گنجور

 
واقف لاهوری

هزار گونه الم هست و دل‌فگار یکی

هزار حیف نمی‌دانی از هزار یکی

هزار کار بیاموختم ولی در عشق

ازان هزار نیامد مرا به کار یکی

چگونه راز بپوشم مرا دو غمازاند

شکست رنگ یکی چشم اشکبار یکی

مرا چه عیش که دارم دو دشمن آرام

دل نگای یکی جان بی‌قرار یکی

دو چیز باعث شور مزاج من باشد

پیام یار یکی آمد بهار یکی

ز حال چشم و دلم غافلی و از دستت

یکی نهفته کند گریه آشکار یکی

ز لخت‌های دل من خبر چه می‌پرسی

یکی رسید به مژگان و در کنار یکی

شده است موجب دل‌بردیم ز مهر و وفا

جفای یار یکی جور روزگار یکی

چه نخل‌ها که نشاندم درین زمین امید

ولی هنوز نیاورده است بار یکی

خدنگ‌های نگه جمله صرف غیر مکن

برای خاطر من هم نگاهدار یکی

چه شکوه‌ها که ز دست تو در دلم خون شد

یکی بیا و زو من بشنو ای نگار یکی

چه نامه‌ها که نوشتم به خون دل سویش

خدا کند که از آنها رسد به یار یکی

ز روزگار به پیش تو شکوه نتوان کرد

که هست خوی تو با خوی روزگار یکی

صبا به یار ز واقف همین‌قدر گویی

که هست بر سر راهت در انتظار یکی

 
 
نسکبان اندروید