زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت
مشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت
جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری
چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت
پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت
روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون عقده باد مشکبوی
گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت
پیش از اینها در مسلمانی خدایی داشتم
بتپرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت
با رمیدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزلسازی غزلخوان کرد و رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تلخی و سختیهای زندگی اشاره دارد. شاعر از دشواریها و رنجهایی که تجربه کرده، سخن میگوید و مینویسد که زندگی او را دچار ترس و اضطراب کرده است. او به غم و اندوهی که در دلش نشسته و چگونگی ویرانی آن، اشاره میکند. همچنین، به از دست دادن جادو و زیبایی زندگی و تغییرات ناگهانی که او را به حالت دیوانگی میکشاند، میپردازد. شاعر با اشاره به عشق و عاشقی، از تغییر وضعیت خود از یک مؤمن به بتپرستی صحبت میکند و نشان میدهد که چهطور عشق یک نفر میتواند زندگی را دگرگون کند. در نهایت، به زیبایی و دلنشینی اشعار غزل اشاره میکند و ارتباط آن با عشق و احساساتش را بیان میکند.
هوش مصنوعی: زندگی اگرچه مرا به مدت طولانی دچار نگرانی و ترس کرده بود و از بین رفت، اما در عوض، مشکل ما را برای مردن آسانتر کرد و رفت.
هوش مصنوعی: غم و اندوه در دل ما جا نگرفت؛ تنها به سرزمین ما آمد، یکباره آن را ویران کرد و دوباره رفت.
هوش مصنوعی: اهریمن نتوانست جانشین جم شود، اما برای مدت کوتاهی بر تخت سلیمان نشست و سپس رفت.
هوش مصنوعی: مردم میبینند که من به خاطر عشق آن پری دیوانه شدهام، اما او رویش را از من پنهان کرده و میرود.
هوش مصنوعی: دل را رها کرد و دیگر به فکر آن نبود، مانند بادی که عطر مشک را در فضا پخش میکند، به آرامی در انحناهای آن زلف آشفته چرخید و از آنجا رفت.
هوش مصنوعی: قبل از این، در دورهای که مسلمان بودم، عشق و اعتقاد خاصی داشتم، ولی اکنون بتی که به آن عشق میورزیدم، یعنی آن معشوق زیبا، مرا به حالت بی دینی کشاند و رفت.
هوش مصنوعی: آن غزال زیبا با حرکات وحشی و فراری خود، به دل غزلساز نفوذ کرد و او را وادار به سرودن غزل کرد و سپس از آنجا دور شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یار دل بر بود و از من روی پنهان کرد و رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت
تا به زنجیر کسی سر درنیارد بعد از این
حلقهای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت
یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
[...]
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت
ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود
جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!
[...]
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت
شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز
وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
من فکندم خویش را از خاکساری در رهش
[...]
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
آه دود تلخکامان کار خود را می کند
زلف پندارد را خاطر پریشان کرد و رفت
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
[...]
دلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
دنبه خود را به سیخ ما نمایان کرد و رفت
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.