مرا اگر همه یک استخوان ز تن باقیست
چو شمع از تب شوق تو سوختن باقیست
قفس بهشت شد از لطفهای صیادم
هنوز در دل من حسرت چمن باقیست
ز سیل گریهٔ من در جهان غبار نماند
بهخاطر تو همان گرد کین من باقیست
به دیدهٔ تر من آستین بکش که مرا
به سر هنوز هوای گریستن باقیست
چو شمع صبح به آخر رسید زندگیم
بیا که اندکی از فرصت سخن باقیست
رسید لشکر خط صرف تشنه فرمایی
دو جرعه آب که در چاه آن ذقن باقیست
به سهو نام فراق تو بر زبانم رفت
هنوز تلخی آن در دهان من باقیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.