیازها وحاجاتِ مارا می دانی واطمینان دارم که به حاجات ما نیازمندان توجّه وعنایت داری.
بازمی بینیم که حافظ هیچ حاجتی را مطرح نمی کند بلکه با عباراتِ ایهام دار به شاه القاء می کند که توکریم هستی وازحاجات همه باخبر! درصورتی که درمصرع اوّل نیشی زهرآلود(جراتِ سئوال نداریم) درلفّافه پیچیده شده وخودِ شاه شجاع نیزبهترازهمه آن را دریافته بوده!
به نظرنگارنده، قطعاً شاه شجاع که خود تاحدودی دست پرورده ی حافظ بوده وبه رازورمزرندیهای اوآگاهی داشته است ،به هنگام خواندن این غزل، وقتی به این بیت رسیده، نکته رادریافته و دردلش چنین گفته که ای حافظِ رند!……مثل همیشه چند تابه نعل می زنی تادرفرصتِ مناسب یکی هم به میخ بزنی!!!
شاید دیگران گمان کنند که توداری ازمن تعریف وتمجید می کنی، من که می دانم تودروَرای سخنانِ خود،چه طعن وطنزی درلفّافه پیچانده ای و چه می گویی! من که نیک می دانم درنوش توچه نیش زهرآگینی نهفته است! اگرحقیقتاً اینچنین است که به نظرتو درحضرت کریمی مثل من به خواهش وتمنّا حاجتی نیست، پس تعبیر”آخردَمی بپرس که مارا چه حاجت است” چیست؟ (درحضرت کریم تمنّا چه حاجت است) راقبول کنیم یا اینکه(آخرسئوال کن که گدارا چه حاجت است) را ؟!!
محتاج ِ قصّه نیست گرت قصدِ خونِ ماست
چون رَخت ازآن توست به یغما چه حاجت است
محتاج ِقصّه نیست: نیازی به توجیه کردن و دلیل تراشی ومقدّمه پردازی نیست.

رَخت: لوازم منزل واثاثیه ی مربوط به معیشت وزندگانی،دراینجا منظور هستی(دل وجان) هست .
یغما: به غارت بردن
معنی بیت: ای پادشاه، اگرقصدِ ریختنِ خون مرا داری، (شمشیرازنیام برکش وبرسرمن فرودآرمن دستت رانخواهم گرفت) راحت باش،مقدّمه چینی لزومی ندارد! آخر درشرایطی که دارائی های من، جان ومال و…. همه متعلّق به توست به غارتگری چه حاجت؟ تواختیارداری ومن مطیع. حُکم ازآن توست هرچه دردل نیّت کرده ای همان راانجام بده وملاحظه ی آن نان ونمک ودوستیمان را مکن!
به زبان کنایه می فرماید:ای پادشاه، تومعذوری! من می دانم که مدّعیان ِ دروغین ومنافقین درتصمیماتِ تو تاثیر گذاشته ودرنظریّاتِ تونفوذکرده اند. پس راحت باش اگربه دنبالِ سربه نیست کردنِ من هستی ونمی دانی چگونه به انجام برسانی، هیچ نیازی به طرح ونقشه ومقدمه نیست، تردیدمکن وانجام ده.
به تیغم گرکشی دستت نگیرم
به تیرگرزنی منّت پذیر
کمانِ ابرویت راگوبزن تیر
که پیش چشم بیمارت بمیرم
جام ِجهان نماست ضمیر ِ مُنیر دوست
اظهاراحتیاج خودآن جا چه حاجت است
حافظ رند تا اینجای مطلب، حرف دل خودرامستقیماً به شاه شجاع زدودیدیم که هیچ حاجتی ازاوطلب نکرد. دراینجا بایک چرخش ِ رندانه ،مخاطب خودرا ازخاص(شاه شجاع) به عام تغییر دادو به عَمد روی سخن را به جانبی دیگرگرفت.
حافظ بااین حرکت، توجّهِ شاه شجاع وسایرین را به نکته ی مهمّی از نگرش ومنش ِ خاصّ خود نسبت به خدا وزندگانی، معطوف نموده وسعی دارد توجّهِ شاه را به چیزی کُلّی تر، باارزش ترو والاتر سوق دهد.
