گنجور

 
یغمای جندقی

از دست جورت ای شده دل خون، فگار چشم

ریزد مدام خون دلم در کنار چشم

منعم مکن که هست دل خسته بی قرار

گر بر رخت گشایم بی اختیار چشم

نالد ز حسرت تو چو مرغ اسیر، دل

گرید ز فرقت تو چو ابر بهار چشم

دارد ز خنجر مژه ات، زخم کاریی

تا دل نکشته بسمل از او بر مدار چشم

یک چشم بیش نیست مرا کاش صد هزار

بودی که دیدمی رخت از صد هزار چشم

غیر از رخ تو نیست رخی در نظر مرا

چندانکه افکنم به یمین و یسار چشم

ای مه در انتظار وصال تو تا به کی

شب تا سحر مرا بود اختر شمار چشم

چون دید تیر غمزه مردم شکار تو

بگریخت از مهابت او در حصار چشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

در ارزوی روی تو ای نو بهار چشم

از حد گذشت بر سر راه انتظار چشم

هر شب نهم ز نوک مژه تابگاه صبح

در ارزوی گلبن روی تو خار چشم

از سایۀ رخ تو بخورشید قانعست

[...]

جهان ملک خاتون

سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم

گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم

بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این

تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم

سرو قدت به خون جگر پروریده ام

[...]

ترکی شیرازی

تا باز کرده ام به تو ای گل عذار، چشم!

پوشیده ام من از همهٔ کار و بار، چشم

از دیدن رخت نشود سیر چشم من

باشد اگر به صورت من صدهزار، چشم

بسیار چشم دیده ام اما ندیده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه