دل ز من برد جامه گلگونی
که بهر جلوه میکند خونی
کسب اشراف کن ز میخانه
هست در هر خمی فلاطونی
سفلهپرور شد آنچنان گردون
که فریدون شده است هر دونی
لای خوران کوی میکده را
نیست حاجت به هیچ معجونی
دل سرشکی شد و چکید از چشم
چه کند با تو قطرهای خونی
پر خراب است خانهٔ زنجیر
آه در عرصه نیست مجنونی
ای پری معجز از کجا آرم
کارگر نیست در تو افسونی
واقف از شهر دلگرفته شدم
بعد ازین دل کشم به هامونی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.