گنجور

 
واقف لاهوری

دماغم تازه است از صحبت دیوانهٔ چندی

چراغم روشن است از گرمی پروانهٔ چندی

درین شهرم ملول از صحبت فرزانهٔ چندی

مرا ویرانه‌ای می‌باید و دیوانهٔ چندی

سر گستاخی دارم به آن پیمان‌شکن امشب

فزون کن ساقی از هر روزه‌ام پیمانهٔ چندی

کبوتر از بر یار آمد و آورد مکتوبی

به پیش او بریز ای اشک شادی دانهٔ چندی

خرابی گرد از دل‌ها برآورد است لطفی کن

گر آبادان شود در عهدت این ویرانهٔ چندی

بود پهلوی هم در کوچهٔ سودا گرفتاران

به‌سان حلقهٔ زنجیر شیون خانهٔ چندی

سزای توست ای دل آنچه در عشق بتان دیدی

تو کردی آشنایی با خدا بیگانهٔ چندی

خرابی‌های عالم باورت ناید مگر روزی

که ویران گردد از سیل سرشکم خانهٔ چندی

به‌جز زلفش که باشد مجمع دل‌های سودای

به یک زنجیر واقف دیده‌ای دیوانهٔ چندی

 
 
نسکبان اندروید