گنجور

 
یغمای جندقی
 

چون به مصیبت از ازل رفت همی قضای من

چیست مصیبت دگر ساز طرب برای من

ز ابروی و قد دلستان دام منه که بس مرا

نیزه آسمان گذر تیغ جهانگشای من

خصم به جامه جدل قاسم و خلعت طرب

مغفر مرگ تاج من ثوب کفن قبای من

زین بر خویش خواندنت شاد نیم به دوستی

سوی عدو به خشم ران خواهی اگر رضای من

خط چو خضاب و مشعله بر سر چنگ و حجله کش

کز در ساز خرمی بس بود این بجای من

بزم زفاف قتلگه نای جدل نوای نی

شمع شرار آه دل خون گلو حنای من

بوسه رنج کاه من کوب خدنگ جان شکر

برق سنان دل گزا خنده جان فزای من

با غم سوگ کشتگان از من و سور خرمی

بزم نشاط من شود غمکده عزای من

نعش و فاسرشتگان ساخت به دشت پشتگان

زنده من ای عجب مبر نام من و وفای من

غیر کهن خلاف زد راه من از وصال تو

عذر فراق من بنه یار نو آشنای من

رفتم و دور از آن مژه وان خم زلف عنبرین

تیر هلاک و چشم من چنبر مرگ و نای من

جانب پهنه وغا چشمی و چشمی از قفا

بزم زفاف و روی من رزم مصاف و رای من

گر نه فنا در آن بقا ور نه عدم در آن وجود

آه من و وجودم من وای من و بقای من

غیر به قصد جان من من به خیال خون او

کفر مبین ودین مگو تا چه کند خدای من

والی تیره نامه را زآن کف و خامه کرم

عذری و صد عطای تو خطی و صد خطای من