اودوباره دستان ِ مخاطبین وشاه رابه مهربانی گرفته وبه سفر آسمانی می برد. اوچون نوازنده ای که پرده می گرداند وآهنگ عوض می کند، وعشق مجازی را به عشقِ دوستِ حقیقی (معشوق ازل) ارتقا داده و دوباره بامضامین فرحبخش عرفانی، ازمیهمانانِ خودپذیرایی می کند.
جام جهان نما: “درلغتنامه دهخدا می خوانیم دکتر معین در مقاله ٔ خود به عنوان «جام جهان نما» نویسد:
در نظم و نثر پارسی بارها از یک جامی بنام «جام جهان نما» و اسامی دیگر «جام کیخسرو، جام جم ، جام جمشید، جام گیتی نما، جام جهان بین ، آئینه ٔ سلیمان ، آئینه ٔ سکندر و غیره » یاد کرده اند و فرهنگ نویسان گفته اند: جامی بوده است که احوال خیر و شر عالم از آن معلوم میشد.
بنابراین «جام گیتی نمای » در نظر مؤلفان خداینامک پهلوی ، که شاهنامه مع الواسطه مقتبس از آن است جامی بوده است که صور نجومی و سیارات و هفت کشور (هفت اقلیم ) زمین بر آن نقش شده بود و خاصیتی اسرارآمیز داشت چه وقایعی که در نقاط دوردست کره ٔ زمین اتفاق می افتاد بر روی آن منعکس میشد. جم یکی از بزرگترین پادشاهان سلسله ٔ پیشدادی است که «جام جهان نما» بدو نسبت داده اند. در شاهنامه ذکری از انتساب جام به جمشید نیست ولی چون شهرت جم بیش از کیخسرو بوده است و از سوی دیگر مسلمانان اورا با سلیمان پیامبر بنی اسرائیل یکی دانسته اند و همچنین در روایات ، پیدایش شراب به جمشید منسوب بوده است «جام کیخسرو» را «جام جم » و «جام جمشید» خواندند و این انتساب ظاهراً در قرن ششم هجری پدید آمده است.”
به هرحال” جام جهان نما” جامی افسانه ای باعناوین ذکرشده درادبیّات ما پیداشده وحافظ نیز بارها آن را درمضامین مختلف بکارگرفته است. منظور ازاین جام داشتن آگاهی وروشن ضمیریِ مطلق است.
ضمیر: درون، دل،باطن
مُنیر: روشن ومنوّر،آگاه
معنی بیت:
باطن ودلِ معشوق اَزلیست که منبع نور وروشنائیست وبرهمه چیز آگاه وداناست درحضوراودَم زدن ازحاجت نشانه ی بی ادبی ونادانیست و لزومی به بیان ِ خواسته‌ها نیست.
این بیت درحقیقت تکرارمضمون ِ “درحضرت کریم تمنّا چه هست” است امّا بااین تفاوت که دراینجا “جام جهان نما” توجّه مارا به چیزی فراترازقدرتِ انسانی سوق می دهد. شاه شجاع که جام جهان نما دراختیار ندارد،ازهمین رو اورا خطاب قرارنداده تا معنای دوستِ اَزلی تولید گردد.
حافظ دراینجابه نکته ای اشاره کرده که درحقیقت ازحضرتِ ابراهیم وام گرفته است. گویند نمرود آن هنگام که آتش برافروخت تاابراهیم را دردرون آن بسوزاند، جبرائیل باشتاب به حضور ابراهیم شتافت وگفت: آیاحاجتی داری؟ ابراهیم سری تکان داد وگفت: نه به توحاجتی ندارم!چراکه توهم مثل من حاجتمندهستی تنها دوست است که بی نیازاست.
بنابراین وقتی که حافظ رندانه به پادشاه مقتدروقت(شاه شجاع) می فرماید:”جانا به حاجتی که توراهست باخدای….” بی شک گوشه ی چشمی به گفت وشنودِ جبرائیل با ابراهیم داشته، که پادشاه را نیزهمانندِ خودحاجتمندِ درگاهِ دوست اَزلی شمرده وبه اویادآوری کرده که هم من وهم تومحتاج یکی دیگریم.
اگربادقّتِ تمام ِ ابیاتِ غزل راموشکافی کنیم ،درمی یابیم که حافظ هم مثل همه ی آدمیان حاجت دارد امّا هرگز آن را بیان نمی کند،همانگونه که حضرتِ ابراهیم بیان نمی کند! چون براین باوراست که آنکه حاجت را برآورده می کند پادشاه یاحتّا جبرائیل نیست، بلکه تنهاآن قادرمطلق است که برآورنده ی حاجاتِ پادشاه وابراهیم وحافظ است.
حافظ دردوبیت ازپادشاه می خواهد که ازاوپرسیده شودچه حاجتی داری؟ او بااین درخواستِ رندانه ، بی عدالتی ِ اورا باکمال ادب ومتانت به رُخ همگان می کشد وحقّانیّتِ خودرا به کُرسی می نشاند. یعنی توهرگز ازمن نپرسیدی که چراعصیانگری کردم چرا شیوه های حُقّه بازان را برمَلا ساختم وچرا…… که اگرمی پرسیدی، من پاسخ قانع کننده داشتم وحقوقم پایمال نمی شد.
خلوت گُزیدن حافظ نیزکه درمطلع غزل مورد اشاره قرارگرفت، ابراهیم گونه وازهمین جنس است. گویند وقتی که ابراهیم درآتش انداخته شد وآتش زبانه کشید درآسمان هیاهویی درمیان فرشتگان برپاشد که خدایا آیا آتش براو سردمی کنی یا اجازه می دهی که ابراهیم بسوزد؟
ازدرگاهِ دوست فرمان آمد که آرام باشیدشما ازرازاین اتّفاق بی خبرید! ابراهیم خلوتِ دوست می طلبد تانفسی بی زحمتِ اَغیاربه مابپردازد!
پس ازبه خیرگذشتن آن اتّفاق وتبدیل شدن آتش به گلستان به فرمان خداوند، ازابراهیم پرسیدند درتمام عمرخود،کدام لحظه، خوشنود وراضی بودی؟ ابراهیم پاسخ داد: آن روزکه درمیان آتش نمرود خلوتی کردم! ازمردم فارغ شده وتنها به دوست پرداختم.!
پس بی سبب نیست که حافظِ خلوت گُزیده، می فرماید به تماشا وتفرّج درباغ وگلستان حاجتی نیست! زیرا اونیزبسان ابراهیم، درخلوتگاهِ خود بادوست عالمی داشته که به کلِّ هردو عالم برابری می کرده، واز گلستان وبوستان بی نیازشده بود. درجایی دیگرحافظ پارافراترگذاشته وآتشِ دوزخ رانیزبه هیچ می شمارد!
درآتش اَرخیالِ رُخش دست می دهد
ساقی بیا که نیست زدوزخ شکایتی
آن شد که بار ِ منّت مَلّاح بُردمی
گوهرچودست دادبه دریا چه حاجت است
این بیتِ نغز وزیبا پاسخی درخور وکوبنده به کینه توزان وسخن چینانیست که با دَسیسه وتوطئه، رابطه ی عاطفی وصمیمانه ی حافظ وشاه شجاع را برهم زده وسببِ جدایی ِ آنها شدند.
بُردمی: می بردم
آن شد که بارمنّتِ مَلّاح بُردمی: گذشت آن روزها که ناگزیر بودم برای صیدِ گوهر، سنگینی ِ ناز واِفاده ی ِکشتیبان را تحمّل کنم ومنّتِ اورابکشم. من گوهری بدست آورده ام(عشق حقیقی) دیگرنه منّتِ کشتیبان می کشم ونه نیازی به دریا دارم ، من گمشده ی خویش راپیدا کرده ام.!
حافظ روحی ابراهیمی وعظیمی داشته که درعین حالی که رابطه ی خودرا با دوست قدیمی خود(شاه شجاع) تخریب شده می بیند ودرغزلی که خطاب به اومی سراید، چنین شهامتی به خرج داده وبا جسارتی مغرورانه می فرماید:
نه به دریا نیاز دارم نه به کشتیبان!آن روزها سپری شد وگذشت…. من گوهرخودرا پیدا کرده ام وبه هیچ چیز وهیچ کسی حاجتی ندارم!! آری فقط کسی که به دوستِ حقیقی متّصل شده باشد می تواند اینچنین اظهاربی نیازی کرده وبه پادشاه چنین سخن سختی بگوید. پادشاهی که تحتِ تاثیر مدّعیان،قصدِ خون ِ سیاووش( حافظِ بیگناه)کرده است.
شاهِ تُرکان سخن مُدّعیان می شنود
شرمی ازمظلمه ی خون سیاووشش باد
ای مدّعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اَعدا چه حاجت است
مدّعی: داعیه دار وکسی که ادّعایی درسردارد. درنظرگاه حافظ کسی که به چیزی که ندارد وانمود وتظاهر کند مدّعیست. کسی که به هیچ چیزی نرسیده ولی ادّعاهای عجیب وغریبی برزبان دارد. کسی که مانندِطبل توخالی فقط صدای بلند داردوازکسب ِفضیلت وخرد ودانش ناکام مانده است.
اَحباب: دوستان.
اَعدا: دشمنان.
معنی بیت: ای کسی که به فضایلی که نداری وانمود می کنی، من باتوهیچ کاری ندارم. مجادله وبحث باتوبی ثمراست. وقتی دوستانی همفکر وهمدل وهمراه دارم به دشمن چه نیاز دارم.
مصرع دوم را می توان برداشت رندانه کرد: وقتی دوستانی( نادان وجاهل) هستند که جای دشمنان راپرکرده وخون به دلم می کنند به دشمن نیازندارم!
زبان وبیان ِحافظ بگونه ایست که انگاراگر خودش هم اراده کند که جمله ای یک پهلوبگوید نمی تواند!!
بنظرنمی رسد که برداشت دوّم مدِّ نظرحافظ بوده باشد چراکه هرجا نام دوستان ورفیقان آمده، حافظ جزمهرو محبّت سخن دیگری درمورد آنها نگفته است. اوهرچه فریاد داشته برسر مدعیّان وریاکاران ومتعصّبین کشیده وطنز وطعنه رافقط برای آنان رواداشته است.
دل کندن ازدل وجان آسان بود ولیکن
ازدوستان جانی مشکل توان بریدن
ای عاشق گدا چو لب ِ روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
وظیفه: ،مقرّری ماهیانه، درقدیم به حق وحقوق ماهیانه وظیفه می گفتند. چنانکه امروزه نیز “وظیفه بگیر” به معنای حقوق و مستمری بگیراستفاده می شود. امّا وظیفه فقط به معنای حقوق ماهیانه نیست، که اگراینگونه بودهرگز موردِ استفاده ی حافظ قرارنمی گرفت. اگرچه حافظ دراین غزل اشاره ای هم به حقوقِ ماهیانه اش که بناحق قطع شده دارد امّا حافظ دروَهله ی اوّل آن معنای کُلی تروظیفه را که”تکلیف و مسئولیّت” می باشد مدِ نظردارد.
حافظ رندانه دراینجا “لبِ روح بخش یار” را بکاربرده تا درذهن مخاطبین ِ خود عشق وعاشقی رابرجسته تر وپُررنگ تر ومعنای “حقوقِ ماهیانه ی وظیفه” راکمرنگ ترنماید. برای حافظ بوسه ی معشوق، ارزشمندترازحقوق ماهیانه است.
دراین دوبیت پایانی، حافظ دل خودرا خطاب قرارداده می فرماید:
ای عاشق مسکین، اگرازدولتِ وصال فعلاً محروم وبی نصیب مانده ای ودر آتش اشتیاق می سوزی،بسوز وبساز وامیدوارباش که دوست، خود روش بنده پروری رابهترمی داند.احتیاجات ونیازمندیهای عاشق ِ خودرا می داند. لبان ِ نوشین وجان بخش ِیار هرگاه لیاقت وشایستگی درتوببیند دروقتِ مناسب تورا به حق ِ خود (بوسه ی وصال) خواهدرسانید.
