مرا اگر همه یک استخوان ز تن باقیست
چو شمع از تب شوق تو سوختن باقیست
قفس بهشت شد از لطفهای صیادم
هنوز در دل من حسرت چمن باقیست
ز سیل گریهٔ من در جهان غبار نماند
بهخاطر تو همان گرد کین من باقیست
به دیدهٔ تر من آستین بکش که مرا
به سر هنوز هوای گریستن باقیست
چو شمع صبح به آخر رسید زندگیم
بیا که اندکی از فرصت سخن باقیست
رسید لشکر خط صرف تشنه فرمایی
دو جرعه آب که در چاه آن ذقن باقیست
به سهو نام فراق تو بر زبانم رفت
هنوز تلخی آن در دهان من باقیست