گنجور

 
واقف لاهوری

دم مزن این تیغ با ابروی یار از همسری

بحث کج باشد دلیل قاطع بی‌جوهری

می‌فروشم سرمه وز خوبان نگاهی می‌خرم

من به چشم خویش دیدم سود این سوداگری

همچو به هرچند گردآلود خط شد آن ذقن

می‌برد گوی لطافت را ز سیب عنبری

شاید از سنگینی درد دلش آگه کند

کاغذ مکتوب را دادیم رنگ مرمری

گر بقای خضر هم یابی درین دشت فنا

توسن عمر تو آخر می‌خورد اسکندری

سر اگر خواهی همان‌دم می‌کنم واقف نثار

نیست با شمشیر یارم آشنایی سرسری

 
 
نسکبان اندروید