گنجور

 
واقف لاهوری

فتادم بر درت برخیز گفتی

دگر ناگفتنی‌ها نیز گفتی

حدیث تلخ کز وی زهر می‌ریخت

ازان لب‌های شکرریز گفتی

کشیدی تیغ از شوخی و آن‌گاه

به این بی‌دست و پا بگریز گفتی

مرا گفتی ز من چیزی طلب کن

عجب چیزی بدین ناچیز گفتی

برش انکار کردی واقف از عشق

دروغ مصلحت‌آمیز گفتی

 
 
نسکبان اندروید