گنجور

 
واقف لاهوری

شکوهٔ آن بی‌وفا بسیار دارم دیدنی

از گلی در دل هزاران خار دارم دیدنی

با تو ذوق گفت‌وگو بسیار دارم دیدنی

زهر بر زخم لب اظهار دارم دیدنی

در دل صد لخت خود با وصف بی‌برگی گلی

لایق آن گوشهٔ دستار دارم دیدنی

در گلستان نوحهٔ قمری و شور عندلیب

در غم آن سرو گل‌رخسار دارم دیدنی

یار از غم‌خانهٔ من رفت و من دیوانه‌وار

گفت‌وگوها با در و دیوار دارم دیدنی

سر پر از شور و نمک بر زخم زهرانداز من

این همه زان لعل شکربار دارم دیدنی

کوچه‌گردی می‌کنم دیوانگی شوریدگی

بی‌تکلف من عجب اطوار دارم دیدنی

زهد می‌ورزم ولی دل‌بستهٔ زلف بتان

سبحه در کف در کمر زنار دارم دیدنی

می‌فروشم جان و بوی می‌خرم از زلف یار

طرفه سودای درین بازار دارم دیدنی

با چنین بختی که در خواب است از بی‌دولتی

آرزوی دولت بیدار دارم دیدنی

جسم خاکی دیده‌ای از نور جانم غافلی

آفتابی در پس دیوار دارم دیدنی

گرچه از رنگین‌نوایان گلستان نیستم

ناله‌های خون‌چکان بسیار دارم دیدنی

دیدنی می‌خواهم از تو کز برای دیدنت

چشم خونبار و دل‌ افگار دارم دیدنی

شکوه بسیار است اما رخصت اظهار نیست

لب خموشی دل پر از گفتار دارم دیدنی

ناتوانی مستی و بیماری و خواب و خمار

این همه واقف ز چشم یار دارم دیدنی

 
 
نسکبان اندروید