گنجور

 
واقف لاهوری

میانت را چو گفتم رشته رنجیدی چه فهمیدی

گناه سهل بر انگشت پیچیدی چه فهمیدی

تو را چون عمر گفتم هم ‌شتابان از برم رفتی

چو عمر رفته گامی برنگردیدی چه فهمیدی

من از دردت به روی بستر بیماری افتادم

توام از روی بی‌دردی نپرسیدی چه فهمیدی

نگاه لطف عمری از تو می‌کردم سؤال اما

پس از عمری به سویم از غضب دیدی چه فهمیدی

چو سر کردم برت افسانهٔ دل گوش خواباندی

شنیدن داشت اما حیف نشنیدی چه فهمیدی

نخواندی سطر از غمنامه‌ام صد پاره‌اش کردی

تو ای مه‌پاره حیرانم چه فهمیدی چه فهمیدی

نظر بر خاکساری‌های من یک ره نیفکندی

غبارم دیدی از وی چشم پوشیدی چه فهمیدی

دل از پهلوی من دزدیده دزدیدی ز من پهلو

شکیبم را بع غارت برده‌ای گیدی چه فهمیدی

شب اغیار همچو روز شد از پرتو مهرت

ز من ای ماه تابان روی تابیدی چه فهمیدی

تو غافل آتش حل کرده یعنی خون واقف را

می گلگون تصور کرده نوشیدی چه فهمیدی

 
 
نسکبان اندروید