واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۷۳

ز دست تو منم دستخوش بی‌تابی

می‌کنند از هوسم سیم‌تنان بی‌تابی

گریه چون ابر تر از دامن مژگان برخیز

خار صحرایی بلا خشک شد از بی‌آبی

قدمی رنجه کنی گر تو به ویرانهٔ ما

فرش خاکستری فقر کند ستجابی

از تماشای توام چشم به زیر ابرو

مانده حیرت‌زده چون آیینهٔ محرابی

بر سر کوی بتان کشت و بر آویزم کرد

کی گمان داشتم از عشق چنین قصابی

ایمن از بافتن زلف تو نتوانم بود

ریسمانی ز برای دل من می‌تابی

نه همین در سرم از چرخ جنون دوریست

در دلم هست ازو آبلهٔ دولابی

شده از نالهٔ من شور قیامت بیدار

آه ای دیدهٔ بختم تو همان در خوابی

لشکر ناز تو خودسر به‌نظر می‌آید

مژه از حکم تو ترسم که کند سرتابی

نگه‌ات خاصیت روغن بادام دهد

به که آن خستهٔ سودازده را دریابی

از سخن‌های حکیمانه مزن دم واقف

روزگاریست که هر موش شده فارابی