فتادم بر درت برخیز گفتی
دگر ناگفتنیها نیز گفتی
حدیث تلخ کز وی زهر میریخت
ازان لبهای شکرریز گفتی
کشیدی تیغ از شوخی و آنگاه
به این بیدست و پا بگریز گفتی
مرا گفتی ز من چیزی طلب کن
عجب چیزی بدین ناچیز گفتی
برش انکار کردی واقف از عشق
دروغ مصلحتآمیز گفتی