ویا: ای عاشق مسکین شاه شجاع فعلاً تحتِ فشار تندرویان نسبت به تو کم محلّی می کند نیازی به عرض حاجت نیست وبه موقع نسبت به برقراری دوباره ی حقوق ماهیانه ی تو اقدام خواهد کرد.
ناگفته نماند که حافظ دردستگاههای دولتی ِ شاه شجاع و شیخ ابواسحاق دارای شغل ومقام مهمّی بوده ودرخواستِ برقراری حقوق ماهیانه ای که به ناحق قطع شده ، حقّ قانونی حافظ بوده تا ازپایمال شدن ِ آن جلوگیری کند.
سه بوسه کزدولبت کرده ای وظیفه ی من
اگراَدا نکنی قرض دارمن باشی !
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدّعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است
محاکا: حکایت کردن، جرّ وبحث ،مجادله، گفتگو باچاشنی تندِ پرخاش.
معنی بیت:
ای حافظ تو سخن کوتاه کن ،هنربه ادّعا نیست، هنربه بحث ومجادله نیست، هنراین قابلیّت وتوانمندی رادارد و می تواند بدون تبلیغ وبدون ِهای وهو، خودش را بنمایاند وجای ِاصلی خودراپیدا کند. با مدّعیانِ بی مایه جرّ وبحث کردن حاصلی جزتلف کردن وقتِ باارزش، درپی نخواهد داشت.
هنربه قبای اطلس پوشیدن وکج کردنِ کلاه وتُند نشستن نیست.!
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند.
قبای اطلس ِ آنکس که ازهنرعاریست

👆☹

فرزان نوشته:

سلام و عرض خسته نباشید
بنده قصد نوشتن حاشیه ی مرتبط با این شعر را ندارم،درخواستی دارم از مسولین سایت،اینکه اگر امکانش هست یک راه ارتباطی با آقای رضا که آخرین حاشیه را نوشتند در اختیار من بگذارید،ممنون میشم
شماره بنده ۰۹۳۳۱۷۱۷۳۸۷ هست،اگر بشه لطف بزرگی کردین،سپاسگذارم

👆☹

محمد ادیب نیا نوشته:

توجه عرشی و تنبیه باطنی
با سلام بر همه گنجوریان گرامی و آقا رضای والای
ستون بالا؛
در غزل ملکوتی و عرشی شماره ۳۳ این نکات و کلمات کلیدی عرفانی قابل توجه است:
ترکیبات، خلوت گزیده، کوی دوست، حاجت با خدا، پادشاه حسن، ارباب حاجت، حضرت کریم، بار منت ملاح، حضور احباب، عاشق گدا، لب روح بخش یار، عیان شدن هنر، نزاع و محاکا با مدعی ، چه ارتباطی با شاه شجاع خیالی بعضی شارحان دارد؟! اینان همه ابیات عرشی جناب حافظ شیراز را به دربار و ریش شاه شجاع مجهول الهویه ارتباط می دهند و این ظلم بزرگی است که در حق معرفت نورانی اهل بیت علیهم السلام و عرفان اسلامی این مرز و بوم می شود. آخر خلوت گزیده کنایه از سالک الهی است و کوی دوست اشاره به سیر الی الحق است که از طریق انسان کامل و مکمّلی چون امام عصر علیه السلام آن دوست و حبیب الهی صورت می گیرد و پادشاه حسن نیز خود حضرت صاحب است که از لب روح بخش ایشان همواره دعا و ذکر آن حضرت (عج) برای عاشقان کوی الهی جاری است. و هنر نیز در غزلیات جناب لسان الغیب شیراز تجلی اوج کمال انسانی است که خود در ادامه سلوک الی الله همواره برای اهلش شکوفا می شود و لذا نیازی به گفتن و ادعا کردن نیست چرا که همواره دست مدعی یعنی شیطان از این جهت (آسمانی و الهی) کاملا خالی است.
نظری به متون عرفانی عارفان بزرگی چون مولانا جلال الدین و کشف المحجوب هجویری و انسان کامل نسفی و عوارف المعارف سهروردی و دیگر کتب عارفان معروف و اولیای مشهور کافیست که ما را به این حقیقت آشکار آگاه نماید.
خداوند قلب های ما را به نور خودش نورانی بگرداند.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام