واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۷۴

عجب بی‌رحم و کافر ماجرایی

بلایی از بلاهای خدایی

نه کنعانی به این خوبی نه مصری

عزیز من تو فرزند کجایی

غلط کردم خطا کردم عفی‌الله

که کردم با تو بی‌درد آشنایی

چو برگ لاله می‌سوزد درین باغ

جدا هر عضوم از درد جدایی

وزد یک شام اگر بر زلف او باد

کند تا صبح محشر مشک‌سابی

همه اعضای تو نرم است چون سیم

نمی‌دانم که سنگین‌دل چرایی

به دام زلف تو آن دل که افتاد

به عمر دیگرش افتد رهایی

تو را واقف ز پیری پشت خم شد

بنه بر طاق اکنون میرزایی