گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

صاحب جلد کت از راه ببرد

وین هم از جلدی آن قحبه زن است

ورنه این سیم سر زرین گوش

چه سزاوار چو تو سیم تن است

یک شبی حجره من روشن کن

که به عشق تو دلم مرتهن است

چند ازین غدر که حاجب رگ زد

تا درین زیر چه دستان و فن است

حاجبت رگ زد و گر حق خواهی

حاجبت بابت گردن زدن است