سر به سودای تو دارم که تجارت این است
شغل عشق تو گزیدم که فراغت این است
نزدی تیر و جگر تشنهٔ پیکر مردم
مگر ای شوخ به کیش تو مروت این است
آنقدر نیست دل آشوب اگر زو دوری
دیر میآیی ای شوخ قیامت این است
یار از تیغ جفا کرد دلم را بدونیم
جرئت دمزدنم نیست که قسمت این است
دیدن ما رخان میشکند فاقهٔ من
اندرین شهر مرا وجه معیشت این است