چون نی نساخت همدمی هیچکس مرا
نالم اگر مسیح بود همنفس مرا
نو آمدم به دام تو زودم چه میکشی
بگذار یک دو روز به کنج قفس مرا
کاهیدهام ز ذوق چمن بلبلی کجاست
کز بهر آشیان ببرد همچو خس مرا
با آنکه مقتدای صف عاشقان شدم
پنداری از جماعهٔ اهل هوس مرا
صاحبدلان ز محنت همره فغان کنید
یاد است این سخن ز زبان جرس مرا
کاسد متاعِ رشتهٔ بازارِ هستیام
یوسف اگر شوم نخرد هیچکس مرا