واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷

چون نی نساخت همدمی هیچ‌کس مرا

نالم اگر مسیح بود همنفس مرا

نو آمدم به دام تو زودم چه می‌کشی

بگذار یک دو روز به کنج قفس مرا

کاهیده‌ام ز ذوق چمن بلبلی کجاست

کز بهر آشیان ببرد همچو خس مرا

با آنکه مقتدای صف عاشقان شدم

پنداری از جماعهٔ اهل هوس مرا

صاحبدلان ز محنت همره فغان کنید

یاد است این سخن ز زبان جرس مرا

کاسد متاعِ رشتهٔ بازارِ هستی‌ام

یوسف اگر شوم نخرد هیچ‌کس مرا