سر به سودای تو دارم که تجارت این است
شغل عشق تو گزیدم که فراغت این است
نزدی تیر و جگر تشنهٔ پیکر مردم
مگر ای شوخ به کیش تو مروت این است
آنقدر نیست دل آشوب اگر زو دوری
دیر میآیی ای شوخ قیامت این است
یار از تیغ جفا کرد دلم را بدونیم
جرئت دمزدنم نیست که قسمت این است
دیدن ما رخان میشکند فاقهٔ من
اندرین شهر مرا وجه معیشت این است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.