گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

خسرو یاوری نوشته:

سلام :
۱- بیت سوم مصرع دوم مپرسید صحیح است نه بگوئید ۲- بیت پنجم مصرع دوم ملامت گر بد کار صحیح است نه بی کار۳- بیت هشتم مصرع اول باده و مطرب و گل صحیح است بجای ساقی و مطرب و می
با کمال تشکر از زحمات شما

مارال نوشته:

این کامنتی که آقای خسرو یاوری گذاشتند نمی دونم بر اساس کد.م نسخه هست…ولی این غزل بر اساس نسخه علامه قزوینی درسته.

م . اشراق نوشته:

در بیت هشتم
مصرع اول صحیح است ، بیت دوم به جای مهیا باید مهنا باشد .
عیش بی یار مهنا نشود صحیح است
مهنا به معنی گوارا میباشد
م . اشراق

سپهر احمدی نوشته:

بادرودخداوندبرروح بلند حضرت حافظ
دربیت سوم “درخرابات مپرسیدکه هشیارکجاست”درست است

جهانگیر نوشته:

به خود پوشــیده پنهانم نهانم را نمیدانم
گره افــــــتاد در کارم، امانم را نمی دانم
زخود همواره میپرسم چرا هر روزه در راهم
به شب آیا رسم جائی که مهمانم، نمی دانم
کدامین نغمه دلکش شود همــراه ساز من
در این آواز تکراری که میــــخوانم نمیدانم
طبیب دیگران بودم ولی هیهات حیرانم
چه دردی این چنین افتاده بر جانم نمی دانم
دریغا درد پنهانی دریغ از آنچه میدانی
کــــــدام حنظل بود داروی درمانم نمیدانم
سر شوریده ام میپرسد از مولای خود حافظ
کدام فالی ز دیوان تو بر خوانم، نمیدانم

تهران آذر ماه ۹۲

تردید نوشته:

یارب ار بخت چنین است پس آینده کجاست
گاه تنگ آمد و آن روح فزاینده کجاست
بخت ما روز ازل در شب خلقت بستند
گره از کار نشد بخت گشاینده کجاست
پایکوبان همگی منتظر آمدنیم
مهلت عیش تمام است سراینده کجاست
روی خوش از پس پرده بنمایان جانا
نگرانیم نباشی و نماینده کجاست
چاره ای ساز که دل تنگ شد از دوری ره
دوری منزل و شب اختر پاینده کجاست
مام گیتی که به خوابست مکن بیدارش
دور تردید شد و مادر زاینده کجاست

جی 7 نوشته:

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh49
اصل شعر از سعدی
خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست

فرید نوشته:

دکتر فرید دادور
۱ ساعت · ویرایش شد ·
اتفسیر غزل ۱۹ حافظ:
ی نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاس
ای صبا=باد سحر=بیدار کننده از خرافات جایگاه ساقی =افریننده از هیچ==کسی قبل big bang =بانگ بغانه را نمی داند=بانگ مغانه
حافظ به خرافات عقیده ندارد مسی قوم خود را در بیابان ظلمت به طرف وادی=سرزمین که سمت راست انهاست=ایمن می کشاند تا اتش طور را ببینند و می رود و بر می گردد و ۱۰ فرمان را می اورد که از دل نار است -حتی در کتابی نوشته ابراهیم در مکه کعبه را اتشکده ساخت -به نوعی همه ادیان به زرتشت تکیه دارند ولی هر کسی از ظن خود شد یار من
ولی زرتشت ادعای بر گزیده شدن از غیب ندارد
هر افریده ای از نور و اب=خور اب است-در خور ابات =اتشکده =جهان هستی ولی از ذات خود بی خبر است و هشیار نیست ودرک درستی از خلقت ندارد
بلکه اهل بشارت=ندای خوب گیرنده که اشاره رمز گونه حافظ و فردوسی و داروین و .. را بداند–افرینش ما ورای انیشه خام ادمهای خرافیست ولی نتوان گفت و محرم راز می خواهد واللا در قرون وسطی در اتش می سوزاندند
هر ذره هستی=مثلا مو هزار نکته علمی دارد-بین ما =حافظها و عوام هزلران فرق است
اگر واقعیت را بگی ملامتگر =عامی متهم به ارتداد کننده زیاد است
از گیسوی الهی ببر سید عقل انسان کی به نرگسش=چشم =اخرین درجه علم می رسد
در حافظ برای رسیدن به چشم اهورا باید در زلف ظلمانیش ببیچی–بارها تکرار شده
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید–ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها=به تفسیر غزل اول مراجعه کنید
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
معنی همه اینکه برای رسیدن به علم-رهایی-خوشبختی و…باید زیبایی خفته در زیر ظلمت را از دل تاریکی با کوشش بدست بیاری
بس ایرانی در این کوشش در کدام حلقه گیسوی اهورا گیر است و چقدر مانده به نرگس=چشم=اوج نور برسد-امریکایی تا مریخ رفت =چند حلقه بالاتر و نز دیک تر به نرگس است
عقل = منطق روز علمی عاجز شده دل خسته شده باید با شتاب علمی شهود =کشف در اثر تفکر و تحقیق مداوم گیسوی اهورا ما را در بر بگیرد و راه به نور دهد و ابرو=کمان او که بالای نرگسش =چشمش است ما را نشانه بگیرد و درست به به مرکز نور صید کند
در حافظ ابرو =کمان نرگس چشم اهوراست
ساقی=اهورا-مطرب=ندا دهنده=سرو=رهبر اگاه و می علم از ازل بوده و فقط باید کشف شود با تحقیق نه خرافه و اینکه تقدیر اینرا خواسته یا خدا مقدر کرده ولی مهنا =گوارا و شیرین شده –عیش =رهایی بدون انسان اگاه شده و طالب علم و نور و گریزان از خرافه امکان ندارد
حافظ از دست ما خسته شده می گوید همه که حافظ و انیشتن نیستند از باد خزان در چمن=مردم که انسان نادان را درو می کند ==خاور میانه مردمش =چمن –از نادانی در اتش می سوزد زیاد غصه نخور انسان بی نقص کم است و با بیشرفت بشر در صد اگاهان بیشتر می شود
Like · Comment · اشتراک‌گذاری
دکتر فرید دادور

نظری بنویسید…

مشارکت در تهیه کتاب برای دانش‌آموزان مدارس محروم استان بوشهر