عجب بیرحم و کافر ماجرایی
بلایی از بلاهای خدایی
نه کنعانی به این خوبی نه مصری
عزیز من تو فرزند کجایی
غلط کردم خطا کردم عفیالله
که کردم با تو بیدرد آشنایی
چو برگ لاله میسوزد درین باغ
جدا هر عضوم از درد جدایی
وزد یک شام اگر بر زلف او باد
کند تا صبح محشر مشکسابی
همه اعضای تو نرم است چون سیم
نمیدانم که سنگیندل چرایی
به دام زلف تو آن دل که افتاد
به عمر دیگرش افتد رهایی
تو را واقف ز پیری پشت خم شد
بنه بر طاق اکنون میرزایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.