دل ز من برد جامه گلگونی
که بهر جلوه میکند خونی
کسب اشراف کن ز میخانه
هست در هر خمی فلاطونی
سفلهپرور شد آنچنان گردون
که فریدون شده است هر دونی
لای خوران کوی میکده را
نیست حاجت به هیچ معجونی
دل سرشکی شد و چکید از چشم
چه کند با تو قطرهای خونی
پر خراب است خانهٔ زنجیر
آه در عرصه نیست مجنونی
ای پری معجز از کجا آرم
کارگر نیست در تو افسونی
واقف از شهر دلگرفته شدم
بعد ازین دل کشم به هامونی