ز دست تو منم دستخوش بیتابی
میکنند از هوسم سیمتنان بیتابی
گریه چون ابر تر از دامن مژگان برخیز
خار صحرایی بلا خشک شد از بیآبی
قدمی رنجه کنی گر تو به ویرانهٔ ما
فرش خاکستری فقر کند ستجابی
از تماشای توام چشم به زیر ابرو
مانده حیرتزده چون آیینهٔ محرابی
بر سر کوی بتان کشت و بر آویزم کرد
کی گمان داشتم از عشق چنین قصابی
ایمن از بافتن زلف تو نتوانم بود
ریسمانی ز برای دل من میتابی
نه همین در سرم از چرخ جنون دوریست
در دلم هست ازو آبلهٔ دولابی
شده از نالهٔ من شور قیامت بیدار
آه ای دیدهٔ بختم تو همان در خوابی
لشکر ناز تو خودسر بهنظر میآید
مژه از حکم تو ترسم که کند سرتابی
نگهات خاصیت روغن بادام دهد
به که آن خستهٔ سودازده را دریابی
از سخنهای حکیمانه مزن دم واقف
روزگاریست که هر موش شده فارابی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.