گنجور

 
ظهیر فاریابی

زهی مسخّر حُکمت ز ماه تا ماهی

شه ستاره سپاه و سپهر درگاهی

چو بندگان، مه و خورشید بر درت شب و روز

نشسته اند به هر خدمتی که در خواهی

تویی که از ره تسبیب، قسط روزی خلق

به دستِ توست گر افزایی و اگر کاهی

تو آن سپهر شکاری که شیر بیشه چرخ

ز بیم تیغ تو تن دردهد به روباهی

به حلم و پر هنری چون خرد در ارواحی

به رفق و خوش سخنی چون سخن در افواهی

به مصر مُلک خدایت عزیز کرد و هم اوست

که داد تخت عزیزی به یوسف چاهی

ز توست چهره دین را طراوت از پی آنک

به تیغ حجت،آثار صبغة اللهی

برد سنان تو از چشم روز بینایی

دهد ضمیر تو از راز چرخ آگاهی

شکست نامده از هیچ روی در حشمت

مگر به طره جعد بتان خرگاهی

کجا رسد مه و خورشید،چون کند می لعل

به روز پیش تو خورشیدی و به شب ماهی

خدایگانا دانی که خدمت تو مرا

مقدم است بر اغراض مالی و جاهی

زمانه سرزنشم کرد و گفت خیره! چرا

فتادی از در شاه جهان به گمراهی؟

جواب دادم و گفتم که نیک بازاندیش

که زین زمانه منم یا تو مخطی و ساهی؟

اگر فتاده ام از خدمتش شبانروزی

گزیده ام به دعا خدمت سحرگاهی

مرا چو شاه گزیده ست و شاه را یزدان

نه من ز بندگی افتم نه شاه از شاهی

رسید موسم نوروز و دشمنان ز حسد

همی زنند نفسهای سرد دی ماهی

تو بر سریر ملکشه نشسته ای چه عجب...؟

اگر بود همه نوروز تو ملکشاهی

به رغم اعدا عمرت دراز باد از آنک

نگیرد از دم خفاش روز کوتاهی

به امر و نهی بران بر زمانه حکم که نیز

زمانه را نبود جز تو آمر و ناهی