گنجور

 
واقف لاهوری

اگر دستم رسد بر خط‌تراشی‌های خوش‌رویی

فرونگذارم از اصلاح او هرگز سر مویی

دلم را آب کرد از بس هوای قد دلجویی

نشستم همچو سرو از گریه آخر بر لب جویی

به صحرا این سخن می‌گفت آهویی به آهویی

که ما را می‌کشد ناگاه روزی چشم جادویی

بسی مشکل بود تسخیر کردن شوخ‌چشمان را

شدم مجنون به امّیدی که رامم گردد آهویی

بیا بسم‌الله ای دل گر رفاقت می‌کنی با من

که از خود رفتنی در پیش دارم تا سر کویی

کنون چیزی ندارد در گره غیر از پریشانی

که دل سرمایهٔ خود باخت در سودای گیسویی

خزان کردی بهار حسن سیر لاله و گل کن

تواند شد که گیری وام از این رنگی، از آن بویی

چو شمع کشته بر سر ماتم‌افروزی نمی‌بینم

به غیر از دود آهی کو پریشان کرد گیسویی

ز پیشم این‌چنین محبوب مگذر جان به قربانت

شکرخندی نگاهی زهرچشمی چین ابرویی

نمی‌دانم که رفت از پهلویم واقف نمی‌دانم

که هر دم می‌خورم از دل تپیدن تازه پهلویی

 
 
نامبردگان شاهنامه
عراقی

گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی

برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی

به بوی زلف تو هر دم حیات تازه می‌یابم

وگر‌نه بی‌تو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی

به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم

[...]

مولانا

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی

چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی

به جان جمله مردان به درد جمله بادردان

که برگو تا چه می‌خواهی و زین حیران چه می‌جویی

از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سلمان ساوجی

هزارت دیده می‌بینم که می‌بینند هر سویی

دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من

به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

نمی‌ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری

[...]

حسین خوارزمی

دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی

اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی

اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش

نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی

ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی

[...]

صائب

ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی

چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی

به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع

به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی

ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه