واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۳

به رهت به خون نشستم که گذر کنی نکردی

ز دو کون چشم بستم که نظر کنی نکردی

به سحر رساند شب‌ها دل من درین تمنا

که شبی به کلبهٔ ما تو سحر کنی نکردی

ز غریب شیوه‌هایت به دیارها فتادم

مگر از دیار خاطر تو سفر کنی نکردی

ز تو کام دل چه جویم که به این امید مردم

لب خشک من چو بینی مژه تر کنی نکردی

نشد اینکه گرد کین را ز دلش بشویی ای اشک

ز تو چشم داشتم من که اثر کنی نکردی

دلی بی‌وفا چه رفتی به حریم یار تنها

ز تو داشتم توقع که خبر کنی نکردی