گنجور

 
واقف لاهوری

ازان لب یافت از بس ساز و رگ شکرافشانی

کند با نیشکر هر دم نی قلیان نواخانی

دماغ گفت‌وگو حالا ندارم از پریشانی

چه می‌پرسید ز حالم چون زبان زحال می‌دانی

چه غم گر آستین افشاند زلف دلبران بر ما

کسی از دست ما نگرفته دامان پریشانی

بیا یک روز در گلشن بساط عیش اندازیم

 
 
نسکبان اندروید