گنجور

 
واقف لاهوری

تو بلبل طافت پرواز داری باز می‌نالی

هزارا شکن کن چون من نداری بی‌پر و بالی

ز می؟؟؟ تهی کردن نخواهد آن‌قدر فرصت

زمانی باش جانان تا کنم پیشت دلی خالی

چه در وصف تو ماه خردسال من توان گفتن

ندیده چون تو ماهی چرخ با وصف کلان سالی

دلم از سینه بیرون شد چو پیکانش فرود آید

که صاحبخانه سازد بهر مهمان جای را خالی

...

تو ای از اصل خود افتاده دور اصلاً نمی‌نالی

به قتلم یار کرد اقبال برگردید مژگانش

مرا کشت است واقف درد این برگشته اقبالی

 
 
نامبردگان شاهنامه
حکیم نزاری

مرا با دوست می افتد به هر وقتی و هر حالی

ملاقاتی نمی گویم به هر ماهی و هر سالی

نظر بر هر چه اندازم جمال دوست می بینم

خیالش پیش چشم من بر استد هم چو تمثالی

کسی را دوست می دارم که گر مشاطه حسنش

[...]

اوحدی مراغه‌ای

سرم بی‌دولتست، ار نه ز پایت کی شدی خالی؟

که حور نرگسین چشمی و ماه عنبرین خالی

خوشا چشمی که روز و شب تواند دید روی تو

که میمون طالع و بخت و همایون طلعت و فالی

نجستم هیچ ازین دنیا به غیر از دیدن رویت

[...]

بیدل دهلوی

به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی

جهان تنگ آسودن دل پر می‌کند خالی

نقوش وهم و ظن در هر تأمل می‌شود باطل

خط پارینه باید خواندن از تقویم امسالی

نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش می‌خواند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
جیحون یزدی

زجاه محض تصویری زمجد صرف تمثالی

بدوش هوش دراعه بجسم روح سربالی

شود اقبال اگر مرئی تو آن فرخنده اقبالی

بکن شکرانه ایزد تعالی شانه العالی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه