گنجور

 
ظهیر فاریابی

ای مثال تو را زمین و زمان

کرده از راه امتثال مثول

دولتت را فتور ناممکن

حشمتت را زوال نامعقول

گشته پیش تو رام و آهسته

فلک تند و روزگار عجول

بر رخ آفتاب دولت تو

آسمان نانهاده داغ افول

در دلت نور کبریای خدای

بر تنت فر معجزات رسول

کرده بر وفق رای افلاطون

روح لقمان به قالب تو حلول

قلمت روز و شب کشان در پا

طره جعد و گیسوی مفتول

من بدان عزتی که نفس مراست

گشتم از خدمت ملوک ملول

سخن فضل می نیارم گفت

زانک او شعبه ای بود ز فضول

حاصل الامر مدتیست که نیست

بر در کس مرا خروج و دخول

ار چه ماندم بر آستانه تو

متردد میان ردّ و قبول