گنجور

 
واقف لاهوری

عجب بی‌رحم و کافر ماجرایی

بلایی از بلاهای خدایی

نه کنعانی به این خوبی نه مصری

عزیز من تو فرزند کجایی

غلط کردم خطا کردم عفی‌الله

که کردم با تو بی‌درد آشنایی

چو برگ لاله می‌سوزد درین باغ

جدا هر عضوم از درد جدایی

وزد یک شام اگر بر زلف او باد

کند تا صبح محشر مشک‌سابی

همه اعضای تو نرم است چون سیم

نمی‌دانم که سنگین‌دل چرایی

به دام زلف تو آن دل که افتاد

به عمر دیگرش افتد رهایی

تو را واقف ز پیری پشت خم شد

بنه بر طاق اکنون میرزایی

 
 
نامبردگان شاهنامه
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیُم یک عندلیب خوشنوایی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

به شاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه