به رهت به خون نشستم که گذر کنی نکردی
ز دو کون چشم بستم که نظر کنی نکردی
به سحر رساند شبها دل من درین تمنا
که شبی به کلبهٔ ما تو سحر کنی نکردی
ز غریب شیوههایت به دیارها فتادم
مگر از دیار خاطر تو سفر کنی نکردی
ز تو کام دل چه جویم که به این امید مردم
لب خشک من چو بینی مژه تر کنی نکردی
نشد اینکه گرد کین را ز دلش بشویی ای اشک
ز تو چشم داشتم من که اثر کنی نکردی
دلی بیوفا چه رفتی به حریم یار تنها
ز تو داشتم توقع که خبر کنی نکردی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.