گنجور

 
واقف لاهوری

اگر دستم رسد بر خط‌تراشی‌های خوش‌روی

فرونگذارم از اصلاح او هرگز سر موی

دلم را آب کرد از بس هوای قد دل جوی

نشستم همچو سرو از گریه آخر بر لب جوی

به صحرا این سخن می‌گفت آهوی به آهوی

که ما را می‌کشد ناگاه روزی چشم جادوی

بسی مشکل بود تسخیرکردن شوخ چشمان را

شدم مجنون به امیدی که رامم گردد آهوی

بیا بسم‌الله ای دل گر رفاقت می‌کنی با من

که از خود رفتنی در پیش دارم تا سر کوی

کنون چیزی ندارد در گره غیر از پریشانی

که دل سرماهٔ خود باخت در سودای گیسوی

خزان کردی بهار حسن سیر لاله و گل کن

تواند شد که گیری وام ازین رنگی ازان بوی

چو شمع کشته بر سر ماتم افروزی نمی‌بینم

به غیر از دود آهی کو پریشان کرد گیسوی

ز پیشم این‌چنین محبوب مگذر جان به قربانت

شکرخندی نگاهی زهرچشمی چین ابروی

نمی‌دانم که رفت از پهلویم واقف نمی‌دانم

که هردم می‌خورم از دل طپیدن تازه پهلوی

 
 
نسکبان اندروید